من ، خودم و تو

این روزها به ظاهر بی تفاوتم ...

ته ته دلم هم آرام است ، اما کمی بالاتر شلوغ و درهم است ...

دلم نمی خواهد حسی نسبت به تو داشته باشم ، تلخی قدم گذاشتن به حریم زنی دیگر را خوب می شناسم حتی اگر او را در آن جایگاه محق ندانم ....

اما اینکه تو به چه چیز فکر می کنی و استراتژِیت چیست هنوز برایم مبهم است...

راستش را بخواهی تا 4 سال قبل عشق هیچ کس را باور نمی کردم  و در حقیقت خودم را لایق دوست داشتن نمی دانستم و فکر می کردم همانطور که خودم به ضعف هایم اشراف دارم همه مردم نیز از خلل های وجودم آگاهند و دلیلی برای دوست داشته شدن نمی دیدم .

ولی توی این چهار سال فهمیدم که همه آدم ها خلل هایی دارند که پنهانش می کنند و فقط نقاط قوت خود را به دیگران عرضه می کنند . خیلی از ادمها حتی نقاط قوت چندانی هم ندارند ولی همان نداشته ها را خوب عرضه می کنند

و من از زاویه ای دیگر به خودم نگاه کردم ، از آن زاویه که خیلی ها مرا می دیدند و من به سخره شان می گرفتم . نقاط قوتم زیاد بود خیلی زیاد ، خیلی بیشتر از نقاط ضعفم...

چرا نباید کسی دوستم داشته باشد ؟ بعد ترها فهمیدم خیلی از کسانی که آمدند جلو و مرا درگیر عشقشان کردند و کمی بعد پا پس کشیدند ، نه به خاطر ضعف ها که به خاطر نقاط مثبتی که دیدند و کم آوردند بوده و من دل شکسته همه را به خاطر خلل ها گذاشته بودم.

بعد تر فهمیدم که خیلی ها دوست نداشتند دلبرشان بیشتر از آنها بداند ، بیشتر داشته باشد و بیشتر بفهمد...

اما حالا فکر می کنم متعادل تر شده ام ، نقاط خوب و بد خودم را در مقایسه با دیگران ارزیابی می کنم و خیلی وقت ها به این نتیجه می رسم که من هم می توانم دوست داشته شوم.

و دیشب حس کردم که تو بی تفاوت نیستی ، بسیار ظریف و با دقت سعی در جلب توجه و جذب من داری ...

ولی من تصمیم ندارم توی این بازی شرکت کنم تا زمانی که ....

/ 3 نظر / 12 بازدید
fafa

چقدر نسبت به گذشته متعادل تر شدی خوش به حالت

علی

حالا اون کی هست میشه واضحتر بگی؟ همون آقای 50 ساله است؟

بی تاب

اینجا دارد اتفاق هایی می افتد پست را نمی گویم! کامنت ها را ... ! بانوی قصه لرزید صدایش! نمی توانم بگویم که نمی شنومش...