کشفیات غروب جمعه

پناه برده ایم به خلوت اصیل یک گوشه دنج این شهر بی در و پیکر، باغ موزه ای که زمانی خارج از حصارهای تهران بود و حالا وسط وسط شهر است، چشم دوخته ایم به سروهای بلند و سپیدارهای راست قامت و عطر بهار را به عمق وجودمی فرستیم تا شاید بشوید غبار مانده از زمستان را و در سکوت دم غروب جمعه گوش سپرده ایم به آوای پرندگان این باغ قدیمی..... کمی آن سو تر دختر و پسر جوانی نشسته اند و شاخه گل سرخ دست دخترک خود گویای نوع رابطه است. نوع نشستنشان و نحوه سخن گفتنشان حکایت از روزهای آغاز آشنایی در یک رابطه هدفمند را می دهد. برایم عجیب بود که هیچ دلم نمی خواست جای دخترک باشم،آنقدر این حس عجیب بود که بلند بیانش کردم، دوستم به کمکم آمد و در گشایش این معما کمکم کرد، راستش برایم ترسناک بود که چرا نسبت به ارتباط این زوج چنین واکنشی نشان دادم؟ آیا آنقدر تنهایی بر من غلبه کرده که هر ارتباطی را نفی می کنم؟ آیا حسادت ناخودآگاه است که اینگونه سربرآورده است؟ آیا آنقدر حس هایم را سرکوب کرده ام که سنگ شده ام؟ اما واقعیت چیز دیگری بود من با تمام وجود خلا حضور یک فرد از جنس مخالف را در زندگی حس می کنم و آن را انکار نمی کنم ولی دیگر دلم نمی خواهد با او در روزهای اولیه آشنایی گل سرخ در دست در پارک و کوی و برزن قرار بگذارم و در حقیقت رابطه ای پخته تر و خاصتر طلب می کنم گرچه هنوز دقیقا نمی دانم منظورم چیست شاید بیشتر قرار های نیمه رسمی و یا تفریحی خاص ولی این نشان دهنده این است که واقعا هرچیز و هرکاری سن و سالی دارد و از طرف دیگراین ماجرا من را به فکر فرو برد که با این حساب برای کسانی که مقید به بحث خواستگاری سنتی هستند بعد از هر چند سال خیلی چیزهای دیگر مانند نوع برخورد یا نوع مکالمات و درخواست ها و انتظارات هم عوض می شود و باید هر چند وقت یکبار آنها را بروز کرد که خوب چون بعد از سی سال معمولا فاصله بین خواستگاران زیاد است این مهم فراموش می شود

/ 3 نظر / 3 بازدید
مینا

میدونی من هم هم سن شمام تقریبا..وقتی نوجوان بودم از کسایی که این روابط رو داشتند خیلی بدم میومد مثلا تو مدرسه و خیابون و....اما نمیدونم چرا چند سالی که وقتی این عشاق رو میبینم نه تنها در موردشون بد فکر نمیکنم بلکه دلم میخواد واقعا خوش باشنند و از این احساسشون لذت ببرند ..واقعا تغییر این تفکر برام عجیبه!!!!!

یاس

اتفاقا منم وقتی دختر پسرای کم سن رو توی این شرایط میبینم ناراحت میشم . ناراحت از این بابت که واقعا نمیدونن دقیقا چی میخوان و اغلب نسبت به آینده دچار مشکل میشن . واقعا پختگی الان ، موقع کم سن و سال تر بودن به کار میومد که نداشتیم/ندارند .

مهتاب

ميدوني شايد دليلش چيز ديگه اي باشه.آدم بعد از تجربه تلخ بي حس ميشه و پر از درد گرچه دلش يه رابطه عميق پر مهر ميخواد. من با يك رابطه ي عاطفي عميق و هدفمند رنجي رو تجربه كردم كه سالهاي ساله دارم باهاش دست و پنجه نرم ميكنم و نميتونم از زندگيم پاكش كنم. رد پاش رو همه سلولهام هست. خب وقتي تو موقعيتي كه گفتي قرار ميگيرم اولش ميترسم براي دختر ماجرا بعد چشمام پر اشك ميشه ميگم خداكنه همه چي براشون خوب پيش بره و بعد از يه نفس عميق اشكهامو پاك ميكنم و احمقانه سعي ميكنم لبخند بزنم...شيريني حسي كه دارن رو حس ميكنم ولي دلم نميخواد دوباره تجربه كنم