wedding day

روز شمار عروسی یار دبستانی آغاز شده است...

روزهای عزلت در پیش است...

کم کم فاصله رخ می نماید...

نمی خواهم با حضورم حساسیت برای تازه داماد ایجاد کنم به همین خاطر حضورم را در زندگیش کم و کمتر می کنم.

فشارش ولی روی خودم است.

با کوچ گروه بزرگی از دوستان و ازدواج این یار دبستانی دور و برم حسابی خلوت شده است.

چاره اش غرق شدن در کار و درس و به طور کلی فعالیتهای اجتماعی است طوریکه وقتی می رسم خانه وقتی برای فکر و خیال نداشته باشم.

راهکار دیگرش هم مسلما ازدواج است.

نفرت داشتم از اینکه به خاطر فرار از تنهایی تن به ازدواج بدهم ولی انگار ....

/ 17 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدیه

راستی نمی دانم اسمش خوش شانسی است یا نه اما من و دوستم هر دو هنوز مجرد مانده ایم اما از صمیم قلب تنهایی بی او را میخواهم. میخواهم برود دنبال زندگی اش حتی اگر آن سوی دنیا باشد. می خواهم خوشبخت شود و کاری جز دعا برایش بلد نیستم کاش شاغل بود یا اینهمه تنها نبود... [گل]

مریم

بلاحره تو هم یکی پیدا میکنی زیاد سخت نگیر اما به نظر من برای فرار از تنهایی با کسی ازدواج نکن اونوقت میبینی از الان هم تنها تری

صبا

سلام. چرا غیر از گل نمیتونم پیام بذارم.[ناراحت]

رویای نیمه شب

امیدوارم خوشبخت بشن و تو دوست مهربون و فهمیده ... معمولا آقا دومادها که به جای حساسیت خوشحال هم می شن عزیزم امیدوارم که اون چیزی که برات خیر پیش بیاد

واتو

ترنم جان جمله ای که گتم لایک داره بدین علت بود که دلیل اکثر ما دختر خانمهای سی و به بالا دیگه فرار و ترس از تنهایی هست نه عاشق شدن و دلباختن

دوست

من خودم زمانيكه واقعا به آخر خط رسيده بودم از تنهايي شوهر ي پيداش شد و ازدواج كردم و بعد از آن همه بالا و پايين و اخلاق هاي جور واجور خودش و خانواده اش و از همه بدتر خانواده خودم تازه تونستم به كمي راحتي برسم و فكر مي كنم اگر كسي ديگر جاي من بود محال بود بتونه زندگيش رو جمع كنه و بسازه و اما امروز بعد از 10 سال زندگي خدا رو شكر مي كنم به يه راحتي نسبي رسيدم اميدوارم هم شما و هم دوستان عزيز زود زود جفت زندگيتون رو پيدا كنيد و سرتون حسابي شلوغ بشه كه حتي وقت نكنيد روزهاي تنهايي رو مرور كنيد آمين

ماهور

دوستان عزیز...بعضی وقتها تنها بودن خیلی بهتر از همدم بد داشتن است ...من 32 سالمه ومجردم وهنوز به مرحله تنهایی نرسیده ام ..همیشه سعی کردم یه ازدواج خوب کنم ولی هیچوقت موفق نشدم..ولی این چیزی رو واسم عوض نکرد حالا من در 32 سالگی از خیلی از دوستانم که ازدواج کرده اند خوشبخت ترم...سه تاشون طلاق گرفته اند ویکیش هم دو تابچه ناقص داره ......مابه این دنیا نیامده ایم که حتما ازدواج کنیم...ما ماموریتهای مهم تری هم می تونیم داشته باشیم.....درضمن تنهایی یه زمانی تبدیل به عادت میشه ...وتحملش راحته...ولی یه ازدواج نافرجام غیرقابل تحمله...اینقدر مجردها روسرزنش نکنید...

سلام ترنم، خيلی وقته ميخونمت، خيلی شباهتا با تو دارم با اين تفاوت كه من مث تو قوي نيستم، من مث تو قدرتمند نيستم، من نميتونم خودمو غرق كار كنم، بهت حسوديم ميشه هميشه. پست جديدت رو كه خوندم دلم گرفت، من از روز اولی كه وبلاگم رو ساختم نظرا رو تاييد نميكنم چون خيلیا هستن كه ظرفيت شنيدن اين حرفا رو ندارن، قد درك خودشون برداشت ميكنن.معذرت ميخوام، ميدونم وقتی نظرا رو غير فعال كردی ينی مخاطب بايد ساكت باشه اما من امشب بدجوری دلم خواست باهات حرف بزنم، ببخش منو.

خيلی دليل دارم واسه اينكه ميگم قوی هستی، تو ارتباط برقرار ميكنی، اين به نظرم بزرگترين حُسنيه كه تو داری، من ميترسم، هيچوقت نتونستم با آقايون ارتباط برقرار كنم، حتی به خاطر همين خيلی موقعيتای كاريمو از دست دادم، تو برای تغيير زندگيت ميجنگی، تو هدف داری برای تك تك لحظه هات، اما من فقط نشستم تا زندگی كار خودشو بكنه، تو نيازت به آغوش يه مرد رو ميگی اما من با اينكه گاهی دلم غنج ميره واسه اينكه تو بغل يه مرد به آرامش برسم هميشه از گفتنش ترسيدم، هميشه با خودم و اين نيازم جنگيدم، ترنم تو اعتماد به نفس داری اما من اصلن اينو ندارم، هميشه ترجيح ميدم تو حاشيه باشم. من ميخونمت اما حرف نميزدم، اين خودش ينی من ضعيفم، من حتی از اينكه كسی وبلاگم رو بخونه ميترسم! ترنم تو خيلی چيزا داری كه شايد به نظر خودت خيلی مهم نباشه ولی نمی دونی نداشتنش چه دردی داره، نمی دونم منو ميفهمی يا نه...