یک دوست معمولی

 آخر شب توی راه بازگشت از پیاده روی شبانه بودم که دوست قدیمی زنگ زده حال و احوال...

با خلق خوش باهاش حرف می زنم و از حال و روزم می گویم با سانسور تلخی ها...

می گوید تو هی کار عوض کن بعد کار خودت را که راه انداختی من می دونم و تو...

همیشه همین عقیده را داشت که من باید خودم صاحب کار باشم و نه کارمند...

بعد پیشنهاد می کند که قرار بگذاریم...

مثل تمام بهار امسال...

وعده 2شنبه دیگر را بهش می دهم و قطع می کنم.

نیم ساعتی است که به خانه رسیده ام اما روی پله ها نشسته بودم تا صحبتمان تمام شود.

نیم ساعت بعدی را هم همان جا می نشینم خیره به ترافیک ...

ذهنم اما درگیر دودوتا چهارتا است.

 ببینمش؟

مگر قول نداده بودم روابطم را محدود کنم.

دل من هنوز رام نیست ببینتش دوباره سرکشی می کند.

دیگر جوابش را ندهم؟

مگر نگفته بود من برایش یک دوست معمولیم چرا اون برای من یک دوست معمولی نمی شود پس؟

فقط یک قرار ساده است 

اما مگر تو دورانی که لازمش داشتم خودش را کنار نکشید؟ 

تحمل دل شکستن ندارم

توان دل نبستن هم ندارم.

ولی ایا دلی مانده؟

فقط باید برم ته غار و یک تخته سنگ هم بندازم دم درش...

اما تا کی؟

/ 7 نظر / 3 بازدید
فرانچسکا

ترمیم یک دل شکسته خیلی سخته، گاهی وقت ها غیر ممکنه. اگه هنوز وقتی بهش فکر می کنی احساسات بهت غلبه میکنه، یعنی ترمیم نشدی. واقعا تا کی؟ منم این سوال رو خیلی وقت ها از خدا میپرسم، تا کی من باید این دل شکسته رو به دوش بکشم و خم به ابرو نیارم.

نینا

دوستیت پایدار

محمد

ماجرای این دوست و این افکار چه قدر برایم آشنا است. واقعا آدما چه قدر شبیه اند!

سامان

معلومه هنوز برات یک فرد "خاصه". نه مثل هرکسی. ندیدنش فقط فرار از مساله هست. می دونی چیه، با خود کنار اومدن نیازمند مواجه شدن با چیزیه که ذهنتو مشغول کرده. درد داره اما چه میشه کرد[نگران] پ. ن. این نصیحت نیست. بی اساس هم نیست

سپیده

عزیزم به نظر من از این به بعد که میری دیدنش تیپ های خیلی هات بزن و جذاب ، بعد از یک ماه اگر دیدی آقا هنوز سرده رفتارش باهات ، باهاش تموم کن برات بهترین ها را آرزو میکنم

مینا

دل نبند ولی خودتم اینقدر اذیت نکن، یه دیدار ساده که آدمو از یکنواختی در میاره

فاطمه

ادما تغییر میکنن ، هوشمندانه یه فرصت دیگه بده