عابر - 2

ساعت 9 یک شب پائیزی سال 89

خسته از کار بر می گردم و طبق معمول برای این یک تکه راه باقیمانده ماشین پیدا نمی شود.

ازکنار جماعت منتظر و راننده هایی که فقط دربست سوار می کنند می گذرم و قدم زنان به طرف خانه پیش می روم.

مسیری که از سالهای کودکی تا به حال طی می کرده ام و همچون روزگار خودم دستخوش پست و بلند بسیار شده است.

از کنار مغازه ای بسته رد می شوم و یاد پسر لحاف دوزی میفتم که تو راه مدرسه هر روز صبح با او مواجه می شدم.

کمی جلوتر کوچه ای که خانه ای رویایی در ان بود...

دوباره حسی عجیب تمام وجودم را در بر می گیرد.

سر از گریبان بلند می کنم
سایه ای از تاریکی در پیاده روی تاریک به پیش می اید...

تاریک تر از آن است که بتوانم تشخیص بدهم آشناست یا غریبه

عجیب حس خوشی دارم

کمی نزدیک تر متوجه می شوم پسری جوان است .

چشم در چشم می شویم.

هر دو لبخند می زنیم.

چقدر آشناست...

چقدر حضورش پر انرژی است.

از کنار هم رد می شویم.

چشم ها خیره بهم...

دوباره لبخند می زنیم و سر بر می گردانیم.

چند قدمی که پیش می روم دوباره برمی گردم.

او نیز برگشته و نگاه می کند.

می خندیم و راه را ادامه می دهیم.

بی هیچ کلامی ...

کاش حرفی ، سخنی..

اگر...

/ 3 نظر / 3 بازدید
مریم

[گل][گل]

دختر اپی لپتیک

دقیقاً چنین اتفاقی برای من هم یه بار افتاده، زمانی که دانشجوی ارشد بودم، با یکی از دانشجویان دکترا. حس خوشی بود ولی در پایان نه حرفی به میان آمد و نه سخنی. یادم باشه راجع بهش یه بار بنویسم. خیلی ممنون. خاطره زیبائی رو برام زنده کردی.

كرماشان

من كه از خواندن مطالبت بسيار ناراحت شدم اما بسيار عالي مينويسي