سفر بهدیگر سو

بعد از یک هفته استرس کشیدن و فشار ، یک ساعت مانده به همایشی که برای ششصد نفر ترتیب داده بودم ، ناگهان انگار همه چیز تمام شده بود و کلا مغزم هنگ کرده بودو انگار نه انگار که قسمت مهم و اصلی کار باقیمانده و جماعت توی سالن منتظرند تا برم و کارهای آخر را انجام دهم. یعنی در ان زمان اگر یکی زنگ می زد و به ناهار دعوتم می کرد بلاشک سر ماشین را کج می کردم و باهاش می رفتم. اگر تلفن های پشت سر هم دوستانی که توی سالن بودند نبود حتی ممکن بود سر از جاده چالوس یا لواسان دربیاورم یا توی یکی از پارکهای سر راه روی تاب بنشینم و از باد و افتاب لذت ببرم. دوستان هم انگار فهمیده باشند یکی درمیان زنگمی زدندکه راننده وسایل کرایه راهش را گم کرده و یا شیرینی ها نرسیده و کلیپ اولیه باز نمی شود و گلها را رنگدیگر فرستاده اند. و یکی در میان هم همکاری که فریاد می زد تو کجایی !؟ ولی من انگار نه انگار . شاید هم خواست خدا بود که این لحظات اخر بتوانم خونسرد باشم و دوام بیاورم. همه چیز خوب برگذار شد و تمام شد .....ولی من می توانستم بگذارم و بروم از طبیعت لذت ببرم و یادم برود که اگر نروم همه فقط گیج توی هم می چرخند و با اینکه کارها تقسیم شده بازهم نمی دانند چکار کنند.

/ 7 نظر / 17 بازدید
فینیکس

باز یه چند ماه چشم منو دور دیدید از این بریز به پاش ها کردید..ششصد نفر آدم واقعی و دهن دار؟؟؟هزاران شیرینی..میلیونها تومان هزینه نقدی و تعداد بیشماری احسنت و باریکلا..حتی این آیکون [شرمنده] هم شرمنده کردید..واأسفاه..

شکوفه

خسته نباشید خانووووم

...

سلام منم دلم میخواست شخص مهمی بودم و کارهای بزرگ میکردم، توانایی و قدرت نعمت خیلی بزرگیه.

عمو سيبيلو

فكر كنم اور دوز كاري كردي بودين بانو خدا قوت

باید بگم با مدیریت درست خیلی خیلی فاصله داری! مدیریت درست این بود طور که اگه می رفتیو تو پارک تاب بازیتو میکردی، همه، طبق تقسیم کار وظایفشونو انجام میدادنو برنامه کاملا منظم پیش می رفت. به هر حال ازت بیشتر از اینا توقع داشتم!

خوب معلومه، روشتو باید عوض کنی! باید یاد بگیری که کارو به دیگران واگذار کنی. هرچند برا شما که در اواخر دهه ی چهارم زندگی هستی سخته، ولی به نظرم از پسش بر میای.

دخترم عزیزم! شاید دوست داری بشنوی که: "تو همه ی کاراتو درست انجام داده بودیو و این اون جوونای کوته فکر بون که گیج میزدن و ..... بنازمت! آخرشم این تو بودی که اومدیو بحران رو مدیریت کردی و کارو به سرانجام رسوندی." نه! من از اون پدارا نیستم که ازین حرفا بزنم، که میدونم این حرفا به هیچ دردی نمیخوره! به نظر من تو باید به خودت بگی که ریشه ی شکل گیری این بحران چی بود و من باید برای دفعه بعد کاری کنم که دوباره همچین بحرانی به وجود نیاد. به نظر میرسه که از دیدگاه تو ریشش نا بلدی دوستان جوون تر بود؟! ( که البته به نظر من این خیلی بعید میاد) خوب بسم الله، شمای کاربلد یادشون بده!