دوستی ها

رابطه ما با ادم ها بر اساس کارکردشان شکل می گیرد، کارکردی که برای پاسخ به نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه ما بوجود آمده است. این به خودی خود ایرادی ندارد ولی مشکل از زمانی آغاز می شود که ما انسان ها را با آن کارکردها یکی ببینیم ، یعنی آنها را در قالب نقشی که بر اساس نیازمان برایشان تعریف کردیم بشناسیم و خارج از آن نقش انتظار هیچ رفتار و کنشی از آنها نداشته باشیم و این دور از واقعیت است برای اینکه انسانی موجودی مختار و غیر قابل پیش بینی است و هر لحظه می تواند رفتار و تصمیمش را عوض کند. خیلی وقت ها دوستی های ما بر اساس نیازهای ما شکل می گیرد و وقتی نیاز مرتفع شد ، دوستی هم کمرنگ شده و از بین می روددیروز متوجه شدم در حالیکه این روزها فارغ از همه حال و اوضاع هستم به محض اینکه با سپید صحبت می کنم از قسمت های تلخ ماجراها می گویم و قسمت های خوب و تجربه های جالب را فاکتور می گیرم ، انگار که او وظیفه دارد تلخی ها و دردهای من را نیوشا باشد و سنگ صبور همیشگیم. تمام روز ذهنم درگیر این بود که چرا از قسمت های خوب نگفتم و فقط آن نقطه تاریک را برایش گفتم و متوجه شدم که توی ناخودآگاهم نقش او به عنوان گوش شنوا و سنگ صبور تعریف شده و خوشی هایی از ایندست توی مکالمات ما جای ندارند مگر اینکه روزگاری بعدتر حرف پیش بیاید و تعریفشان کنم. این اتفاقی نبود که انتظارش را داشتم ، دوستی از نظر من یعنی شریک شادی و غم ، متوجه شدم این اتفاق برای خیلی دیگر از رابطه هایم هم می افتد، رابطه هایی که اساسشان محبت بوده و بعدتر نیاز و کارکرد جایش راگرفته و کمرنگ و کمرنگ تر شده است. اما سپید برای من از جنس محبت است، عادت کرده ام برای غم و درد به سراغش بروم بسکه این مدت گوش شنوایی نبود ، ، عادت به غر زدن و شکوه ....این شد که دوبارهبه رابطه هایم دقیق شدم ، کدام ها از جنس عاطفه اند و کدام ها از جنس کارکود. گرچه عاطفه هم پاسخ به نیاز مهرجویی است ولی باز از سنخی دیگر است ادم هایی که تو را برای اینکه تو هستی می خواهند و ادم هایی که تو را برای اینکه تو به کارشان میایی می خواهند. مهم این است که آگاهانه وارد رابطه شوی و به اندازه انرژی صرف آن رابطه کنی

/ 8 نظر / 89 بازدید
علی

مطلب، قشنگ بود! رو این موضوع جا داره بیشتر کار کرد. مثلاٌ بگیم: نیازامون کدومان؟ حد و اندازه ی هرکدوم چقدره؟ چی یا کی میتونه هر کدومو بر طرف کنه؟ اگه برطرف نشن چی میشه؟ و ... ( اگه حال داشتی نقطه ای، ویرگولی، تازگیام که حتی فاصله ای، هم بذار. ما هم به عنوان خواننده حقوقی داریم آخه!)

فینیکس

از ماداگاسکار بیشتر برامون بگو.. اینکه ماداگاسکار رو نقشه نقطه اس و تو چطور پیداش کردی و شناکنان خودتو به اونجا رسوندی..

سانا

عزیزم شما رفتیییین ماداگاسکار؟؟

سانا

کارکردی که من واسه بقیه دارم همیشه گوش شنوا بوده اما خودم هیچوقت نداشتم .... نمیدونم چرا بقیه به حرفام گوش نمیدن .. خیلی آزارم میدن ... جدیدا سکوت میکنم و خودم برایه خودم از مشغولیاتم حرف میزنم .... این جور درد دل کردم هم عالمی داره با خودت .. بیچاره خودم مرد از بس که کسیو نداشت

علی

نزدیک 4 صبحه. دیشب یه سال اول وبلاگتو خوندم؛ تا آخر آذر 90. دختر!خیلی خوبه! چارپنج ماه اول که عالیه! عالی! کاشکی همون طوری ادامه میدادی! من اصلا نمیدونم چطور با اون شروع فوق العاده به این نوشته های متوسط اخیر رسیدی! اون جاهایی که داری خاطراتتو، احساساتتو میگی، حرف نداره! کاشکی شیوه ی پنج شیش ماه اولو ادامه بدی! میدونی الان تو ذهن من یه خلایی وجود داره بین اون دختری که روی برفای جلوی کتابخونه با احتیاط راه میره با اونی که پوشیدن کفش پاشنه بلند، قدم های استوارشو بیشتر نمود میده. هرچندتو "بیماری و بی اعتمادی"، "تقسیم بندی" و یکی دو تا دیگه اشاره کردی، ولی اون اولیا یه چیز دیگه اند: ساده، روون، تصویرساز و تاثیر گذار. کاشکی بیشتر از خاطراتت بنویسی؛ ازتجربه های عاطفی. به هیچ وجه نیاز نیست تو نوشتت حکمی بدی یا نتیجه ای بگیری. تو فقط احساستو بگو. این طوری خیلی تاثیر گذاره. انگار که خوننده همون تجربه ی تو رو پیدا میکنه. درکل بهت تبریک میگم. (راستی یه سری از نظرات با نام علی ثبت شده بود که یه علی دیگس)

م

تو دوستی های بر اساس کارکرد همیشه سعی کردم بفهمم برای دیگران چه کارکردی داشتم معمولن نتیجه اش خوشایند نیست:-)

شادمان

امروز تولد سی سالگیم بود و از چند روز پیش که حس کردم دارم به سی سالگی میرسم و هنوز مجردم و نیاز به هم صحبت هم جنس در این رابطه دارم, عبارت ’’ تجرد و سی سالگی’’رو سرچ کردم و به اینجا رسیدم...چقدم که خوووب بود و هست و لذت بردم و میبرم...بهت تبریک میگم ترنم جون...هنوز شاید یکسال رو خوندم...از اول...دلم نمیاد تند تند بخونم...

سانا

بله . باور میکنم البته نه در مسایل عاطفی .....