رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

تمام روز به آرزوی امسالم فکر کردم...

یک سال از این آرزو گذشت..

می گوید دلت را پاک کن از کینه ها و آرزو ها تا عظمت شب های رمضان را درک کنی...

 اتفاقی این مقاله را می خوانم، تکراریست برایم..

برای منی که سالها سعادت حضور در محضر استادی گرانقدر را داشته ام ...

اگرچه شاگردی نکرده ام و نقش گرمابه بوده است حضورم بر سر کلاس هایش..

و سال هاست که استادم تاکید بر این خصوصیات داشته ...

چقدر شاگردی کرده ام...

زدودن دل از کینه ها؟

آدم ها آمدند و رفتند و هرکدام تاثیری گذاشتند...

خوب یا بعد...

بسته به میزان وابستگی و نقششان ، تاثیرشان هم در زندگیم باقی ماند...

بعد با حذف فیزیکی او ، کم کم  احساسم هم نسبت بهش عوض می شد...

جالب است که امروز نسبت به ادم هایی که بهم بدی کردند و روزگاری تاب دیدنشان را نداشتم بی تفاوتم....

و نسبت به آدم هایی که دوستشان داشتم و حس خوبی ازشان می گرفتم یک حس دلتنگی شیرین دارم...

همین هم خوب است...

در حال حاضر تنها یک نفر است که حضور دارد و من را عصبی می کند...

یک نفر در زندگی شخصی البته...

وگرنه بزرگان قوم و سردمداران شریف که کشور ، دین و فرهنگم را به باد فنا دادند جای خالی تمامی کینه های شخصی را پر کرده اند...

ولی آن یک نفر...

وزنی ندارد و تمامی کارهایش از خامی و جوانیش است...

تنها یک چیز دارد به اسم رو...

به راحتی تمام گند می زند به همه چیز و دستاورد چندین نفر را ویران می کند و با پررویی تمام و قیافه حق به جانب اشتباهش را توجیه می کند....

بیشتر از کینه ، عصبیم می کند...

روی زیادش...

چیزی که همیشه کم داشته ام و همیشه حتی کارهای درستم را هم نمی توانستم خوب ارائه بدهم...

اما عمیق تر ! شاید این پررویی او نباشدکه اذیت می کند چرا که این پررویی خصلت نیمه دومی های دهه شصتی دور و برم است...

شاید رقیب عشقی پنهان هستیم...

حسادت نیست که من در سن و سال او از او خوشبخت تر بودم...

درنتیجه کینه هم نیست. بیشتر عصبانیت است و خشم...

پس کینه ای ندارم این روزها...

دلم از کینه خالیست...

اما آرزوها ...

آرزوی فردی ؟

کار و موقعیت اجتماعی؟

وضعیت مالی؟

همراه و همدم ؟

سفر؟

نمی دانم...

بگذار ببینم سر قنوت چه بر زبانم خواهد رفت....

/ 5 نظر / 4 بازدید
نوزاد

و چه زود عشق از یادمان رفت و من امید دارم به روزی که باز عشق برگردد به همان کلبه کوچک دلمان و همان جا لانه کند و بماند

سکوت

جالبه که برای اولین بار ارزوم عشق بود و دیشب چشمم به اسمون بود برای دریافت ارزوم انگار که تو اسمون دنبالس می گشتم.

مریم

سلام اولین باره وبلاگتونو می بینم قشنگه خسته نباشی. میدونی یه جورایی مثل همیم منم تجرد بعد از 30 سالگی رو میگذرونم. فوق لیسانس از بهترین دانشگاه کشور.منم شاغلم غرق در کار دلیل من از این غرق شدگی فراموش کردن نیاز و لذت لحظات دو نفره اس که نتونستم تجربه اش کنم. توی محیط کارم خیلی مردونه عمل می کنم. تا 5 ماه پیش همه چی خوب بود با این تنهایی مشکلی نداشتم ولی الان خیلی خسته ام کرده دلزده. بی انرژی ، بی انگیزه ( من تا همین 5 ماه پیش بمب انرژی بوده جوری که همکارام از وجود من انرژی می گرفتن تعریف از خود نباشه) ولی الان.............................. راستی دوس داشتم ازت بیشتر بدونم ولی توی پروفایلت پیزی ندیدم. از آشنایی با شما و وبلاگت خوشحالم

مهسا

چقدر ارزوهات شبیه ارزوهامه.ایشالله که به حق این ماه عزیز برسی به اونچه میخوای.و مخصوصا همدم خوب.

محمد

داشتم دنبال تفسیر و توضیحی از این بیت مولانا میگشتم ( رو سینه را چون سینه ها...) که راهم افتاد این وری ... وبلاگت رو میخونم تا ببینم چه ها نوشتی ... خوشحال شدم