یک اتفاق ، یک تحلیل

قبل از اینکه اتفاقی بیفتد هی دل نگرانی که چه می شود....

بعد زمانش بی خبر می رسد و می بینی افتادی وسط ماجرا و هی از خودت می پرسی خوب حالا چه باید کرد. الان چه حسی دارم ؟ بعد می بینی همه ترسها رفته اند و هیچ حسی نیست و تو خودتی و بقیه هم خودشان و همه چیز همان هاست که بود ولی می دانی که این اتفاق محکی است برای تصمیم گیری بزرگ تری.

بعد که همه چیز تمام می شود تا ساعت ها هنوز مست و ملنگی که آنهمه ترس و اضطراب قبل چه بود؟ آنهمه سوز و گداز قبلتر کی به خاطره تبدیل شد؟

و فقط بیست و چهار ساعت بعد انگار همه چیز ته نشین می شود. تمام لحظات ، حرکات، کنش ها و واکنش ها معنا می یابند و رنگ می گیرند و می توانی تحلیلشان کنی تا بتوانی درست تصمیم بگیری.

تجربه بیست و چهار ساعت گذشته را بارها در زندگیم داشتم ولی هربار فراموش کردم ولی می دانم که این بار در وجودم نهادینه می شود.

دیگر وقتی اتفاقی میفتد همان لحظه دنبال تحلیل حس هایم نمی گردم ، فقط حس هایم را مشاهده می کنم و سعی می کنم با تمام وجود در همان جا حضور داشته باشم و تمام لحظات و ادم ها را به یاد بسپارم تا روز دگر که شور و هیجان ته نشین شد و حقیقت واقعی اتفاق شسته و رفته بیرون آمد بتوانم خوب از تمام ابعاد تحلیلش کنم و با حس های واقعیم روبرو شوم.

/ 2 نظر / 3 بازدید
خلوت گزیده

انگار زندگیم در این سالها پر بوده از این24 ساعتهایی که هنوزفرصت نکردم فراموشش کنم که بعدی اتفاق افتاد. همیشه تا سر برگردانده ام دیده ام که وسط اتفاقم و فرصت مشاهده ی درست و حسابی هم نداشته ام با اینهمه هربار که اتفاقی را تحلیل میکنم میبینم واکنشهای معقولتری نسبت به قبل بروز داده ام انگار آبدیده شده ام... بگمانم زمانه قصد دارد از مس وجود انسان طلا بسازد.

قبل از این که اتفاقی بیفتد هی دل نگرانی که چه می شود... حرف این روزهای من بود. دو سه هفته دل نگرانی از خواب بدی که دیده بودم و چشم انتظاری این که چه اتفاق بدی ممکنه بیفته... هیچ فکر نمی کردم از دست دادن عزیزی باشه... تو این چند روز خیلی احساس زبونی کردم... خدایا همه چیز به ید قدرت توئه... ما چه کاره ایم؟