حسرت

ردیف جلوی من یک صندلی خالی بود.

جلوی هر صندلی کارت کوچکی قرار داشت که نام فرد مدعو نوشته شده بود. صندلی خالی مال مدیرعامل شرکت بزرگی بود که همیشه آرزو داشتم برایش کار کنم.

مترصد بودم این آقای مدیر عامل را ببینم و یک کمی خیالبافی کنم که اگر برایش کار می کردم چه می شد....

وسط های کنفرانس دختر جوانی ( کمی کم سال تر از من ) روی صندلی نشست. با خودم گفتم شاید دیر آمده و جایش را پیدا نکرده وگرنه جسارت می خواهد جای آقای ... نشستن.

وقت تقدیر و تشکر که شد ، نام شرکت ... را خواندند و دختر جوان از جایش بلند شد تا تقدیر نامه را بگیرد.

مجری اعلام کرد که خانم... مدیربخش .... شرکت ... برای دریافت لوح تقدیر تشریف آورده اند.

یکهو عجیب دلم گرفت.

دختر جوانی که به سوی سن قدم بر می داشت دقیقا در آن جایگاهی بود که همیشه دلم می خواست.

مدیریت بخش.... یک هولدینگ بزرگ توی صنعتی که جذابیت های خاص خودش را داشت.

من کجا بودم؟

چرا من روی آن صندلی نبودم؟

آیا اگر جای دختر جوان بودم خوشحال تر از الان بودم؟

آیا اگر بخواهم نمی توانم چنان جایگاهی را بدست بیاورم؟

الان آیا خوشحالم؟

اگر نیستم پس چرا هیچ اقدامی نمی کنم؟

اگر هستم پس این غم وامانده و حسرت نگاه چیست؟

چرا نمی توانم توانایی ها و داشته هایم را باور کنم؟

چرا اعتماد به نفس ندارم؟

چرا خودم را باور ندارم؟

چرا اینقدر تحقیر می شوم و دم بر نمیارم؟

چرا وقتی دیگران تعریفم را می کنند به نظرم دروغ می گویند؟

چرا نمی توانم باور کنم خیلی جلوتر از خیلی ها هستم؟

چرا انتقادها را ولو احمقانه و از سر حسادت باور می کنم ولی تعریف دیگران را غلو می پندارم؟

برای شاد بودن و رضایت داشتن از وضعیت کار چه جایگاهی باید داشته باشم؟

مگر من سمتی در حد همان دختر در شرکتی کمی کوچکتر نداشتم که به خاطر سکون و روزمرگی عطایش را به لقایش بخشیدم؟ پس چرا با حسرت به او و جایگاهش نگاه می کنم؟

مگر نه اینکه دانسته هایم ، توانایی هایم و استعدادهایم از خیلی ها بیشتر است و این را به وضوح می بینم.

پس اینهمه حسرت چرا؟

مگر نه اینکه تمام مشکلات الانم به خاطر حسادت همکاران کمتر از خودم است؟

نمی توانم درک کنم چه مرگم است.

نمی توانم....

/ 9 نظر / 3 بازدید
لیدا

نگران نباش ترنم جون منم عین خودتم یعنی این نوشته هات در مورد منم صدق میکنه[چشمک]

faryadd

گاهی دیر به پله های صعود میرسیم...دیر

baran

ترنم جان اگه این قضیه در ایران اتفاق نیفتاده بود نظر دیگری میدادم، من همیشه با شک به این آدمها نگاه می‌کنم(تو ایران) یعنی‌ تقریبا مطمئنم که ۹۹ درصد مواقع این افراد بر اساس لیاقت و استعداد‌هایشان در اون جایگاه قرار ندران، البته همیشه استثنا هست. اگه این فرد جز این افراد باشه که حسرتی نداره، حالا اگه باشه، همیشه آدمهایی هستن که بالاتر از ما هستن و ما دوست داریم بهشون برسیم، و در عین حال ما از یک سری ادامها بالاتریم،نیم نگاهی‌ به هر دو داشتن باعث balance هست، بلند پروازی و فکرهای بلند داشتن خیلی‌ عالی‌ هست البته تا جایی‌ که باعث حسرت و نارضایتی دائم از خودمون نشه، اینجا یک آدم خیلی‌ جالبی‌ میشناسم که زن هست و خیلی‌ موفق در کاری که داره و البته خیلی‌ ثروتمند، باهاش صحبت که می‌کردم، یک بر گفت که آره تو این فکر بودم که فلان جزیره رو فلان جا بخرم!!! چیزی که هیچ وقت به مغز من خطور هم نمی‌کنه! می‌خوام بگم افکار می‌تونه تا این حد هم باشه!

baran

ینکه همیشه به دنبال یک چیز بهتر باشیم معنی واقعی زندگی‌ و اینکه تلاش کنیم برای به دست آوردنش ولی‌ گاهی اوقات باید داشته مونو یادمون بید و خودمون از کسی‌ که هستیم لذت ببریم، واقعا مهم نیست دیگران چی‌ فکر می‌کنن، تملق می‌کنن یا از ته دل‌ میگن، در نهایت اینها فقط حس‌های لحظه‌ای میده، مهم اینه که خودمون ایمان داشته باشیم به توانایی و موقعیتی که داریم.

نینا

تو نداشته هاتو به داشته هات ترجیح میدی خود کم بینی عامل ضعف هست ولی تو ضعیف نیستی تو خودتو در جایگاهی بالا تر از فعلت میبینی ولی از رکود میترسی. تلاش برای مرداب نشدن خوبه حسودای کاری همیشه همه جا هستن

سکوت

این پستت دیونم کرد

مریم

ترنم جووووووووووووووووووون اون خط پستت رو قبول دارم که باور نداری والا تو از خیلیااااااااااااااااا جلوتری. باور استعداد و توانایی از داشتن توانایی خیلی مهمتره جونم (ما رو باش داریم پیش استاد درس پس میدیم [نیشخند])

تنها در گورستان

به هرچیزی که بخوای میرسی/ فقط کافیه بخوای و تو ذهنت مجسم کنی و بسپاری به خدا [گل] راستی. سی دی تصویری دکتر آزمندیان رو دیدی؟

م. ق

سلام من هم برای داشته هام تلاش بسیار کردم به هر بار نه به سادگی اما بالاخره به چیزهایی که می خواستم رسیدم ولی مشابه این موقعیت و حس شما رو داشتم که باعث میشه که باعث میشه یه غم قدیمی و ناشناسی تو دلم بشینه ! غمی از حس کامل نبودن و کافی نبودن... یادمه سالهای اول دانشگاه استاد پیر و دوستداشتنی داشتم یه روز بهم گفت:"زندگی فقط برای لذت بردن هست بدون اینکه به کسی آزار برسونی... " با اینکه این صحبت استادم خیلی به دلم نشست خیلی وقتها فراموش می کنم زندگی کنم...