چرا ازدواج نکردم ؟(4)

البته استثنا هایی هم توی آن دوران بودند . از آنجایی که خانواده خیلی مقید بودند تا سال اول دبیرستان همیشه من را به مدرسه می رساندند و برخلاف خیلی از همسالانم از ماجرا های مدرسه تا خانه بی بهره بودم ولی از سال دوم به بعد قرار شد تا فاصله بین مدرسه تا کلاس زبان را خودم با اتوبوس بروم و همین باعث شد استقلال نسبی در رفت و آمد پیدا کنم وچقدر هم سخت بود ...

یادم نمی رود لحظاتی را که فکر می کردم همه آدمها به من نگاه م کند و همه آنها می دانند که من تا به حال تنها سوار اتوبوس نشده ام و یا لحظات سختی که باید تصمیم می گرفتم تو اتوبوس عینک افتابی را باید برداشت یا خیر؟

تجربه های جالبی بود و امروز گاهی به این موضوع فکر می کنم که چقدر حساس بودم .

با وجود تدابیر آموزش و پرورش برای عدم تداخل ساعات تعطیلی مدارس دخترانه و پسرانه ، باز هم با اختلاف یک ربع نیم ساعت همه تعطیل می شدند و با تاخیر های جانانه شرکت واحد ایستگاه های اتوبوس برای خودش عالمی داشت .

این رفت و آمد ها نقطه شکل گیری شخصیت اجتماعی من در محیط های عمومی بود و کم کم یاد می گرفتم که چگونه باید رفتار کرد.

چند هفته ای گذشت تا توی اتوبوس و میان فشار جمعیت متوجه نگاهی غیر معمول شدم . آن زمان تازه اتوبوس ها را به دو قسمت زنانه و مردانه تقسیم کرده بودند و خبری از این اتوبوس های ایکاروس امروزی نبود . قسمت زنانه بنزهای قدیمی به خصوص در زمستان عالمی داشت در حد جهنم . به خاطر همین کشف نگاه مشتاق پسرک دبیرستانی کمی دشوار بود ولی همان نگاه باعث شد تا انگیزه من برای کلاس زبان دو برابر شود و زیر بار نمی رفتم که کسی من را برساند .

این عشق اتوبوسی در همان حد ماند و با تمام شدن سال تحصیلی دیگر خبری از او نشد ولی آن شب ها به این فکر می کردم که او که ایهمه مشتاق است یک بار در ایستگاه با من پیاده خواهد شد ، که هیچ وقت این اتفاق نیفتاد.

فکر می کنم یکی از دلایلش چهره عبوس و اخمالوی من بود که مانند نقابی بر صورت مشتاقم می زدم .

/ 11 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

سلام اگه اجازه بدید من می خوام خواننده وبلاگتون بشم

واتو

من هم همین طور بودم

داريوش

سلام دلم به شرائط ات سوخت

شهریار

خیلی خوب بود. ادامه بده. البته این نوع تفکر هم برای یک پسر صادق هست.

جاوید

یاد دوران دبیرستان خودم افتادم ، سه سال مدرسه با مینی بوس و اتوبوس می رفتم مدرسه عین سه سالم تقریبا هر روز دو تا دختر رو می دیدم همسن خودم که سوار می شدن ، جالبه هر موقع هم سوار اتوبوس می شدم اونا هم با اتوبوس می اومدن ولی نه من به اونا چیزی گفتم نه اونا به من : ))))

سلام این داستان همه پسرها و دخترهاس.من 33 سالمه و همه این مسائل برای منم پیش امده.ضمن اینکه منم مجردم ... نمیدونم درست بود یا غلط؟ همه چیز باید جور دیگری پیش میرفت یا نه؟ فقط میدونم که نمیدونم اگه یکوقت بچه داشتم ، وقتی فهمیدم دوست پسر یا دختر داره چه باید بکنم؟ زندگی همینه .. همیشه این حسها هست که اگه اینطور میشد بهتر بود.اگه اونوقت خندیده بودم بجای عبوس بودن بهتر بود و هزار حسرت دیگه.دیگه چه میشه کرد ..؟

بهروز

دمت گرم چه خوب مینویسی و من رو با خودت میبری توی همون حال و هوای دوران مدرسه و دبیرستان و افکار و اوقات اون زمان، ادامه بده تا منم بتونم پا به پای تو این خاطرات را از صندوقچه ذهنم بکشم بیرون، یه دستی بهشون بکشم، برقی بهشون بدم، گاهی فکر میکنم این خاطرات و این بالا و پایین شدنهای کودکی و نوجوانی و گاهی هم جوانی سرمایه های زندگی منند

Farghi Nemikone

Esme in musice weboget chiye? ye shonsadbari gosh dadam.

laila

سلام منم 38 سالم هست و مجرد هستم از اشنایی باهات خوشحالم فقط یه خواهش این عکس پشت مطالب نمیذاره متن خوب بخونیم ما پیر و پاتال ها (اسمایل چشمک )پشممون درد میگیره ./هنوز مطالبت نخوندم به خاطر این عکس ها ولی امیدوارم بتونم بخونم و /خیلیی خوبه اهنگ بلاگ دل بخواه است و ببخشید فقط دستور دادم امیدوارم همیشه موفق باشی

ahmad

سلام ... ممنون ... مطالب درست از عمق دل نوشته شدن ... واسه همین وجوه مشترکاتی بین احوالات درون خیلیا ایجاد میشه ... ممنون