سوگواری

جلوی غسالخانه جدید هم با همه اجرهای شیشه ای و معماری مدرنش ازدحام است. جا عوض شده ولی برخورد با مرگ و فرهنگ عوض نشده ، شیون ها و اشک ها ... سرهایی که در گریبان فرو می روند و چشمهایی که از اشک مداوم تر می شوند. شلوغی جلوی غسالخانه جدید وسوسه ام می کند جلوتر بروم و داخل شوم ، دیر رسیده ام اما ، باید دنبال سیل عزاداران خویش بروم . سالهاست که دیگر از مرگ و مرده هراسی ندارم، چند سال پیش مجبور شدم چند ساعتی بالای سر بدن دوستی در غسالخانه بنشینم تا خانواده در راه مانده اش برسند و همان شد که دیگر به ان فضا هم خو گرفتم ، دورتر هم جسد متعفن کسی بوی مرگ را که به قطع بدترین و عمیق ترین بوی عالم است در شامه و تک تک سلول های مغزم نشاند، و بعد هم رفتن بستگان دور و نزدیک ... به مرگ خو گرفته ام ، تلخ است و دردناک ، ترسناک نیست اما، به قول شاعر هرجا مرگ هست من نیستم و هرجا من هستم مرگ نیست پس چرا بترسم . متوفی ما پیر بود و بیمار ، همه از رفتنش خوشحال بودند گرچه دلتنگش می شوند ولی زجر کشیدنش طولانی شده بود، مراسمش در سکوت بود، دیکری گویا جوان بود، زنانشان زجه ها می زدند و مویه می کردند، حسودیم میشد به انها ، به انهایی که می توانستند برای از دست دادنشان اینگونه راحت سوگواری کنند، در زندگی بارها غم هایی را تجربه می کنیم که شدتش به اندازه غم از دست دادن عزیزان است ولی به خودمان اجازه سوگواری نمی دهیم، دخترک شیون می کرد، فریادی در گلویم حبس شده بود، منهم سوگوار بودم اما نه خاکی هست و نه جسدی که خود را بر رویش بیندازم و گریه کنم. دستها دخترک را بلند کردند، در اغوشش گرفتند و او همچنان هق هق می کرد، فریاد درون سینه ام بغضی شده بود در گلویم ، کاش خاکی بود و گوری برای انچه از دست دادم ....

/ 9 نظر / 3 بازدید
مینا

خدا رحمتشون کنه

جولیت

چقدر آخرشو تلخ تموم کردی. گلوم دردناک شد[نگران]

مونا

شما سوگوار چی هستی؟

آذر

احساس همذات پنداری عجیبی با تک تک کلماتت می کنم. برات آرزوی بهترینها رو دارم

نفس

گاه سوگوار حس و کسی هستیم که هیچکس حضور عاطفی آن را درک نکرده جز خودمان و به تبع هیچ دل تسلایی و تسکینی هم نیست و این بدتر از هر دست دادنی است...خلاء ای که با هیچ پر نمی شود...

سمیه-تهران نوشت

آره ترنم این روزها مدام ذهنم مشغول واکاوی زندگی امه اینکه چی می خواستم و می خوام؟ به کجا قراره برسم و چرا به اون چیزی که می خوام نمی رسم؟ و من بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم در رابطه با خودم آدم دیگه ای هستم و در جمع بودن رو دوست دارم الان یا بهش نیاز دارم اما بر خلاف این خواسته قلبی ام که تازه بهش رسدیم همیشه فردگرا بودم و از حضور در جمع پرهیز کردم بنا به دلایل مختلف که بعضیهاشو می دونم و کشف کردم حالا احساس می کنم سخته یا دیره یا نمیشه نمی دونم که خبوام وارد یه جمع جدید بشم یه جمع هدفمند و منسجم و هر روز به جای نزدیک تر شدن به این هدف ازش دور و دورتر میشم

نیکی

راست می گید خیلی چیزها توی زندگیمون مزار ندارن.

...

[ناراحت]