عشق

سال هاست که در شب تولد امام حسن بشارت هدیه از او را می شنوم . هدیه ای که می توانی انتخابش کنی ...

و من دیشب برای اولین بار بعد از سال ها متوجه شدم که اینبار انتخابی که از دلم گذشت عشق نبود ...

عشقی که نیرو بخش و محرک راه زندگیم باشد .

عشقی که شور زندگیم باشد .

عشقی که تعالی بخش باشد.

دیشب غمگین شدم چرا که دیگر به عشق فکرنمی کنم .

نا امید شدم ؟ نمی دانم .

ولی می دانم به دل سرد و بی روح عادت کرده ام .

به تنهایی خو گرفته ام .

و به رفتن بی همراه ...

این اصلا خوب نیست...

/ 3 نظر / 7 بازدید
fafa

نمی تونم که بهت دلداری بدم فقط می تونم بگم می فهممت...

پرستو

سلام نوشته ات رو دوست دارم. من میترسم از هر چیزی میترسم مخصوصا اینکه هیچ وقت نتونم عشق رو تجربه کنم.

گلاره

منم از بی روح شدن و بی عشق زیستن می ترسم... اما انگار داره به سرم میاد... از عشق نترسیدم اما عشق از من ترسید... و ازم فرار کرد...! تنها ماندم... و هر چه در زدم، کسی در را به رویم باز نکرد... قول می دهم باز هم نترسم...البته اگر عشق شجاعت رو به رو شدن با من را داشته باشد...! [دلشکسته][گل][گل]