کلاه

دیشب کلاهم را توی مترو جا گذاشتم.

کلاهی که مال نوجوانی خواهرم بود سوغات مادرم از انگلیس .

40سالی داشت گمانم...

عجیب بود که همیشه با کلی بار و بندیل حواسم به همه آنها بود و این بار دستم خالی بود و آزاد...

با اینهمه کلاه پیر دلش خواست سفرش را ادامه دهد تا ایستگاه آخر....

و من به محض بسته شدن در قطار دیدم که نیست...

جالب اینکه پارسال فکر می کردم گم شده است و با گم شدنش هم کنار آمده بودم ولی از توی قفسه خواهرزاده جان پیدایش شد.

ولی دیشب نمی دانم چرا حس کردم خود خواسته ترکم کرد.

امیدوارم صاحب جدیدش هم دوستش داشته باشد.

مامور سکو خندید و گفت بی خیالش...

مامور ایستگاه مهربانانه با تمام ایستگاه ها تماس گرفت شاید کسی تحویلش داده باشد.

کلاه بهانه ای شد تا بغض عدم تمدید قراردادم را در ایستگاه مترو فرو نخورم.

 

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی

[ناراحت][گریه]

جولیت

آخی عزیزم. حستو درک میکنم. [بغل] آدم خیلی براش غصه میخوره

مهنوش

آخی.....کلاه پیر......چقدر حس داره

منیژه

عدم تمدید قرارداد!؟ چه بعد نمیخوام دلداریت بدم اما خدا بزرگه

سکوت

امیدوارم این نشونه ای باشه ازاینکه الگوهای کهنه زندگیت تکرارنمیشن و یک زندگی تازه درپیش

مینا

من شنیدم ایستگاه آخر تحویل میدن چیزایی که میمونه تو قطار، یه سراغی بگیر شاید منتظرته!

نینا

گاهی باید دل کند تا چیز جدید بدست اورد ولی بعضی چیزها واقعا خاطراتی را با خودشون دارن

پرستار نفت

سلام سر که باشه کلاه زیاده . همه با ید بدانیم که خیلی چیزهارو در حال از دست دادنیم و بعضی از اونها را توجه هم نمی کنیم اما تمدید قرارداد باور کن به سود شماست که به خودتون بیائید و توانائیتان را باورکنید . روزهای خوبی براتون ارزو میکنم

ahoo

آدم معتاد تومیشه از بس خوب مینویسی. انگار به ازای هر پستت رفتم یک تاتر از یک نویسنده و کارگردان ماهر. میخوام حسم رو بگم. حسی نوستالوژیک. گاهی وقتها نوشته هات بیشتر از یک نگاه اجتماعی است. امیدوارم همیشه پایدار باشی.