ذهن مغشوش

نسیم گرمی از پنجره ماشین به صورتم می خورد ...

چشمم را از چراغ همیشه قرمز راهنمایی ، به درختهای کنار خیابان می دوزم.

برگهای درختان زرد شده اند و با نسیم به زمین می ریزند.

لحظه ای سردرگم می شوم.

زمان را گم کرده ام.

تابستان است؟ پاپیز است؟

هوا مانند آخر تابستان است و برگهای خزان زده خبر از شروع پائیز می دهند.

ولی کی تابستان آمد و گذشت ؟

بهار کی تمام شد؟

نمی فهمم.

به شرکت که رسیدم اولین سئوالم این بود که الان چه برجی هستیم؟

همه متعجب نگاهم می کنند

حالم را می پرسند

در جواب می گویم یکی تاریخ را به من بگوید.!

می شنوم 21 خرداد و آرام می گیرم.

/ 8 نظر / 3 بازدید
صبا

سلام.انشالله که پدر صحیح و سالم برگشتند.[گل]

نفس

فکر می کنم به این عبور بی پروای لحظه ها ...... و اینکه دارم گم میشوم میان هیاهوی روزمرگی ها ..... گاه احساس می کنم چقدر تهی شده ام ...... زنی در استانه 36 سالگی.....و این همه خلاء!!!!!!!!! نمی فهمم...... مثل تو..... می شنوم 21 خرداد ....و فکر می کنم که چقدر دیر دارد میشود!!

گیس گلابتون

مرسی ترنم از شماره تلفن. خوب باشی گل من

سلام- تنهايي سخته ولي احساس تنهايي كردن خيلي سخت تره-اگر تنهايي سعي كن احساس تنهايي رو از خودت دور كني-منم مثل شما هستم-عقايدم مثل شماست-ولي سعي كردم خودم رو از تنهايي بيرون بيارم- ردضمن، از نصيحت كردن هم متنفرم

صدای خنده خدا را می شنوی؟ دعاهایت را می شنود وبه آنچه محال می پنداری می خندد. آرزویم برایت همیشه خنده خداست.

عمه

سلام.عیدت مبارک صفا گرفته دلم از صفاي ثارالله نواي مرغ دلم در نواي ثارلله زصبح روز ولادت نه صبح روز ازل پریده مرغ دلم در هواي ثارالله

نینا

روزگار غریبیست نازنین

سانی

وااااا یعنی زنها شوهرنداشته باشن همچین میزنن به سیم اخر؟؟؟؟؟