خاکستری یعنی همه رنگ ها

روزی چند بار با خودم تکرار می کنم که باید خودم را دوست داشته باشم ...

خانه و زندگی مرتب و تمیز شده ...

خودم هم آراسته و مرتب ...

لباس ها و وسایل کهنه و یا آنهایی که حس خوبی نداشتم بهشان به خیریه بخشیده شد...

هر روز صبح بعد از دوش صبحگاهی براشینگ می کنم و موهای سرکش را رام می کنم...

توی خانه لباس مرتب می پوشم و عطر می زنم...

بیرون که می روم با دقت لباسی را انتخاب می کنم که حس خوبی بهم می دهد ...

زندگی طبق برنامه ای که برای ساعت ها و دقیقه هایش برنامه ریزی شده ادامه دارد...

و هر بار از جلوی اینه رد می شوم تکرار می کنم باید خودم را دوست داشته باشم...

......

بعد یک بار جلوی آینه ایستادم و به چشم های پر از اشک و بغض گلویم نگاه کردم ....

باید خودم را دوست داشته باشم؟!!!

اره باید خودم را دوست داشته باشم ولی نه اینجوری....

وقتی اینقدر خشن و با تحکم به خودم دستور می دهم که باید خودم را دوست داشته باشم مطمئنا جواب نخواهم گرفت.....

این چند روز چگونه گذشت؟

همه چیز طبق برنامه و مرتب ؟ اما هر وقت به خانه تمیز نگاه می کردم ،

هروقت که بوی عطر جدیدم شگفت زده ام می کرد

هر وقت که نرمی موهایم و حالتشان حس خوبی بهم می داد...

یک صدایی از ته ته وجودم فریاد می زد : حالا که چی؟ برای کی؟

بعد من جوابی نداشتم برای این سئوال...

ارام می گفتم برای خودم ...

بعد یک لبخند کجکی میامد روی لبم که خودت! هه! خودت که .....و دوباره لیستی از اتفاقات احمقانه و تلخ این چند وقت....

.....

حالا قبول کرده ام که من شکست خورده ام ...

در احساساتم ، در کارم و در ارتباطاتم ...

اما همه چیز می توانست بدتر باشد...

می توانستم الان مانند دوستی هم سن و سال با یک پسر 6 ساله در سوگ شوهری بنشینم که ناگهان در خواب سکته کرد...

می توانستم مانند دوستی دیگر تمام دارایی ام را در کاری سرمایه گذاری کرده باشم که یک دروغ بیشتر نبود...

می توانستم.....

همیشه بدتری وجود دارد...

اما دیگر نمی گویم باید خودم را دوست داشته باشم...

دوستان زیادی هستند که از من سخت گیرترند و من را دوست دارند.

پس دوست داشتنم آنقدرها هم سخت نیست!

از امروز تکرار می کنم که من خودم را دوست دارم با تمام ضعف ها و قوت ها...

راستش فکر می کنم راهکارش تعدیل نگاه صفر و یک و کمالگرایی مطلقم باشد...

فلسفه به ت.خمش... جذابیت خاصی برایم پیدا کرده ...

انگار استفاده از این اصطلاح خارج از ادب و تربیت کودک درونم را به هیجان می آورد و آرامش می کند....

خیلی سخت است ولی باید نگاه سیاه و سفیدم را تعدیل کنم به طیف خاکستری ها...

که به قول استاد نقاشیم محمد ابراهیم  جعفری : خاکستری یعنی همه رنگ ها

.

.

.

پ.ن: این روزها میل زیادی به فحش دادن و استفاده از رکیک ترین کلمات دارم و کاملا جلوی خودم را می گیرم که زیر کامنت ها تبلیغاتی و مسخره که نیم ثانیه بعد از نوشتن ظاهر می شوند کلمات قصار ننویسم !!!!

/ 10 نظر / 8 بازدید
یه دوست

اگه خوب به دور و برت اهمیت بدی و حواست به خیلی چیزا باشه میبینی که خیلیای دیگه هم میتونن دوستت داشته باشن کافیه دقت کنی

سوره

هم واقعنی دوست دارم خفشون کنم

صبا

سلام.دقیقا منم همینو میگم ،بعد از کلی اینور و اونور کردن به قول شما یه سوال تکراری ظاهر میشه تو ذهنم ?so what خیلی سعی کردم ولی تا الان که هنوز این سوال سر جای خودش هست ،بعضی وقتا میزنم به بیخیالی ....

مهسا

سلام ترنم عزیز.همیشه حرفات حرفای دلمه.با این تفاوت که من هنوز نتونستم شغلی پیدا کنم که حداقل بگم واسه چند وقت یه نتیجه ای از این همه سال درس خوندنم گرفتمو اگه هنوز مجردم دارم کار میکنم.من هنوز برای بیرون رفتن از خونه نمیتونم دلیلی جز کلاس زبان .یا پر کردن یه فرم استخدام خلاصه چیزهای خیلی ضروری داشته باشم.گاهی واقعا دوست دارم تنها برم بیرون .خرید.مسجدو.. ولی اجازه نداشتم.فک کن در این سن هنوز اجازه ندارم.ولی باز هم شکر اجازه درس خوندن در یک شهر دور رو داشتم.و میتونم بگم چون خودم واسه خودم تصمیم میگرفتم از بهترین روزهای زندگیم بودن.بدتر از همه اینکه تمام دوستانم در شهرهای دیگه ساکن هستن.اگه بودن خیلی بهتر بود

نوزاد

این برای چه و برای کی رو من هم خیلی وقت ها گفتم من احساس می کنم نیاز به این دارم که از طرف فرد خاصی دیده بشم تحسین بشم تعریف کنند اما وقتی نیست نیست دیگر چه می شود کرد...

مریم

ولی من با همه اینایی که گفتی و منم قبولشون دارم خیلی وقته خودمو دوس ندارم. خیلی وقته همش میپرسم واسه کی به امید کی

اِلا

كمالگرايي مطلق... صفر و يك... سياه و سفيد... چه خوب شد پيدات كردم! ممنون از اينكه ريخت و پاش هاي ذهن خسته ام رو در قالب نوشته هات انسجام مي بخشي!! ممنونم ازت و بدون كه مفيدترين دوست مجازي من هستي!!! عاااااااااشقتم [گل]

اِلا

ترنم جان! يه خواهش... دوست دارم اگر برات مقدوره يك پست راجع به موضوع زير بنويسي: "آيا براي مجرد ماندن بايد تصميم گرفت؟"

فرزانه

ترنم جان ... هم مطالبت رو مى خونم و هم کامنتهاى به تو و هم پاسخهات رو ... گهگاهى چيزهايى به ذهنم مياد که بگم اما خودم رو ملزم کردم که از اولين پست اين وبلاگ تا آخرش رو بخونم چه بسا ترنم تغييراتى رو به تعالى داشته همونطورکه دوست داشته و داره ..... و دلم ميخواد يه کتاب بهت معرفى کنم شايد خونده باشى اما خب ؛ اسمش : مسائل زندگى نوشته ى محمد جعفر مصفا