مقصر

معتقدم هر کس مسوول زندگی و انتخابهایش است. 

ولی نمی توانم از نقش دیگر آدم ها و تاثیر گذاریشان در تصمیم گیری افراد چشم پوشی کنم.

و نکته درد آور این است که وقتی مشکلی پیش می آید ان افراد کاملا خود را کنار بکشند و فرد را تنها بگذارند و بدتر انکه او راه هم مقصر بدانند.

یعنی افرادی که تا دیروز به فرد راهکار می دادند که اینکار را بکن و او را ترغیب می کردند که تصمیمی را بگیرد وقتی فرد وارد عمل شده و به مشکل می خورد یکهو پشتش را خالی می کنند و می گویند تصمیم خودت بود و خودت خواستی.

به نظر من این آدم ها را باید رنده کرد!!!

اتفاقی که دیروز برای من افتاد دوباره مرا به این فکر فرو برد که در مواجهه با این افراد چه باید کرد؟

دیروز ساعت 4 و نیم خارج از شرکت جلسه داشتم که مربوط به کار شرکت نبود.

از صبح هم اعلام کرده بودم که من ساعت 4 از شرکت خارج می شوم.

یک ربع به چهار کاری بهم دادند که حداقل نیم ساعت طول می کشید و من گفتم که این کار زمان می برد و من نمی توانم انجامش بدهم. با گردن کج و تو بمیری و من بمیرم و این کار باید الان انجام شود و ... نشستم و تا چهار و ده دقیقه کار را تمام کردم ولی وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه در حال خارج شدن از دفتر بودم گفتند که مشتری کلا نظرش برگشته و طرح را عوض کرده است.

 به هر حال بیرون آمدم و با ترافیک وحشتناکی روبرو شدم  و تاکسی هایی که نبودند و مسافرانی که بیشتر از کل ماشین های توی خیابان بودند....

رسما جلسه نرسیدم و کنسلش کردم.

عصبانی بودم .

از خودم که باز هم دیگری را بر خودم ارجح دانستم. 

عصبانی بودم 

از انها که فشار بی برنامگیشان روی من بود.

عصبانی بودم 

از جلسه ای که قرار بود ساعت 8 باشد و افتاده بود 4 و نیم..

و جالبتر اینکه خیلی جدی  گفتند خوب همون چهار می رفتی که به کارت برسی...

این بی چشم و روییشان حالم را بهم می زند.

می دانم که این هم یک نوع بازی است تا برنده بازنده بازی کنند. تا در مقابل من مدعی بازنده نباشند. تا اشتباهشان را به گردن نگیرند و مسئولیت کارشان را قبول نکنند.

واقعا چرا ماندم تا کارشان را انجام بدهم؟

/ 8 نظر / 3 بازدید
چیکو

ماههاست که می خونم نوشته هاتو ولی تا امروز فکر می کردم پسری نمی دونم چرا...

سارانگ

يكي از دوستان با تجربه من يك نكته اي به من آموخت كه پيش‌ترها احساس مي كردم غيرانساني و بي رحمانه است، اما با ورود به دوره زيباي سي سالگي انگار ناگهان به اين جمله معتقد شدم كه ؛‌("نه" رو بايد از زبون مردم قاپيد.) مفهومش هم اينه بذار مخاطب هات بهت بگن "نه"، "نميشه" و ... كه مثلا توي موردي كه براي تو پيش اومد بپرسيم: آيا من بايد بمونم؟ يا مي تونم برم؟ يا من كار خيلي مهمي دارم مي تونم برم؟ و چيزهاي مشابه. وقتي مخاطبيت حتما بخواد كه بموني بهت ميگه "نه، نميشه بري، بايد بموني" اينجوري صراحتا نظر مخاطب رو مي دوني. البته اين روش در بهم خوردن ساير برنامه‌ها نميتونه كمك كنه ولي حداقل اجازه انكار رو به نميده و مي فهمه كه اگر موندي به خاطر حرف اون بوده.

م.م

دفعه بعدی که همچین کاری میخواستن انجام بدت باهات، قهوه ایشون کن! (البته اساعخ ادب اینجانب رو ببخشید! )[نیشخند]

مهنوش

میشه بپرسم کارتون چیه؟

دیوونه جون

میخونمت همیشه ولی وقتی حرفی ندارم بزنم خوب کامنت هم نمیذارم الان هم برای این کامنت گذاشتم که بعضی وقتا منم دلم میخواد آدما رو رنده کنم بعدشم نمک و لیموترش بریزم روش گذشت زمان به من ثابت کرده هرچی کمتر به افراد بها بدی ارزشت بیشتر نمیشه تا مدتها قبل نمیتونستم بهش عمل کنم ولی کم کم شروع کردم جواب میده خیلی عالی در حد بنزِ کلاس اِس البته از افراد منظورم پدر -مادر-خواهر-و برادر نیست هر کسی که در این حیطه نباشه ..... [گل][گل][گل]

ایمان

آخ گفتی، از هر دو قشر آدمای بی مسئولیت و آدمایی که می خوان سواری بگیرن اصلا خوشم نمیاد، این همکارات از دسته دوم هستند حداقل و یا در حالت خوشبینانه وسواس فکری دارند! بهتره که اصلا جلوشون کوتاه نیای

گلفرنگ

واقعا درک میکنم چی میگی عزیزم. به نظر من بزرگترین خوشبختی زندگی اینه که کار کنی بدون اینکه مجبور باشم کسی رو تحمل کنی.

چیکو

باور کن نوشته بالایه وبلاگو همین دفعه دیدم و متوجه شدم دختری...