از سراسر دنیا

آن روز بزرگراه ها تمام ناشدنی بود، فاصله صیاد شیرازی تا ستاری به اندازه یک زندگی طول کشید، با اینکه مطمءن بودم دست آخر هواپیما تاخیر خواهد داشت ولی مشکل ته دلم بود که نمی دانستم دست آخر من میهمان خانه اش هستم یا نه که تا گنبد طلایی را نبینم دلم آرام نمی گیرد و چه بسا بارها از توی اتوبوس و پای هواپیما آدم ها برگردانده شده اند منجمله خود من.... دلواپسی از تاخیر و نرسیدن به زیارت دسته جمعی با دوستانی که از سرتا سر ایران و دنیا جمع شده اند. القصه وقتی بعد از کلی نگرانی بعد ٢ ساعت روی صندلی هواپیما جایگیر شدیم ، چشمم افتاد به تیتر روزنامه که از جیب صندلی بیرون زده بود بدین مضمون که هیات سیاسی سویس به مشهد سفر کردند... به رودابه گفتم که اینها آمدند تا مرا با خود ببرند و گرچه خیلی با سیاسیون آبم توی یک جوب نمی رود ولی خوب چه می شود کرد که این سفر سفر خاصی است و باید مطیع باشم. و جواب شنیدم که کنفرانس پزشکان مسلمان هم در مشهد در حال برگزاری است و خیلی از دوستان خودمان از اقصی نقاط جهان برای این کنفرانس در مشهد حضور دارند و علت سفر خود ما هم بی ربط به حضور آنها نیست! اگر سیاسیون سوییس نشد می توان به اطبای آمریکایی امید داشت...... سفر تمام شد و نه هیات سویسی را دیدیم و نه دوستان فرنگیمان ترکیبشان عوض شده بود و به افتتاحیه کنفرانس هم نرسیدم و برگشتم . اما! در فرودگاه متوجه شدم آقای هندی تباری با هزار دردسر سعی دارد به پسرک کافی شاپ چی بفهماند که شکر در قهوه اش نریزد و پسرک هم خیلی جدی به او می گوید چی می گی! بهش گفتم می گوید چقدر خوشتیپی !!!! دیگرno suger و ربطش به شکر را که باید بفهمی ! و این شد که سر صحبت من با آقای خارجی که مهندسی کنیایی تبار و زاده انگلستان بود باز شد. آدم جالبی که یک روز دلش گرفته بوده و تصمیم می گیرد به زیارت امام رضا بیاید و الان هم برای زیارت به قم و جمکران به تهران سفر می کرد. کلا امام رضا اینجوری می طلبد ظرف سه روز طرف را از انگلستان به ایران میاورد و صفا!!! زمان محدودی داشت و هیچ از ایران نمی دانست و هیچ کس را در ایران نمی شناخت . مصداق کامل شبی ناگه هواکردیم و رفتیم بود. خلاصه اینکه در فرودگاه جداشدیم و قرار شد اگر برنامه هایش جور شد یک تهران گردی مختصر داشته باشیم که البته قم پاگیرش کرد و ماند و بعد هم به کشورش باز گشت اما در همین مدت کوتاه کلی پیام داد که چقدر از ایران خوشش آمده و جقدر حال و هوای خوبی دارد و دست آخر هم حرف دلش را زد که حلقه ای دست من ندیده و به خودش اجازه می دهد درخواست کند ارتباطمان ادامه داشته باشد! نگاهی به آسمان کردم و به قول رودابه اجنبی کافر خواستم مسلمان فرستاد ولی این کجا و آن کجا؟! طرف دست کم ۶۵ را داشت و دو پسر ٢۵ و سی ساله داشت. بعد یاد حرف استادی افتادم که می گفت حواستان باشد ابوذر غفاری اگر به خواستگاریتان بیاید شما ردش می کنید جون از روی ظاهر قضاوت می کنید و داشته ها و می روید سراغ ابوسفیان ها. ببینید که انسانیت و رضای خدا در چیست و کجاست. می دانم این سفر سفرخاصی بود. دستاوردش ارزشمند و عظیم. اما چنین موردی بسیار جای اما و اکر دارد. جوابش را دادم که او مهمان ماست و برای ایجاد خاطر خوش در کشورم من و دوستانم همیشه در کنارش هستیم. اما اجازه دهد ارتباطمان در همین حد بماند و من درگیر رابطه عاطفی هستم که البته حقیقت کمرنگی بود. به هر حال آدم جالبی است. پیام هایش و تجربیاتش از این سفر چند روزه در ایران عجیب است و سرشار از نکته و من فهمیدم چقدر توریسم مذهبی ما خلل دارد . و قدر جای کار و فرصت شغلی برای کسانی که زبان انگلیسی بدانند.

/ 11 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی

نیگگره تروریست بوده. ببین شانس نداریم همینه. الان یکی،دیگه باشه پسره چشم ابی،مو طلایی به تورش میخوره تو ایران، برا ما هندی تباره کله چکشیه نیگر کانویکته خلافکاره تروریسیتیه سیاه سوخته

هموم دیشب هم که اومدم وبلاگت گفتم این چه خوب میتونه یه مطلب رو برای،خوانندش جا بندازه. رفتم اون بخش هدف وبلاگ رو خوندم. به قدرت بیانت حسودیم شد. الان که نوشته هاتو میخونم اینطوری بنظرم میاد که منم همه این حرفا که نوشتی رو دوست دارم بنویسم تو وبلی جایی، منتهی سواده نوشتن ندارم. نوشتن افکار و عقایدم اینقد سخته انگار که باید فرانسوی بنویسم. ولی تو راحت مینویسی، که اینم معلومه اسون بدست نمیاد، نمیدونم شاید ده پونزده ساله کتاب زیاد میخونی یا.... راجع به هندی و نیگرو اینا حرصم گرفته بود اونا رو نوشتم. اخه ابن هندی ها تو فیثبوکو اینور اونور،زیادن، خدش مثل میمون هست بعد یه دختر خشگل میاد سریع میرن سلاو حال احوال و نه زیر میذارن نه رو، میکه بیا دوست شیم. من این دو شب موقع خواب، از زیر ملافه سرچ زدم اومدم وبت، با مکافات خوندم. بنظرم جواب اون چند تا کامنت رو هم نمیدادی، گنده میشن جوابشونو بدی. بای. فک نکنم دیگه بیام اینجا. اطلاعاتی که از بحران سی سالگی میخواستمو گرفتم. الان میدونم فقط من اینطوری نشدم. خدافظطظظظظظظ. هیچوقت هم شوعرر نکن. الان من پسرم، همش فکره اینم از همسر ایندم چطوری سو استفاده کنم. بقیه هم مث منن

اه نمیتونم جوابتو ندم. که چرا از سی سالگی ناراحتم. بذار روشن کنم کامپیوترو مث ادم تایپ کنم، خصوصی میفرستم

منیره

زیارت قبول دوستدعزیز مجازی که واقعیات زندگیم چقد شبیه جریانات زندگی شماست.. منم براماموریت و زیارت اگه خدا بخاد این هفته مشرف میسم مشهد... مخصوصا فرودگاه و میهمانان خارجی و متاسفانه مشکل زبان ...که همیشه باید نقش مترجم رو ایفا کنم ...

آیدا

اگه میشه نظرات این آدم بی سواد رو حذف کن. واقعا حالم بد شد. تو این یکسال از این قشر !!!!! خوشبختانه تو وبلاگت اظهار نظرهای حکیمانه ندیده بودیم که الان فیض بردیم از ادبیاتشون!

مریم

سلام.نوشته هات برام خیلی عجیب بود. چون شنیدی هیات سوییسی اومدن مشهد فکر کردی باهاشون مواجه میشی!!!! مگه مشهد روستاست؟؟؟!حتما بار اولت بوده که رفتی مشهد اصلا میدونی مشهد پایتخت فرهنگی جهان اسلام و از نظر جمعیت دومین شهر کشوره؟ ظاهرا خارجی هم خیلی کم دیدی!!!

شيراز

[قلب]

مهناز

البته بنظر من وقتی یک خواستگار به پستتون میخوره که اصلا با ملاک هاتون تطبیق نداره نشونه ی اینه که خدا میخواد یکم دقیق تر راجع به خصوصیات همراه آینده تون فکر کنید تا بدونه دفعه بعد چی سر راهتون بزاره

ماجده

سلام یک ماهه با شما هستم همه پست های قبلی رو هم خوندم زیبا می نویسید موفق باشی[گل]

ارزو

سلام این حرف استادتون یعنی چه؟ "حواستان باشد ابوذر غفاری اگر به خواستگاریتان بیاید شما ردش می کنید جون از روی ظاهر قضاوت می کنید و داشته ها و می روید سراغ ابوسفیان ها...