چرا ازدواج نکردم ؟(5)

همچنان آدم ها در زندگیم می آمدند و تک توک توی دلم رد پایی به جا می گذاشتند و هیچ کدام از حد یک رویا فراتر نمی رفتند

دوران کنکور عالمی بود برای خودش . پسرکی که در کتابخانه بود و معلم جوانی که در کلاس کنکور تدریس می کرد رقابتی تنگاتنگ در دلم داشتند و بر طبق معیار ها معلم جوان خوش چهره اولویت داشت ولی نگاه سوزان پسرک کتاب خانه را هم نمی شد نادیده گرفت .

و کماکان من فکر می کردم که اول باید دانشگاه قبول شوم تا جرات کنم ارتباط برقرار کنم. معلم جوان انگیزه خوبی بود تا سخت درس بخوانم و از آنجا که دانشجوی دانشگاه تهران بود هدفم این شد که آنقدر تلاش کنم تا در آن دانشگاه قبول شوم .

 حالا که به آن دوران نگاه می کنم می بینم هیچ وقت خودم را با بودنم تعریف نکردم و همیشه دنبال کسب ارزش ها ومعیار های اجتماعی بودم تا احساس اعتماد به نفس و مقبولیت کنم.

/ 4 نظر / 16 بازدید
زن صد چهره

ازدواج نکردی چون عاقلی . دیگه اینهمه توضیح نمی خواد.[گل]

حسین از ساری

سلام نوشته هات بدلم نشست منتظر آپ جدیدت هستم زحمت سر زدن به وبلاگ منم بکش

بی تاب

سلام خانوومی من یه پسری که فک کنم 7 - 8 سالی ازت کوچکترم درگیر دانشگاه خودم اهل نوشتن ولی زندگی تو نگهم داشت شروع کردم از صفر وبلاگت رو می خونم البته با اجازه مخصوصاً اون اولش که قوانین داری احترام می ذارم یه ذره هنگم می دونم گفتی قضاوت نکنم ولی می خوام یه جمله بگم بعد که حرفاتو خوندم بیام ببینم نظرم عوض شده یانه نمی تونم یهو بخونم درگیر کار و دانشگام ولی به نظرم خانوومی با این همه فهم برام عجیبه که چرا ازدواج نمی کنه می دونم چی می گی ها ولی می گم ازدواج حس آدم ها رو هم عوض می کنه نمی دونم شاید هم خبط گفتم بذار بخونم ببینم چی می شه راستی اون حرف اولت رو هم قبول دارمااا اینکه تنها باشی بهتره تا با ... ولی این رو من تو ادبیات نگارشم که خوب هم واردمش می گم سیاه انگاری !

نویز

مثه من...