یکی بود یکی نبود....

یکی بود یکی نبود

شاهدخت زیبایی بود که در دست دیو بدجنسی اسیر شده بود و توی قلعه ای دوردست زندانی بود.

شاهزاده ای از سرزمین های دور اوازه این شاهدخت زیبا را شنید و یک دل و نه صد دل عاشق او شد و هفت دست کفش آهنین خرید و به راه افتاد.

توی راه با هزار جور خطر دست و پنجه نرم کرد تا رسید به قلعه

القصه وقتی پای قلعه رسید دید که جایی است بس سترگ و با دیوارهای بلند که نفوذ ناپذیر است.

اما این باعث نشد تا سرد و منصرف شود.

خلاصه کلی به در و دیوار زد تا توانست راهی برای ارتباط با شاهدخت زیبای قصه پیدا کند و شاهدخت هم بهش جای شیشه عمر دیو را نشان داد.

و توانستند با همدستی هم دیو بدجنس را بکشند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنند....

 

قصه های قدیمی، همه و همه درس های زندگی را به ما می آموزند. قصه دیو و شهزاده در بند مال قرن های پیش نیست.

قصه دختران امروز است.

دخترانی که در دست دیو تنهایی اسیرند.

اما کجایند شاهزاده هایی که باید برای نجاتشان بیایند؟

شاید نسلشان منقرض شده؟

شاید در میخانه های بین راه مست و لایقل در آغوش روسپیان خوش می گذرانند...

شاید هم آمده اند و پای دیوارند و منتظر کمک از درون قلعه...

من فکر می کنم پارادایم جهان عوض شده ولی ذهن ما هنوز درگیر دختران درون قلعه است....

دختران در ذهن خود دنبال ناجی می گردند و مجبورند با کلاغها همنشین باشند....

مردان هم راه های سخت را دیگر نمی پسندند. این از کردارشان پیداست.

دختران از قلعه ها پایین می آیند ولی افسون دیو همراهشان است

مردان دیگر نه کفش آهنین دارند و نه حال جنگ.

حتی اگر شیشه عمر دیو را هم دستشان بدهی می برند می فروشند!!!!!

خلاصه که دختران قلعه نشین گیج و گنگ می گردند و کمتر می یابند...

/ 20 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصوره

برداشت بسیار زیبایی بود... از داستانهای زمان کودکی.[گل]

....

قشنگ بود مخصوصا اون قسمت که جام عمر رو پسرها میبرند میفروشند.راستی شما دیپلمتون علوم انسانیه

زیبا

سلام ترنم جان فضای جدید وبلاگتو خیلی دوست دارم ممنونم...

سانا

سلام نازنینم رنگ جدیدتون مبارک اولشو داشتم میخوندم مثه کتاب قصه ها یه لباس با آستین پف پفی و دامن چین چینی و موهای خرمایی بافته شده با یه گل بنفشه گوشه ی موهام تو ذهنم ساخته بودم خیلی رویای داشتم تو خیالم غرق میشدم که یهوووو پرت شدم توی یه واقعیتی که با پوست و گوشتم میتونستم تلخیشو حس کنم.. """" خلاصه که دختران قلعه نشین گیج و گنگ می گردند و کمتر می یابند""""" امااااااا بعضی ها هم دیگر نه میتوانند و نه توانی دارند برای تلاشی دیگر

امید

نیمه شعبان هم آمد.... برای موعود(عج) هم بنویس...آیا زمانش و اجازه اش هنوز داده نشده است؟!

لیلی

همه چی دم دستی شده و چیز دم دستی ارزش واقعی خودشو نداره. برای همین مفهوم علاقه اینقدر تغییر کرده. عشق هایی که با یک آف یا اس ام اس تموم میشه. ولی با این همه آدم های خوب هنوزم هستند. هر چند کم هستند ولی من دیدمشون .

بی نام و نشان

این روزها، آدم ها ، تنهاییشون رو به سبک خودشون پر می کنن.

لیلی

اگر یک نفر به معنای واقعی کلمه خوب باشه پس میتونه همسر خوبی هم باشه. نتیجه نباید این باشه که زوج های خوب کم هستن. شاید خوب ها همو پیدا نمی کنن ؟؟؟

گلاره

"قصه های قدیمی، همه و همه درس های زندگی را به ما می آموزند. قصه دیو و شهزاده در بند مال قرن های پیش نیست. قصه دختران امروز است. دخترانی که در دست دیو تنهایی اسیرند. اما کجایند شاهزاده هایی که باید برای نجاتشان بیایند؟ شاید در میخانه های بین راه مست و لایقل در آغوش روسپیان خوش می گذرانند... من فکر می کنم پارادایم جهان عوض شده ولی ذهن ما هنوز درگیر دختران درون قلعه است.... مردان هم راه های سخت را دیگر نمی پسندند. این از کردارشان پیداست. دختران از قلعه ها پایین می آیند ولی افسون دیو همراهشان است مردان دیگر نه کفش آهنین دارند و نه حال جنگ. حتی اگر شیشه عمر دیو را هم دستشان بدهی می برند می فروشند!!!!!" [دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته] چقدر این سطرها رو دوست داشتم...[لبخند] فقط می تونم بگم: "شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی، مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟! ..." [گل]

مهرناز

منم يه دختر مجرد سي و چند ساله م وبلاگتو خيلي دوست دارم بعضي نوشته هات واقعا حرف هاي دل منه