حس بد تنهایی

اما یک لحظه هایی هست که فقط باید دونفره باشند ...

یک لحظه هایی که تمام مزه اش منوط به حضور یک نفر دیگر است ...

مثل امشب که حضورت اینهمه کم بود....

به بهانه عروسی همکاری دستی به سر و روی کشیده و لباسی شکیل و اراسته ....

در تمام مدت راه و حتی لحظات شاد عروسی گویا چیزی کم بود ...

همه چیز خوب بود ولی یک حس خوب غایب بود...

حس خوب ستایش شدن ...

نگاهی را که در آن لباس و آرایش می ستایدت کم داشتم ...

اون موقع که از پشت میز آرایش بلند میشی و دنبال کفش هایت می گردی و حرص و جوش می خوری که دیر شد ، یکهو سرت را بلند می کنی و چشم تو چشمش می شوی و می بینی با لبخند نگاهت می کند و زیر لب می گوید چقدر خوشگل تر شدی ...

و امشب من این حس را کم داشتم ....

و باز این شب ها به حضورت نیاز دارم ، حیف که دیگر تجسم بیرونی برایت ندارم ....

/ 6 نظر / 10 بازدید
fafa

و چقدر توی سریال عشق ممنوعه این لحظه رو خوب به تصویر کشیدند وقتی که مهناد با ثمر روبرو می شود هربار که لباس تازه ایی می پوشد و میکاپ دارد

ُسرگردان

چئن فقط برای یه لحظه کوتاهه ترجیح میدم این قسمت و ندیده بگیرم[چشمک]

علی

سلام نمیدونم چجوری ازینجا سر دراوردم فقط میدونم که الان اینجام امیدوارم الان که اینو میخونی متاهل باشی/میدونم تنهایی سخته اما هرکی برا رفتارش دلیلی داره اما حیف عمری که میگذره ی وقت میبینی دور و برت خالی از دوستان و اقوام میشه اونوقت تنهایی خیلیییییی سخته! دل مهربونی داری از تک پستت میشه فهمید/موفق باشی

محسنم

چقدر حس بدیه دوستش ندارم

نگار

من به طور اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم.مطمئن باشید اون قدر که فکر میکنید زندگی مشترک رویایی نیست مخصوصاً الان تو این دوره زمونه که هیچی سرجای خودش نیست.اصلاً هدف واقعی ازدواج گم شده.باور کنید خیلی از متاهل ها آرزو دارند کاش چند لحظه به دوران تجرد برگردند.من خودم خیلی دلم برای دوران مجردی ام تنگ میشه.نمیگم کلاً ازدواج کردن خوب نیست اما اینقدرها هم رویایی نیست...

هیوا

چقدر خوبه که این ها رو اینقدر رها و بی دغدغه نوشتی.بی دغدغه قضاوت مخاطبت.بی دغدغه کوتاه اومدن از اون چهره متکاملی که همه مون دوست داریم دیگران ازمون تصور کنن. یادم انداختی یه زمانی منم اینطوری مینوشتم.اینطوری "میتونستم" بنویسم.خیلی وقت پیش.خیلی وقت پیش....