همیشه در دعاهایم خواهد بود...

بین همه شیون ها و مویه ها توجهم رفت به قطعه آن طرف و مراسمی که به موازات مراسم دخترک ما درجریان بود...

برعکس شلوغی و ازدحامی که برای این مادر جوان بود آن طرف بیست سی نفر در سکوت ایستاده بودند و مداحی با صدای نخراشیده زبان می گرفت....

حرف از فرزندان نداشته آن زن بود و تنهاییش در طول زندگی ....

از خواهرزاده ها و برادرزاده هایش می خواست برایش فرزندی کنند و شب اول قبرش را نورباران کنند با دعاهایشان...

کم کم از جمع فاصله گرفتم و به سویشان رفتم...

جمعی ساکت و مغموم ایستاده بودند و چند تایی بی صدا می گریستند و بقیه این پا و آن پا می کردند.

چند سالش بود؟

نمی دانم.

ازدواج کرده بود؟

شک دارم..

نزدیکتر شدم تا از حال و روزش بپرسم ولی بحث قیمت قبر و خرید و فروشش داغ بود.

ایستادم و خیره شدم به خاک هایی که تند و تند چاله قبر را پر می کرد.

مراسم خاکسپاری منهم اینگونه خواهد بود؟!

منهم بچه ای ندارم.

هر چند که کودک دوساله دوستم کمی آن سوتر بی خبر از داغ بی مادری بی مهابا در میان قبرها می دوید و بودنش نیز سودی به حال تن رنجوری که زیر خاک رفت نداشت.

و بدتر چشم ها نگرانش بودند که عاقبتش چه خواهد شد

اما عجیب با این زن غریبه همذات پنداری می کردم.

دلم می خواست می شناختمش.

به صورت زنانی که می گریستند نگاه کردم.

گویی خواهرانش بودند.

سپید روی و سپید موی

دلم می خواست در آغوششان بگیرم

و بگویم جایش خالی نباشد.

شاید آنجا تنها نباشد

/ 23 نظر / 72 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sh

جالبه پقدر شبیه منه افکارت مرگ . . .

نازلی

عزیزدلم امیدوارم به هرچی که میخوای برسی و آرامش و خوشی به زندگیت سرازیر بشه[گل] چه غم سنگینی توی این چند خط بود.به اندازه یه دنیا حرف داشت و میشه ساعتها واسش اشک ریخت و باز منو به این فکر برد که خدایا یعنی سال دیگه توی خونه من بچه ای هست یا بازم همین تکرار رنج آور و امیدهای ناامید شده... حس وحشتناکیه که چیزی رو با همه وجود بخوای ولی هیچ کاری از دستت ساخته نباشه واسه بودنش فقط باید وایستی نگاه کنی تا ببینی چی قراره پیش بیاد پس کی این کابوس تموم میشه؟ آرامش کی قراره بیاد؟ یه خنده از ته دل... یه شادی که توش فکر و خیال این کابوس همیشگی نباشه... فقط یه بچه خدایا از اون قدرت وجلال و جبروت و کائناتت...فقط یه بچه میتونه زندگی منو گلستون کنه همین... خدایا خسته شدم ازبس آه کشیدم پس کجایی...

مه بانو

سلام. من مدتهاست وبلاگ شمارو میخونم اما ساکتم... اما با این پستتون دلم بد به درد اومد...حرف دلم بود. خیلی از تنهایی میترسم. از تنهایی زندگی کردن و تنها موندن برای همیشه.. همیشه دلم میخواد زودتر از پدر مادرم برم هم اینکه نبود اونارو نمیتونم تحمل کنم هم اینکه وحشت تنهایی میکشتم...چند تا از دوستام گفتن خلی که آرزو داری زودتر از پدر مادرت بری، داغ فرزند سخته برای پدر مادر. اما در جوابشون میگم درسته هرگلی یه بویی داره اما اونا بجز من بازم بچه دارن اما من فقط یه پدر و یه مادر دارم... روزگاره بدی شده. فقط خداست که بی نیازه مطلقه و تنها میتونه بمونه اما بنده های خدا نمیتونن تنها باشن اما روزگار مجبورشون میکنه...مجبورشون میکنه تنها زندگی کنن تنها بمیرن.. من بمیرم نه بچه ای دارم گریه کنه نه حتی خواهری...[گریه][ناراحت]

لیلی

منم تنها هستم ولی اصلا به مرگ و پس از آن فکر نمی کنم. زندگی همین جاست و همین روزهاست. اگر خوب زندگی کرده باشی کار را تمام کردی. یادگاری ارزشمند به جا گذاشتن، دوست داشتن و یاد گرفتن تو زندگی از همه چی مهم تره.

شيراز

از يه منظر ديگه به اين قضيه نگاه كنيد: آخيش من بميرم بچه ای نيست كه داغ مادر ببينه وقتي می ميرم نگرانش نيستم. دغدغه اونو ندارم. پس حالا كه زنده ام، حالا كه يك دغدغه كمتر از بقيه دارم، يعنی وقت بيشتری دارم :) پس تا ميتونم خوب زندگی می كنم . بيشتر سعيمو می كنم كه خوب بمونم. سالم، صادق، درست، فعال، زاينده. زايندگی فقط به دنيا آوردن بچه نيست. كاش ميشد يه بحثي درباره زايندگی راه ميافتاد تا همه نظرشونو بگن.

شيراز

دختران 40 ساله امروزی مانند دختران 20 ساله چندین دهه گذشته هستند [فرشته] http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=281861

مهرناز

برعكس من خيلي خوشحالم كه وقتي مي ميرم بچه اي بي مادر نمي شه اينكه بعد از مرگم كسي رو ندارم برام گريه كنه خوشحال كننده ست

گلاره

چقدر پست خاص و قشنگی بود... "هر چند که کودک دوساله دوستم کمی آن سوتر بی خبر از داغ بی مادری بی محابا در میان قبرها می دوید و بودنش نیز سودی به حال تن رنجوری که زیر خاک رفت نداشت."... این جمله خیلی سنگین بود...خیلی...طفلک...بچه ای که توی دو سالگی بی مادر شده و نمی فهمه چه بلایی سرش اومده...طفلک که هیچ وقت تصویر واضح و روشنی از چهره ی مادرش،لبخند مادرش،نوازش مادرش، توی ذهنش نمی مونه...اگه می فهمید عزیزترین کس زندگیش رو دارن زیر خاک میذارن،هر مشت خاک روی سینه اش چقدر سنگینی می کرد...انگار دارن خودش رو دفن می کنن...گریه ام گرفت...خدا صبرش بده...[دلشکسته][گل] و می فهمم شما هم چطوری با اون غریبه هم ذات پنداری کردین... "اما عجیب با این زن غریبه همذات پنداری می کردم. دلم می خواست می شناختمش... دلم می خواست در آغوششان بگیرم و بگویم جایش خالی نباشد. شاید آنجا تنها نباشد..." انشاالله که خداوند حداقل توی بهشت همسر خوبی رو مونس و هم نشینش کنه...[لبخند][گل][گل] این پست های اخیرتون، باز هم حال و هوای همون پست های خوب گذشته رو میده...عطر اونا رو داره...[قلب]

گلاره

من هم یه بار سر قبر پدربزرگم بودم...دیدم چند متر اون طرف تر،صدای ناله و شیون زن جوانی میاد که همه اش با حسرت می گفت:"مجید...مجید..." رفتم و براش فاتحه خوندم و بهشون تسلیت گفتم... از اون روز به بعد می فهمم که فاتحه خوندن برای غریبه ها،برای کسایی که نمی شناسی شون،چقدر لذت داره...دوست دارم بعد از مرگ من هم غریبه هایی باشن که بدون اینکه منو بشناسن،سر قبرم بیان و برام فاتحه بخونن...[لبخند][قلب][گل]

آوا

با مهرناز موافقم. تنها و کامل زندگی میکنم و سبک بار و بی دل نگرانی بچه ای که تنها میمونه میمیرم. بخدا اگه یکی مثل من بچه دار نشه نسل بشر منقرض نمیشه