دوستهای ریشه دار

پریروز تو فاصله بین دوتا جلسه از گرما بی حال شده بود و برای اینکه جان داشته باشم دوام بیاورم خرده فرمایشات آقایان را برای خودم یک آب طالبی خریدم و وایستادم تو چمنهای وسط میدون که بخورم تمام مدت هم نگاهم به یک درخت آن طرف میدان بود ولی ذهتم پیش حرفهایی بود که گفته بودم و نتیجه ای که معلوم نبود یا باید می گفتم و نتیجه ای که دلم می خواست بگیرم.

نه مزه آب طالبیه را فهمیدم بسکه عجله داشتم و استرس و نه درخته را می دیدم.

ولی یک هو انگار همه چیز پاک شد و تازه چشمم افتاد به درخته که سالها اونجا بود و من بارها از زیرش و کنارش با عجله رد شده بودم ولی هیچ وقت از این طرف میدون ندیده بودمش.

یادم افتا آخرین بار پارسال زیر آن درخت کلی با یار دبستانی تلفنی درد دل کرده بودم و همیشه می خندیدیم که وسط میدان هیچ کس در مورد چنین اسرار مگویی صحبت نمی کند که من کردم و چه خوب که درختان محرمند.

تمام اون یک ربع که نگاهش می کردم یک طرف و اون چند دقیقه که دیدمش یک طرف. حالا همیشه می دونم که توی اون میدون یک درختی هست که از دیدنش خوشحال می شوم.

دوستهای درختی من انگشت شمارند ولی دوستهای خوبی هستند.

دیدنشان واقعا شادم می کند.

دلم هم برایشان تنگ می شود.

از درختهای نوستالژیک حیاط مادربزرگ و حیاط قدیمی خودمان بگذریم که عجیب دلتنگشانم.

از چنار جلوی خانه که قدیم تر ها جلوی پنجره اتاق خوابم بود و الان روبروی پنجره هال است بگیر تا سرو نقره ای بالای جمشیدیه+....

درخت توت چتری دم مطب دکتر اطفال...

توسکای کهنسال سر خیابان...

کاج های دور برگردان حقانی...

نارونهای بام تهران...

یک کَمَکی هم بیدهای سرخوش اتوبان مدرس و توتهای اتوبان امام علی...

و حالا هم که چنارهای میدان آرژانتین...

یک زمانی که عجیب دلتنگ بودم و دلگرفته، کسی گفت تکیه بده به درخت تا انرژیش در تو جاری شود ولی الان متوجه شدم که این نسخه برای من کاربرد چندانی ندارد و من با نگاه کردن و دیدن جزئیات درختان در کلیتشان بیشتر انرژی می گیرم و شاد می شوم. و عجیب تر اینکه تمام آن جزییات در خاطرم می ماند و هربار به آن فکر می کنم همان حس خوب در بدنم جاری می شود و ناخودآگاه لبخند به لبم می آید.

بنابراین برایم مهم است که بتوانم در جایی قرار بگیرم نه خیلی نزدیک که همه کلیت درخت را نبینم و نه خیلی دور که جزئیاتش تفکیک ناپذیر باشد و از همه مهمتر دلم و ذهنم در لحظه حاضر باشند و همانجاست که دوستی عمیق من با موجودی ریشه دار و اصیل شکل می گیرد.

موجودی که با صبوری به درددلهایت گوش می دهد و هر بار که از کنارش رد می شوی روحت را نوازش می کند.

دوستی با درختان از عمیق ترین دوستی هایی است که تاکنون تجربه کرده ام و درختان از حمایت گر ترین موجوداتی بودند که در دوستی های معنوی داشته ام.

/ 4 نظر / 3 بازدید
سپیدار

درک می کنم. من عمیقترین دوستی ای که تا به حال داشته ام با یک حیوان کوچک بوده. راستش تا به حال دوست درختی نداشته ام. اما از این به بعد به اونا هم توجه می کنم.

یسرا

سلام تعداد درختا اصلا کم نیست ها من فقط با درختهای یه جا انس گرفتم محله ی بچگی یک باغ قدیمی بود پراز مورچه ومن هم عاشق مورچه هاش بودم هم درختاش الان دیگه زیاد اونجا نمیرم اما هر بار اون باغ رو از دور مبیبنم قلبم احساس شادی وارامش میکنه

ملاحت

و کوه ها..و ردها و دریاهای پاک.. و خاکی که آلوده نشده باشد و آفتاب سحر گاه بهاری کوهستان..و نسیم شبانه دره ها.. و یه عالم چیز خوب دیگه ترنم جان..چرا که نه؟

مجيد شفيعي

واي از روزي كه آن درخت به راه افتد *** براي من چنارهاي خ فلسطين پايين تر از انقلاب اين حس را دارد يه سبز چاله كه مثل يه گرداب ميكشدت تو خودش و سفق بغلت ميكنه و خنكت مي كنه