مسافر

شاید اگر دیروز آن پیرمرد مهربان را سوار نمی کردم ، حال و روزم سرجایش نمی آمد...

من به اندازه یک سربالایی کوچه او را بردم ولی او مرا از ته چاه غم بالا کشید...

چقدر دلم می خواست بغلش کنم و دستش را ببوسم.

اینقدر در غار تنگ خودمان اسیریم که یادمان می رود با محبت های کوچک می توان چقدر شاد شد...

مرسی از همه که درباره شادی گفتند...

شکر

/ 4 نظر / 3 بازدید
اِلا

شكر... چه واژه ي آرام بخشي [گل]

مجید

قلمت قویه. به نظر من نویسندگی را به طور حرفه ای دنبال کن. می شود. بنویس برای آرام شدن خودت و دیگران هم.

hamid

i really enjoying your diary .you are very mazing.