بی رنگی

کتاب سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش

کتابی در توصیف تنهایی انسانی که بی رنگی و بی اثر بودنش را تا عمق وجود باور داشته و دوست نداشتنی بودنش را امری طبیعی می شمرد.

حکایت مردی که طردشدن ها و از دست دادن ها برایش جزئی از زندگی است و به آنها عادت کرده ولی نمی داند که هرکدام از این ازدست دادن ها باعث خونریزی درونی در روحش است که ذره ذره شیره حیاتی شور زندگیش را می مکد و او را تبدیل به انسانی مکانیکی می کند.

انسانی بی احساس که از برقرار کردن ساده ترین روابط هم عاجز است.

این کتاب حکایت برداشت های شخصی ما از خودمان است.

حدیث دیدن دنیا از منظر خودمان بدون توجه به اینکه واقعیت شاید، فراتر از درک ما باشد و گاهی با کمی سرسختی و عدم پذیرش قوانین تحمیلی از طرف ناخودآگاهمان می توان درک جدیدی پیدا کرد.

 قوانینی که ما را به این باور رسانیده اند که وجودت بی ارزش است و بود و نبودت بی تفاوت...

انسانی که نه آینده ای برای خود متصور است و گذشته اش نیز لبریز است از طردشدن ها و کنار گذاشته شدن ها و یا حس بد طفیلی بودن و سربار بودن...

داستان، روایت بی رنگی است. بی رنگی نه بهآن ارزشی که در عرفان ما معنا دارد بلکه بی رنگی به مثابه گم شدن در دریای شلوغ آدمیان رنگی ...

دیده نشدن

دوست داشته نشدن

و طرد شدن

دنیا را همانگونه باور کرده است ولی کافی است یکبار از همان ها که طردش کرده اند بپرسد چرا؟

حکایت آشنایی است.

آدم هایی که به قربانی بودن عادت کرده اند چون ته وجودشان باورداشته اند که نبودشان بهتر است پس شاید با قربانی شدن تاثیری در این جهان داشته باشند

اما واقعیت این است که دنیا آنی نیست که ما می بینیم و درک می کنیم.

دنیا را باید از زوایای دیگر دید تا درک درست تری از آن بدست آورد.

سوکورو بی رنگ بود ولی برای ساختن آمده بود.

سوکورو نمی دانست با هر ساختنی رنگی به دنیا می افزاید.

سوکورو به رنگ ها بیشتر از ساختن ها ارزش می داد ولی نمی دانست خیلی ها رنگیند ولی سازنده نیستند.

 

 

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
هانیه

قشنگ بود منم دقیقا حس سوکورو رو دارم.

بهزاد

سلام، من این کتاب را نخوانده ام اما توصیفی که از محتوای آن داشتید کفایت می کرد تا مرا به یاد "گرگ بیابان" شاهکار هرمان هسه بیاندازد که در باب عوالم و تحولات روحی انسان هاست در بین انسان ها. من اصولا تا سال ها بر خلاف این بودم که کتابی خوانده شود چون می اندیشیدم که هر کس ابزار شناختش را با خود دارد و از اینرو بایستی به تقویت این قوه دراکه بپردازد و به قولی نیازی ندارد که افکار دیگران را بیاندیشید. از اینرو کتابی نمی خواندم و در عوض در صدد آن بودم تا بیشتر در احوالات عالم دقیق شوم و بخصوص بر روی انسان ها مطالعه کنم. لیکن بعدها به کتاب خوانی روی آوردم و بخصوص از ادبیات کلاسیک استفاده کردم به دو دلیل: اول اینکه حس تنهایی مرا خود بخود به مطالعه کشانید، دوم اینکه به توجه به فلسفه ایی که اکنون برای خودم و بر اساس مطالعات میدانی خودم بدست آورده بودم می توانستم با خودنویسنده ارتباط بر قرار کنم و از ورای متن کتاب به خود نویسنده و افکارش نفوذ کنم و این یعنی درک انسان هایی که متفاوت از اطرافیان خود هستند و آنچه که ایشان میبینند از دیگران پوشیده است. اکنون لذت مطالعه برایم بی بدیل است و بی همتا. خدا را شکر