شراکت

کار نظافت و مرتب کردن خانه که تمام شد، میوه خشک ها را ریختم تو ظرف های خوشگل و پسته و بادام را هم گذاشتم بغلش، اب داشت جوش میامد که دلم خواست این فضا را بایکی شریک بشم، دم دست تر از اون کسی نبود ، زنگ زدم بهش و دعوتش کردم اگر وقت دارد یک چایی باهم بخوریم، پاش را که گذاشت تو خانه فهمیدم چه خبط و خطایی کردم، با گفتن چقدر هوا ی خونت سنگینه شروع کرد و من به روی خودم نیاوردم و چای لاته محبوبم را تو فنجونای خوشگل بردم براش، گفتم یک چیز خوشمزه اوردم که بخوریم و کیف کنیم، اولین جرعه را که خورد گفت چقدر شیرین است ، و فنجان را کنارگذاشت، بعد میوه خشک ها را بهش تعارف کردم و یک الو برداشت و یک گاز زد و گفت چقدر ترش است، شانس اورد که دوست قدیمی زنگ زد و دعوت کرد شام بریم بیرون وگرنه با لگد از خونه مینداختمش بیرون ولی اینجوری به بهانه اینکه من با این پسر رودربایستی دارم و نمی تونم دعوتش را رد کنم محترمانه عذرش را خواستم و ردش کردم رفت و پشت دستم را داغ کردم که هیچ وقت لذت های بی قیمتم را با هرکسی شریک نشوم

/ 3 نظر / 3 بازدید
نیکی

چه شخص مهربان، فهیم و خوش محضری. خدا به داد خانواده اش برسد.

نینا

اداب مهمانی نیمدونه.اصلا با اردنگی پرتش میکردی. والا گاهی باید لذتهات با خود خودت باشه و تنهایی حالشو ببری حتی شده به اندازه یک جرعه چای

حسن

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ایام رحلت پیامبر مهربانی و امام حسن و امام رضا علیهم السلام را بهتون تسلیت می گم سلام حالگیری بدی بوده ولی مثل منی که از بیرون اینو میخونه و تصور میکنه خندش میگیره (اول باید عذرخواهی کنم) آخه تصورش رو بکن آدم کلی حس گرفته و کلی ذوق داره بعد یکی پیدا بشه عین پت و مت که هیچ بدتر از اونا بی هیچ حسی همهی حس آدم رو بهم بریزه البته اگه گفتم خنده آوره باید گفت خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...