گذشته ، حال ، آینده

سه هفته گذشت از روزی که یار دبستانی گفت دکترش مشکوک به سرطان است و باید ازمایش های جدید بدهد و چه حالی بر من رفت  و او نفهمید.
دو هفته گذشت از شبی که خواهرم از خواب بیدارم کرد که مامان حالش خوب نیست و اورژانس خبر کردیم و تا صبح توی بیمارستان سر کردیم تا دلیل درد عجیب را بفهمند و چقدر بی پناه بودم.
یک هفته گذشت از روزی که همکار محترم چند قدم آنورتر زیر ماشین رفت و پایش خرد و خاکشیر شد و بین انهمه آدم فقط من بودم که رفتم سراغش و تمام روز به جای کنفرانس توی بیمارستان قدم رو رفتم و چقدر دست تنها بودم و ترسیده...
حالا یک هفته مانده به جشن آخر سال خیریه و هزار تا کار نکرده ....
دوهفته مانده به بازارچه خیریه و سه هفته مانده به عید....
و تمام اینها بماند کنار چند پروژه عقب مانده و کارفرماهای عصبانی ...وتمام اینها بماند و یک امتحان پیش بینی نشده از اعماق تاریخ برای دریافت مدرکی که سالها فراموشش کرده بودم و حالا به آن نیاز پیدا کردم و  امتحانی که کلا باعث شد همه محتویات ذهنم پاک شود و جایش را مشتی فرمول بگیرد.

و دقیقا دو روز است که کل مغزم تعطیل شده و هیچ چیز تویش جای نمی گیرد.
نه حرف ها را می شنوم و نه کارها یادم می ماند.
از این سر اتاق تا ان طرف که میروم ذهنم پاک می شود و نمی دانم مقصد و هدف کجا بود و چکار داشتم.
انگار ذهنم توان اینهمه درگیری را نداشته و کلا تعطیل شده است.

حالا مثل آدم های مکانیکی راه می روم و فقط هرچه دیگران می گویند اجرا می کنم و دستورالعمل داخلی ندارم.!!!!

/ 10 نظر / 24 بازدید
بهزاد

انسان که پا به عرصه زمین نهاد در وجود خود و با خود چه بسیار مقوله جاتی که نیاورد. گذشته از تفاوت در صورت ظاهر و البته جنسیت، ملغمه ای است از هزار و یک امتعه ریز و درشت از سیستم بدنی که چون کالبدی تنگ همه این ویژگی ها را با خود دارد بگیرید تا نیازمندیهای روحی. نیک که بنگرید همه اینها را در خود خواهیم یافت: ترس، خشم، شهوت، جاه طلبی، کمال خواهی، غرور، نوع دوستی، خود خواهی، زیبایی خواهی، رعفت، حسد، خساست، و بسیاری دیگر از این دست که شدت و رقت آن بین ما انسان ها با هم متفاوت و گاه متضاد است. تمام اینها که با هم یا دسته به دسته در کارزار وجود ما و بر حسب موقعیت همچون سربازی از جان گذشته به میدان نبرد وارد می شوند در درون ما آتشفشانی از مذاب های گداخته فوران می کند که گاه به گمگشتگی از خود منجر می شود و در همین زمان است که بیش از هر زمان دیگر به خود محتاج می شویم تا اوضاع مجددا تحت کنترل در آید. اما در این میان مغزی در این پیکره نهاده شده است که چون نه تنها بر جسم که حتی بر روح هم فرمانروایی دارد همواره نیازمند آرامش است تا از من، من بسازد. آن یکی با همین مغز خود عارف و آندیگری شاعر و آندگر فیلسوف و آن یکی دگر .....

بهزاد

آن یکی دگر پزشک و هنرمند و هنرپیشه و کارمند و معلم و جه و چه و چه می شود. این بیچاره مغز برای کار و مدیریت و کنترل اوضاع نیازمند آرامش است. آرامشی عمیق و ساکت چون ساحل اقیانوس. اما وای که انسان در پی خلق آسایش بیشتر که آنهم بدست همین مغز صورت گرفته است هر چه بیشتر جا را برای آرامش تنگ تر کرده است. اینک انسان بدنبال همین گم گشته خویش است که آرامش کجاست؟ من برای اینکه من شوم به این آرامش سخت نیازمندم. می دانید؟ آرامش در خانه های قدیمی است با دیوار های قطور، بی هیچ نشانی از فناوری های پیچیده با شیشه های رنگی. آرامش در کنار حوض و یک فنجان چای دم کشیده است در زیر درخت توت یا گیلاس. آرامش در سکوت است یا در کنار هم صحبتی هم دل. آرامش در کنج آپارتمانها؟ در پارک؟ در کره ماه یا مریخ؟ آرامش در اصالت زندگی است. آنجا که امواج هیچ دستگاه ارتباطی به آنجا نرسد. خوب این من با این مغز افسرده و دود گرفته کجا باشد تا آرامش را به او هدیه کنم؟ شادی که در پی آرامش بدست آید کجاست؟ در فیلم های کمدی از صفحه تلویزیون یا نوشته های دوستان در آن جعبه رنگین همراه؟ آرامش حق ماست. شادی چون هوا ضرورت زندگی ما است. نه آسایشی مانده نه آرامشی...

بهزاد

نه آسایشی مانده نه آرامشی...این بیچاره مغز، این من که در من گم گشته، همه جا را در پی آرامش جستجو می کند. اما در آخر می فهمد که گریزی نیست. که دیگر چاره ایی نیست و هرچه که هست و باقیمانده، آن اصالت خود را ندارد حتی بوی نان داغ و کباب و ریحان هم جز تصویری بی روح بر سنگ فرش خیابان نیست. زمانی، سال ها پیش قطعه ایی نوشتم با نام پنجره های دو جداره که دقیقا نشانگر تلاش برای بدست آوردن آسایش است به قیمت آسایش. شیشه های دو جداره، همان ها که داریم تا راه ببندند برای هر آنچه صدای آزار دهنده است اما هیچ دقت کرده اید که همین شیشه های دو جداره صدای پرنده ها را نیز از ما دور می کنند. صدای باران، نبض برف، خش خش برگ ها در باد، صدای نسیم و صدای رود و های های آن مرد با اسب، صدای بچه ها کوچه، پچ پچ رهگذران همه و همه. دیگر هیچ صدایی نیست. آی آرامش کجایی؟ شادی حق من است.

عمو سیبیلو

انشاءالله به لطف خدا همه کارهاتون به سادگی و آسانی پیش خواهد رفت بانو. عصر جمعه تان سرشار از آرامش

مهناز

خدا آخر و عاقبت خودتون و این اطرافیانی که نام بردید رو انشالله ختم به خیر و سلامتی کنه آمین

یاسمین

برای وامامان و بار دبستانی ناراحت شدم واقعا همینطور همکارت[ ایشالا جواب آرمایش دوستت منفی باشه و خیالش راحت شه.میدونم چه انتظار طاقت فرسایی است[ناراحت] ایشالا تو هم با اومدن بهار از این حالت نام بودن و بی حسی در خواهی اومد و دوباره مسلط به خودت و کارهات میشی[گل]

یک دختر کرد

یه ماه هستش که اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم ، و به دهها نفر معرفی ش کردم ، خوشحالم هنوز هستند دخترانی که تمام دغدغه شان خرید وسایل آرایش و مانکن شدن نیست؛ هرچند گاهی از خودم میپرسم ما دههنجاهی ها بهتریم یا هفتادی ها.

یک دختر کرد

چرا نمیشه با گوشی براتون پیام بذارم؟

اتنا

سلام. امیدوارم خداوند بهت توفیق بیشتری بده . اگر امکانش هست میتونم بژرسم شغلت چیه. احساس می کنم در زمینه استقرار سیتمهای ایزو و ای اف کیو ام تخصص داری

يه پسر پير

سلام دستت رو بيار جلو بگير دستم رو اونجا رو نگاه كن دورتر رو دوست داري رو اون تپه غروب رو تماشا كني؟ بريم؟ . . . حالا برگشتيم بشين نگراني! بي پناهي! كارها سرت هوار شده!؟ مياي دونه دونه باهم انجامشون بديم؟ مياي ببينيم زمان مناسب براي انجام هركدومشون چقدره و كي بهتره انجام بشن؟ مياي بنويسيمش؟ . . . . ممنون كه نوشتيم [لبخند] حالا يه نفس عميق با چشم بسته در حالي كه يه بافت شل با آستيناي بلند تنته به رنگ آبي و يه ماگ پر از دم نوش عسل و زنجبيل و نعنا و ليمو رو دو دستي گرفتي بيارش بالا زير دماغت، چشماتو باز كن ممممممممممممممم و بنوشش[مغرور] حالا بدون استرس بريم سراغ تعويض لباس و رفتن سراغ انجام دونه دونه شون منتظرت ميمونم تا خسته و له از انجام دونه دونه كارات برگردي منتظرتم آروم بدو [لبخند][گل]