این روزها

حرف برای گفتن زیاد است و عجیب اینکه نوشتن روی کاغذ ارضایم نمی کند.

 وقتی روی کاغذ می نویسم انگار حس هایم را حبس می کنم در نسوج کاغذ.

حس خفگی بهم می دهد نوشتن با قلم

 عجیب است این حس برای منی که سالها می نوشتم و ده ها دفتر دستنوشته دارم.

انگار تایپ کلمات و انتشارشان در این فضای مجازی مانند فریادی بلند در دل شب سبکم می کند.

 مثل سپردن به دست باد...

عجیب است که در دریای محبت آدمیان ارزشمندی غرقم و دلم هوای انسان های بی محبتی را می کند که ترکشان کردم.

این است قدر ناشناسی ادمی زاد

 می فهمم که روحم بیمار است و خسته

کوچک ترین جرعه محبت و لبخندی مانند آبی در کویر دلم فرو می رود و هنوز راه زیادی مانده تا سیراب شدن.

دوستانم اما سنگ تمام می گذارند با بذل عشق

به همه وعده می دهم که  فردا به خانه شان خواهم رفت و مفصل صحبت می کنیم.

اما فردا که می شود تنهایی و غم دست و پایم را می بندد و سعی می کنم در خلوت و سکوت تحلیل کنم آنچه گذشت را...

بعد به زور می ایند تا از این غار بیرونم بکشند و نور را بر دل تیره ام بتابانند.

و کمی بعد تر نیایش های شبانه وخلوت های لطیف با خدا

شکر

/ 4 نظر / 4 بازدید
زهراسادات

دوستم چه اتفاقی برات افتاده؟ این حالاتت برای چیه؟

سیمین

حال این روزام زیاد خوب نیست احساس میکنم همه حسای قشنگم از بین رفته بعد از اینکه یک سال باهاش بودم ورابطمون تموم شد الان حدود 1ماه ونیم هستش که خبری ازش نیست فقط ماه قبل زنگ زد محل کارم وچیزی خواست وپرسید فکس داریم که براش فکس کنم تا زحمت نکشه بیاد پیشم جالبه. نمیدونم چطور میتونه اینقدر بیرحم باشه. یه دوست مشترک میگه که اون خیلی تنهاست و شاید خواست نظر منو بدونه ولی واقعیت اینه که ما برای همیشه مال هم نیستیم نمیدونم اگه دوباره شروع شه چه مدت دیگه ادامه پیدا میکنه بالاخره تموم میشه. پس حالا که کمی آرومم ترجیح میدم حال بهتر شدمو خراب نکنم. تنهایی اذیتم میکنه . مخصوصا که توی دوستی باهاش چیزایی رو تجربه کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم . دلتنگ آغوششم. ولی فکر اینکه تموم لحظاتی که با عشق بغلش میکردم اون دنبال رفع نیاز جنسی بود نه روحی عذابم میده. نمیدونم چرا به تو میگم. هر وقت کلافه ام میام اینجا و چند خط مینویسم. منم یه غرغروی 32ساله.

سیمین

گاهی فکر میکنم چه خوبه که دوستای همسن مجرد داری. من تموم دوستام ازدواج کردن. وفقط من موندم. دو تا دوست دارم.20و22 ساله. جالبه نه؟ نمیدونم. فکر میکنم تنهایی باعث شده باهاشون یکی شم. همیشه دوروبرم هستن ولی لذت بخش نیستن. خام عمل کردنشون خستم میکنه. خوب ماها مال دو دهه متفاوتیم. این تنهاایی لعنتی باعث شد سمت اون برم وچیزایی رو که هیچوقت تجربه نکرده بودم رو تجربه کنم والان که نیست اذیت شم. این تنهایی لعنتی داره داغونم میکنه. داره دین وایمونمو میگیره. این تنهایی لعنتی داره منو قاطی آدمایی میکنه که یه دنیا بینمون فاصله است و فقط واسه تنها نبودن منو بهشون وصل کرده. این تنهایی لعنتی داره هویتمو شخصیتمو ازم میگیره این تنهایی لعنتی...

آرش

سلام براتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم