شب ها

صدای زنگ ساعت گوشیم بیدارم می کند و بعد أولین جمله أی که از ذهنم رد می شود این است که آه یک روز دیگه! حوصله این زندگی را ندارم، بعدیادم میفتد که زندگی من سرشار از نعمت های گوناگون است واینگونه ناشری منصفانه نیست با وعده و وعید خواب سر شب و... از جا کنده می شوم و روز آغاز می شود... هرچی به شب نزدیکتر می شوم سرحالتر و شادابتر می شؤم وانرژیم چه برابر است آخر شب با التماس و وعده کتابخوانی به رختخواب میروم و تا سنگین شدن پلک ها کتاب می خوانم. دلم می خواست شب ها تمام نمی شد

/ 5 نظر / 3 بازدید
دریا

سلام ، خواستم بپرسم کتاب قشنگ و ارزشمندی برای خوندن میشناسین . که معرفی کنید . ممنون

پگاه سعیدی

دوست عزیزم قشنگ حس و حالت برام ملموسه چون دارم توی این فضا نفس میکشم.عزیز یه توصیه عرفه روز بزرگی هست توی یه مراسم شرکت کن و باعمق وجودت بخون این دعای زیبارو از .بیا باهم امسال ازخدا یه حول حالنای اساسی بخواییم/نمیدونم امام زاده علی اکبر چیذررفتی یانه؟یه امامزاده نزدیک تجریش هست توی چیذر که مقبره شهدا کنارش هست جای خیلی باصفایی هست اگه دلت خواست عرفه رو اونجا باش.بیا حول حالنا بخوایم از حبیب.........راهرو گرصدهنردارد توکل بایدش......

یه دختر

اگه رفتی امامزاده علی اکبر واسه منم دعا کن شما هم برام دعا کنید خانم پگاه سعیدی من شهرستانم نمیتونم عرفه اونجا برم التماس دعا

نازنين

شب و بيشتر از روز دوست دارم. و منتفرم از صبح كله سحر بيدار شدن وقتي تمام وجودم هنوز مي خواد بخوابه

جولیت

منم شب ها رو خیلی دوست دارم. دلم میخواست هر دو تا شب یه روز داشت