تعطیلات زمستانی

 از همان دو سه هفته پیش که توجهم به تقویم جلب شد و ارزیابی سالانه را شروع کردم برای این سه روز تعطیلی نقشه کشیده بودم که حتما تجربه جدیدی داشته باشم.

از اول مهر که کار تمام وقت را دوباره از سر گرفته ام رسما زندگیم در کار خلاصه شده است.ناراضی نیستم چون خیلی از نیازهای روحی و روانیم را پاسخ می دهد ولی برای منی که معتقدم باید چند بعدی زندگی کرد روش مناسبی نیست.

اینکه بتوانم سازمانی را شکل دهم و به سامان دربیاورم و کارهایش را روی غلطک بیندازم برایم ارزشمند است ولی اینکه دیگر زمانی برای تفکر به دیگر موضوعات را نداشته باشم و یا وقتی برای گذراندن با دوستان همدل و داستان به خودی خود از ارزش قضیه کم می کند.
 برای این تعطیلات هم کلی نقشه ریخته بودم از دیدن قوهای مهاجر تا یک شب کویری...

اما دقیقا از سه شنبه شب چنان مریض و درمانده شدم که نای بلند شدن هم ندارم.

نتیجه این شد که بعد از 36 ساعت درد و بیماری به این نتیجه رسیدم که چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود.
 در تمام لحظات تب و لرز افکار مربوط به کارهای شرکت توی ذهنم میامد که یادم باشد به فلانی بگویم فلان کار را بکند و یا برای فلان پروژه فلان تدارک را ببینند و هر بار هم صدایی از ته وجودم فریاد می زد که گور بابای همه . به کار فکر نکن به من فکر کن.

خواندن کتاب سوکورو تازاکی بیرنگ در این حال و احوال هم نشانه دیگری بود برای اینکه یادم بیاید چقدر از خودم دور شده ام.

از خودم و برنامه های موازیم ....
این شد که  با فاکتور گرفتن مصیبت های بیماری تا اینجای تعطیلات سه روزه زمستانی فقط نوشابه خوردم و کتاب خواندم  و نوشتم.

به هر حال تعطیلات زمستانی منهم اینگونه گذشت.

با دلی آشوب و ذهنی درهم

اما فکر کنم نتیجه اش خوب باشد.

همین که یاد افتاد چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.

همین که فهمیدم باید بیشتر برای  جسمم وقت بگذارم.

اگر بخواهم نمره دهم بین جسم و جان و خرد و روان...
 امسال اول به روان و نیازهای روانیم رسیدم و بعد به خرد و نیاز به آگاهیی

جان و روحم را به ضرب و زور کشاندم ولی جسمم را کاملا ندید گرفتم.
البته فکر می کنم بیشتر یک واکنش ناخودآگاه بوده است تا ارادی و ریشه در اعماق وجودم دارد.
به هر حال تصمیم ندارم بعد از این دوران نقاهت - تعطیلات سبک زندگی این چند ماه را تکرار کنم.

باید برای جسمم وقت بگذارم و اولویت هایم را نیز جابجا کنم .

به هر حال جسم و بدن انسان موهبتی است تاریخ مصرف دار و باید سعی کرد تا جایی که می شود درست از آن استفاده کرد.
گرچه من به ضرس قاطع اعتقاد دارم که کلیه بیماری های جسمی ریشه در روان دارد ولی تا جسم متزلزل نباشد محرک های بیرونی تاثیر مضاعفی در این پروسه نخواهند داشت.

ولی دلم سوخت که قوهای مهاجر را ندیدم و یا یک شب در خانه های قدیمی کویری نماندم.

/ 9 نظر / 20 بازدید
بهزاد

سلام، می بینم که باز با خودتان کلنجار رفته ایید و در بین چند راهی ها به هرحال سعی کردید توازنی ایجاد کنید. این عالی است. از جسم بگویم: امروز صبح هنوز درگیر خودم بودم و تازه که از صبحانه قهر کردم و رفتم تا در خلوت دوش گرفتن کمی با خودم باشم تلفن خبر از بستری شدن بهترین دوستم در بیمارستان داد که فورا خودم را به آنجا رساندم. بله دو روز بود که در سی سی یو بود و من بی خبر. بار دومش هم هست. آنژیو و گرفتگی عروق. مدیرکل یکی از سازمان ها و نتیجه بی خبری از خود آنچنان کاری با او کرده که تماشایی. در همان تخت سی سی یو برایش چک و کارتابل آورده بودند برای امضا که اعتراض کردم. این همه نتیجه حرص و اعصاب داغون و بحث و مشجاره با رنگینگ انسان ها. با جسم مخروبه نمی شود، باور کنید که نمی شود و در این میان اول تغذیه درست و بعد تحرک کارسازترین هاست. نه وسواس بیش از حد و نه پر خوری و بد خوری. هر دو مضر است. باید خورد اما خوب خورد. باید حرکت داشت و آنهم مناسب سن و سال و مقدورات. همیشه سالم باشید،خوب فکر کنید و فکر خوب داشته باشید.

بهزاد

یادم رفت بگویم، از امروز بعد از ظهر برف بسیار زیبایی برایدن گرفته. از همان وقت که از بیمارستان آمدم بیرون. الان وقت کمی راه رفتن در شهر برف زده است. برای همه آرزو می کنم.

هانیه

مردمان تو اینترنت خیلی مهربون تر نکته سنج تر و با درکتر از مردم بیرونند.

بهزاد

دلم گرفت از این پاسخ: "مسئولیت ندارند" . چقدر سنگین بود. شاید اینجا کسی دنبال کسی می گردد تا حرفهایش را باور کند. شاید اینجا کسی آمده تا حرفی بزند، تا شنونده ایی باشد، خواننده ایی باشد برای شنیدن فریاد ها، غم ها، غصه ها و شاید اصلا برای شادی ها. شاید اینجا کسی دنیال گم کرده ایی می گردد، دنبال خودش شاید. سنگین بود، خیلی سنگین. یعنی الان من "بی مسئولیتم" آیا از خطر دورم؟ واقعا حتی اینجا هم می توانم مسئول حرفهایم نباشم؟ مسئول نوشته هایم؟ مسئول عقایدم. واقعا اینگونه است؟ بغض سنگینی در گلو دارم که سخت آزارم می دهد. اما، بگذار من اینگونه نباشم و این چند کلمه پاسخ شما را بگذارم به حساب خستگی، به حساب بی حوصلگی و شاید تاثیر کمی همان سرما خوردگی. شاید اما، این من هستم که بیش از اندازه وسواس کلمات را دارم و قاصر بوده ام از درک معنی اصلی آنها. اصلا به خودم می گویم، بگذار دلم صاف باشد. بگذار همه مردم وطنم را، آنها که دوست داشتنی هستند را دوست بدارم. من فقط دلم می خواهد اینجا مسئول باشم، مسئول هر آنچه می گویم و یا حتی می خوانم، می بینم و یا می شنوم. با بهترین آرزوها

بهزاد

سلام، من اصلا منکر آن نیستم که در فضای مجازی آنطور بی مسئولیتی که شما به آن تاکید کردید وجود ندارد. حرف شما کاملا درست است. آما چگونه می تواند این نوع بی مسئولیتی باعث درک بهتر، نرمی و مهربانی، یا نکته سنجی شود؟ آن بی مسئولیتی، یاد پسر بچه های شیطون که زنگ در خانه ها را می زدند و بعد فرار می کردند را تداعی می کند. بله می توان در فضای مجازی ظاهر شد وحرفی را گفت و بعد بی ترس از هیچ چیز فرار کرد. اما آیا بی مسئولیتی با خود درک بیشتر میاورد؟ مهربانی یا شعور را می تواند ارتقا می دهد؟ در ماجرای جام جهانی فوتبال دیدیم. آدم های ترسو که جرات انجام حرکتی، گفتاری یا اثبات چیزی را ندارند با اسامی جعلی و هویت مبهم ظاهر، پرخاشگری و بی احترامی انجام دادند و بعد به قول شما کاملا بی مسئولیت و مصون از هر پی گردی در دنیای مجازی پنهان و نا شناخته مانند و رفتند. اما آنچه هانیه گفته است با عدم حس مسئولیت جور در نمی یاید. در فضای باز مجازی کسی مجبور نیست خوش آیند کسی را بزبان بیاورد. چون هیچ طرف یکدیگر را نمی شناسند. ولی با وجود این احتیاط داشته باشید اما نه بدگمان به زمین و زمان. "بد نگویم به مهتاب اگر تب داریم". زنده

بهزاد

منظورتان را خوب می فهمم. کاملا معلوم است که چقدر دلتنگید. اما شما از بین کتاب های دم دست، یکی را انتخاب می کنید. شروع می کنید به خواندن. ساعت ها و روز ها را با آن می گذرانید. گاهی در اثنای مطالعه ذهنتان منحرف می شود. می خوانید اما به چیز دیگری که مربوط به خودتان است، در گذشته، به یک خاطره یا به برنامه آتی یا حال حاضر فکر می کنید. دو باره به کتاب بر می گردید. کتاب تمام می شود. حال بپرسید که نویسنده چه کمکی به شما کرد؟ آیا با شما مهربان بود؟ حال شما را منقلب کرد؟ حس شما را تغییر داد؟ کمک کرد تا جهان را بهتر بشسناسید؟ انسان ها را نیز همینطور؟ اما آیا توانست چیزی غیر از اینها باشد؟ حاصل آن مطالعه چه بود؟ من معنی جملات شما را خوب درک می کنم. کاملا با آن آشنا هستم. مهربانان، در فضای مجازی، چقدر هم زیاد. اما آنوقت که دلتنگید و تنها، آنوقت چه؟ چه کسی با شماست؟ مهربانان فضای مجازی فقط قهرمان کلمات هستند گاهی هم پر از نصیحت. پس منظورتان را می فهمم.اما یک فرقی هست بین کتاب ها و فضای مجازی، آنجا شما نویسنده را انتخاب می کنید ولی در فضای مجازی بر عکس، نویسنده ها شما را. واقعا شرمنده ام که بیش از اینها چیزی ندارم. می فهمم

گلاره

الان حال تون بهتره؟ رفع کسالت شد؟ یه لبخند و گل برای سلامتی شما...لبخند و گل سلامتی میاره...: [لبخند][گل] "به هر حال جسم و بدن انسان موهبتی است تاریخ مصرف دار و باید سعی کرد تا جایی که می شود درست از آن استفاده کرد. گرچه من به ضرس قاطع اعتقاد دارم که کلیه بیماری های جسمی ریشه در روان دارد ولی تا جسم متزلزل نباشد محرک های بیرونی تاثیر مضاعفی در این پروسه نخواهند داشت." این جملات حرف من هم بود... :) خوشمان امد...[ماچ] گاهی به این فکر می کنم که مجرد موندن شما لابد حکمتی داشته...اگه ازدواج می کردین،روانشناس و فیلسوف نمی شدین!!! و اینقدر هم به فکر رشدو پیشرفت همه جانبه ی خودتون نبودین...[چشمک][ماچ]

گلاره

حرفای شما و هانیه خانوم و آقای بهزاد رو خوندم... من توی دنیای مجازی،احساس بی مسئولیتی نمی کنم...به دوستام سر می زنم...براشون ارزش قائل میشم،با دقت می خونم شون و براشون می نویسم...هر چند با شرایط سخت و محدودیتی که دارم...هر چند که خیلی هاشون جبران نمی کنن...اهل هویت مجازی و اسم مستعار نیستم...با اسم و هویتواقعی خودم می نویسم...از دنیای واقعی و افکار و احساسات واقعی خودم می نویسم...وبلاگم رو هم هرگز با یه کلیک حذف نمی کنم تا برم سراغ یه وبلاگ جدید و هویت جدید و دنیای جدید...قبل از رفتنم هم به دوستانم اطلاع میدم... اینا رو نگفتم که از خودم تعیف کرده باشم...شاید خواستم امید بدم که هنوز هم دنیای مجازی اونقدرها که خیلی ها فکر می کنن،بد نشده....[لبخند][گل]

سارا

عه چه جالب. منم انقد مریض بودم این چند روز همش خواب بودم البته من یه فرق با شما دارم اونم اینکه من درس دارم و تو هر شرابطی مجبورم درس بخونم در نتیجه وقت کمتری برای رمان خوندن و تمرین موسیقی و کارای مورد علاقم دارم ولی ناشکری نمیکنما. از همه چی راضی راضیم. خدا رو شکر :)