خارج از عرف

وقتی دوران مجردیت طولانی شد باید یک تغییراتی در سبک زندگی و نگرشت بدهی تا بتوانی زندگی سالمی داشته باشی...

چه قبول داشته باشیم و چه نه ، به هر حال ازدواج بخشی از زندگی است و اگر تجربه اش نکنی قسمتی از تجربیات طبیعی و عادی را از دست خواهی داد...

هنوز فرهنگ ما که بین سنت و مدرنیته سیر می کند تجرد بیش از حد را هنجار شکنی می داند همانطور که طلاق را ...

هرچقدر هم روز به روز تعداد مطلقه ها بیشتر شده باشند و جوانان از زیر بار مسئولیت ازدواج شانه خالی کنند....

به هر حال خود خواسته و یا به جبر زمانه وقتی تا یک زمانی مجرد ماندی و کم کم دوست پسرهای ریز و درشت هم کمرنگ شدند خودت می مانی و یک جسم طالب و روحی سرگشته که باید نیازهایشان را یک جوری برآورده کنی...

 با توجه به مطالب بالا اگر تجرد بیش از اندازه هنجار شکنی باشد بالطبع رفتار هایت هم هنجارشکنانه می شود...

این روزها همدم و یار 25 ساله ام درگیر و دار عاشقی و نامزدی است...

بیش از خودش خوشحالم و امیدوار 

اما حالا او مانده است و دغدغه هایی از جنس ترس ...

با تمام وجو سعی می کند بین من و دلبرش تعادل ایجاد کند.

هردو می دانیم که حضور یک نفر در زندگی یعنی کمرنگ شدن دوستیمان...

اما باور هم داریم که این مثل حضور ستاره در نور روز است...

قسمت سخت ماجرا با توجه به تجربیات هردویمان دست به عصا راه رفتن و مراقب بودن است تا دلبرش به رابطه قدیمی ما حساس نشود...

تا به حال از رویارویی با دلبرش در رفته ام ...

اما باز هم سوتی هایی می دهیم که از دستمان در می رود...

چند شب پیش که طبق عادت پر از حرفهای نگفته بودیم بهم رسیدیم و من از کارم گفتم و او از ترسهایش در این رابطه جدید...

پاسی از شب گذشت و جدا شدیم ....

فردایش پسرک زیر سئوالش برده بود که چرا اینهمه حرف می زنید؟ چرا تا دیر وقت باهم بودید؟ چرا رفتید رستوران؟

از ترسش است؟

از حسادتش است؟

نمی دانم

ولی می دانم که هرچه هست کم کم  خطرناک می شود واین سئوال ها یعنی حساس شده است...

جالبیش اینجا بود که این رفتار برای من و دوستم کاملا یک رفتار عادی و در حقیقت پرکردن خلا یک نیاز بود و هیچ کدام مشکلی در آن نمی دیدیم .

اما بعد که این مشکلات پیش آمد واز دید عرفی به آن نگاه کردیم دیدیم که رفتارمان کاملا هنجارشکنانه بوده است...

دوتا دختر  خسته از کار روزانه ،شام به رستوران می روند و می گویند و می خندند و بعد ساعت ها توی ماشین و یا توی پارکی که حتی نیمه شب جای سوزن انداختن ندارد می نشینندو بی توجه به اطراف حرف می زنند و بعد هم از هم جدا شده و به خانه می روند .انهم ساعت 1 شب....

در فرهنگی که دختر خوب دختر آفتاب مهتاب ندیده است و دختر قبل از غروب باید خانه باشد و استقلال مالی برای زن مفهومی ندارد و ......

خدا به دور!!!!!!!!!!!!! چه دختر های جلفی پیدا می شوند؟

عدم امنیت را قبول دارم ولی هرچه بیشتر بررسی می کنم می بینم که همین کارهاست که من را سالم تر و شاداب تر از دیگرانی که شرایط مشابه دارند نگه داشته است...

فعالیت های اجتماعی، گپ و گفت های زنانه ، تفریحات ساده و....

این دو هفته خانه نشینی بهم ثابت کرد که اگر قرار بود دختری سنتی و خانه دار می بودم  تابه حال روانی شده بوده ام...

برای به دست آوردن این شرایط جنگیده ام ...

شرایط برای خواهر بزرگترم بسیار بد بود...هر کار می خواست بکند از سفر تا تفریحات ساده موکول می شد به بعد از ازدواج ....

عروسی کن با شوهرت برو سفر....

عروسی  کن با شوهرت برو رستوران....

عروسی کن هروقت خواستی بیا خونه....

اما بعد از ازدواج اشتباه او که فشاری شد بر دوش خانواده ، فهمیدم که الزاما دلیل ندارد بعد از عروسی شوهرت همراهت باشد برای سفر و ....

باز هم تنهایی....

پس من منتظر شاهزاده و اسب سفیدش نماندم و زندگی خواهرم هم شد دلیلی مستحکم برای تمام کردن  حرف ها وحدیث ها....

بگذریم که زمانه هم عوض شد و پدر و مادرم پیرتر...

به هر حال این روزها فرصتی است از بیرون به سبک زندگیمان نگاه کنیم و ببینیم چقدر خارج از عرف است....

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوے بارانــــ

منم اگر چنین دوستایی داشتم که فرصت و البته هزینه تفریحات رو داشتند شاید حال بهتری میداشتم اما هر کسی به نوعی درگیر شده با اینکه همه مجردیم و البته اجازه هم نداریم دیرتز از 10 10:30 خونه باشیم که البته این زیاد مهم نیست مهم فرصتیه که برای هم نمیزاریم و بعد از کار فقط میدویم برسیم خونه

واتو

چرا بعضی ها میگن تجرد هنجار شکنی نیست 100 در صد هست واسه دختری که از 27 گذشته و شوهر نکرده بله هنوز هم ما جامعه بیمار داریم و تو این جامعه تجرد بعد از 27 به عینه هنجار شکنیه. من دختر هستم 29 ساله با پدر و مادری که اختلاف سنی در حدود 30 سال با هاشون دارم زندگی میکنم و از 6 صبح از خونه می زنم بیرون و تا 5 کار میکنم و گاهی هم تا 11 شب کار دوم رو باید انجام بدهم بعد وقتی میگم از این همه کار خسته هستم میخوام برم سفر بهم میگن شوهر کردی با شوهر ت برو الان دیگه زندگیم شده کار - خونه تازه در نظر بگیرید که من به دلیلی انقال به یه شهر دیگه و ساعت کاری طولانی و محیط کاری کاملا مردانه از همه دوستام و خامها جدا شدهام حالا وقعا فکر میکنید واسه یه دختر با این استقلال مالی و مادی نیاز هست که با شوهرش سفر بره

دوست شما

سلام دوستم من یک سال از شما بزرگترم دقیقا یک سال کم سه روز ولی 9 ساله ازدواج کردم و یک پسر دارم خدا رو شکر راضیم در ضمن من بیشتر از اینکه با دوست های متاهلم رفت و آمد داشته باشم ترجیحم ارتباط با مجرد هاست و من و شوهرم با این افراد بیشتر حال می کنیم چون آزادند و اسیر دیگری نیستند اما زمانیکه مجرد بودم دقیقا احساس های شما رو داشتم و تمام حرف ها تون رو درک می کنم مخصوصا آخراش که عید رفته بودیم بیرون وهمه متاهل بودن و من واقعا تنها بودم به تمام معنا دوستم من تمام آرزوم ازدواج بود نه چیز دیگه چون واقعا به یک مرد نیاز داشتم اما میخوام یه چیزی بهتون بگم شما یک فرد بسیار باهوش و خلاقی به نظرت الان که جامعه بیش از حد تصور دارای دختران و حتی پسران مجرد است چه کار باید کرد ؟؟؟؟؟؟ راه چاره برای این افراد چیست !!!!!!!! آیا اگر دختران شروع کنند و مانند پسران جامعه همه رابطه داشته باشند و خوش باشند و خیلی به رسم و رسوم های دست و پا گیر اهمیت ندن چی میشه اگه همه پسر ها ببیند دیگر دختر ها حاضر نیستند باکره بمانند و ترجیح میدن رابطه ها داشته باشند مثل دیگر کشورها چی می شود؟؟؟!!!!!!! از کی باید شروع

دوست شما

بگو عزیزم بگو از کی باید شروع کرد و رسم ها را شکست دیوار ها را شکست تبعیض ها را شکست کمبود ها را شکست تا کی باید فقط خانم ها زجر بکشن تا کی خانم ها باید فکر کنند که رابطه حتما باید بااحساس وعلاقه باشه (وجودش لذت بیشتر دارد اما نبودش دلیل نمشه که انجام نشه!!!) حتا ما متاهل ها هم بشتر اوقات رابطه هایی داریم که از تجاوز کم ندارد با توجه به اینکه با شوهرمون داریم رابطه برقرار می کنیم ولی ناراضی!!!!!!!! دوستم یک روزی بر میگردی به عقب نگاه می کنی و می بینی که چقدر وقت ها و زمان های زندگیت و خوشی هایی که می تونستی داشته باشی اما از دست دادی فقط و فقط بخاطر یک اندیشه احمقانه !!!!!!!!

دوست شما

به نظر من اولین قانونی که باید توی ایران باشه دادن سرپرستی بچه های یتیم به دختران مجرد بالای 45 سال است که باشرط مستقل شدن و همین امر باعث مستقل شدن دخترامون می شه البته نظر منه

مرضیه

اگر من هم پول و دوستانی پایه داشتم حتما تا دیر وقت بیرون میگشتم. ترنم جان دوست نداری منو لینک کنی؟

ريحانه

سلام تنهايي واقعا سخته ترسم از اين هست كه منم بدون همدمي تا آخر عمر تنها بمونم! 26 سالمه

گلاره

سلام ترنم جون چند روزیه نیستی و پست نمی ذاری[سوال] امیدوارم هر جا که هستی در آرامش باشی[لبخند]

چی بگم والا

مجيد شفيعي

دلم ميخواهد راحت فحش بدهم به عرف ولي مودبانه ميگويم گور باباي عرف زندگيمان را بكنيم كه تنها زاده شديم تنها زندگي ميكنيم و تنها ميميريم و تنها حساب كتاب ميشويم با اينكه در همه ي اين مراحل در جمع جمعيم