و دوران دانشگاه سر آغاز فصل جدید زندگیم شد . محیط جدید و آدم های متفاوتی که هیچ کدام نظرم را جلب نکردند. تفاوت های فرهنگی بسیاری بین ما بود و بنابراین روی هیچ کدام از پسران دانشگاه بیشتر از یک همدانشگاهی حساب باز نکردم . تک و توکی هم که نظرم را جلب می کردند توسط دوستانی که پیدا کرده بودم وتو می شدند . دوستانی که تجربیات بیشتری از من داشتند و سبک زندگیشان برایم جالب بود.

اگر تک و توکی از این مرز عبور می کردند اتفاق های عجیبی میفتاد که خودم هم انگشت به دهان می ماندم .

پسرک موسیقی می خواند و ساز می زد و ساز می ساخت و به گفته همکلاسی هایش مورد تائید استادان بزرگی بود. محبتش صادقانه و خالص بود و در جمع دوستان سکوت می کرد و راز دلش اما ، از نگاهش هویدا بود.

 دوستانم می گفتند گناه دارد این عاشق بینوا . تکلیفش را روشن کن و من می گفتم که او حرفی نزده که تکلیفش را روشن کنم و ته دل نگران زمانی بودم که حرفی بزند...

روزها صبوری کرد و یک شب بالاخره پیغام فرستاد . شبی که با جمع دوستان مشترک به رستوران رفته بودیم و قبل از ورود دوستی پیغامش را گفت و گفت که منتظر جواب است .

انگار همه چیز جدی شد. موشکافانه به او و به دلم نگاه کردم و دیدم محبتی دردلم نیست و همه نیاز دوست داشته شدن است و نه دوست داشتن...

آن شب به گوشش رساندم که آبی از من گرم نمی شود و بهتر است بی خیال شود .

مهربان بود و خوش  چهره  ولی نمی دانم چرا جذابیتی برایم نداشت . شاید از قضاوت دوستانم می ترسیدم ولی انتخاب های آنان برایم جذاب نبود و هیچ وقت نفهمیدم چرا با این پسرها دوست شدند .

  نمی دانم چرا حتی سعی نکردم به او جدی فکر کنم . چون با معیار های دیکته شده خانواده نمی خواند؟ چون از حرف و حدیث دیگران می ترسیدم ؟

نمی دانم...

هنوز صدای تار ، نگاه با حسرت او را به یادم می آورد.

/ 6 نظر / 4 بازدید
شاپرک

شاید از اینکه بهش جواب مثبت بدی خجالت میکشیدی، شاید اگه یه بار دیگه برات پیغام میداد همه چیز جور دیگه ای تموم میشد...

شپلوتكو

همون بهتر كه باهاش دوست نشدي چون بعد از يه مدتي ميفهميد كه شما زن ها چه موجودات فجيعي هستيد و ديگه نميتونست مثل قبل ساز بزنه

xatoun

اي بابا، شايد بتونم درك كنم چرا هيچ مشكلي نداشت اما باعث نشد كه جايي تو دلت داشته باشه دارم آرشيو رو از اول مي‌خونم. گفتم حالا بذار تموم بشه بعد كامنت بذارم كه نشد :)

عمه

سلام.من آرشیو ازاول دارم میخونم .یه دوستی اینطوری بهرکس بی توجه عبورکردبعد آخرالامرتن بیک ازدواج تقریبا مناسب داد.نگران نباش.

سیمین

من عکس تو عمل کردم تا 30سالگی با کسی دوست نشدم چون دنبال یه آدم متفاوت میگشتم ولی پارسال وتوی 31 سالگی شیفته پسری شدم که تار میزد. آره اون تار میزد.همین باعث شد فکر کنم با همه اونایی که دوروبرم بودن فرق داره. باعث شد فکر کنم اون یه هنرمنده ساز میزنه و میفهمه همه حسیو که تو وجودمو ودیگرون از درکش عاجزن ولی افسوس. اون تار میزد ولی یه مرد بود.یه مرد.پر از منطق. پر از... اون باعث شد دیگه از موسیقی هم بدم بیاد

نسرین

تا اینجا دقیقا مثل من بودی ولی فرق من با تو این بود که وقتی وارد دانشگاه شدم... انقدر که اسماشون هم یادم نمیاد البته کلی درس خون هم بودم [نیشخند] تا اینکه تو 23 سالگی ازدواج کردم اونم چی سنتی!!! تازه با آخرین دوست پسرم که همسایمون بود قرار ازدواج هم گذاشته بودم یه جورایی انگار تو آب نمک گذاشته بودم یه موقع بی شوهر نمونم الان 2 سال از اون موقع میگذره و وقتی به خودم قبل دانشگاه و بعد دانشگاه نگاه میکنم خیلی خندم میگیره[پلک]