شقایق

یک دسته گل شقایق وسط گندمزار علف هرز به شمار می آید.

با اینکه در حقیقت این گندم ها هستن محل رویش او را غصب کرده اند اما این وسط شقایق است که با سرخی درخشانش توی چشم می آید.

یک دسته گل بابونه وسط صیفی کاری علف هرز است. کم نیست قدر و قیمت بابونه ولی وسط جالیز که بروید با حرکت دستی ریشه کن می شود.

این داستان سرشار از نکته است.

گاهی ما مثل همان پذر شقایق بعد از دوره رکود و خواب زمستانی سر از خاک در میاوریم و به جای دیدن همان منظره همیشگی با دنیایی تغییر روبرو می شویم.

این وسط ما در جای همیشگی هستیم بر طبق عاد و روال زندگی اما دنیای اطراف عوض شده و ما نفهمیدیم و حالا با همه استعداد ها و توانایی هایمان فقط یک علف هرزیم.

و شکر که انسانیم و می توانیم سریع به محل مناسب کوچ کنیم.

جایی که قدر و قیمت ما را بدانند و ارزشهایمان بشناسند.

ولی این اتفاقی است که هر روز و هر لحظه خواهد افتاد در این جهان پرشتاب.

هوشیار باید بود به تغییرا دور و بر...

/ 8 نظر / 4 بازدید
فاطمه

دوست دارم نوشته هاتو دوست دارم افکارتو دوست دارم خودتو

فرشید

هرگز نباید شعر می گفتم... شاعر که باشی زودتر می شکنی شعر، طنینِ خرد شدنت خواهد شد ولی چه فایده همه فکر می کنند شعر است زیرش می نویسند: زیبا بود... ممنون! حمیدرضا ایزدی

شهرام

تعبیر زیبایی به کار برده اید!

داریوش

شقایق گل ٍ همیشه عاشق .چه تشبيه زيبايي.....

داریوش

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

داریوش

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم وحالامن تمام هست اوبودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه

داریوش

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می دادو بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد ...

مجيد شفيعي

ياد اين افتادم علف هرز چيست؟ گياهي كه هنوز خاصيتش كشف نشده است