طوفان ومن

حرفهایمان که تمام شد، گیج و دلشکسته بودیم.

اتفاق هایی را که افتاده بود را دوست نداشتم.

اینکه باهم حرف زده بودیم و موضوع بین خودمان حل شده بود خوب بود ولی این اتفاق حکایت از سختی راه پیش رو داشت.

از اینکه حمایتم کرده بود و بازی به ظاهر به نفع من تمام شده بود خوشحال بودم، اما دلم می خواست بغلش می کردم و یک دل سیر گریه می کردم.

سرم را بین دستهایم گرفته بودم و اتاق نیمه تاریک بود.

 گفتم لطفا کرکره را بالا بزن قلبم گرفت

کرکره که بالا رفت از دیدن درخت های توتی که در تند باد کمر خم کرده بودند و هوای سرخ نفسم بند آمد.

غوغای بیرون با آشوب درونی من چقدر همخوانی داشت.

باهم دست دادیم و هنوز نیاز به حمایتش داشتم.

از اتاق خارج شد.

به ساعت نگاه کردم.

دیرم شده بود.

وسایلم را برداشتم و بیرون زدم.

خیابان قفل بود.

ماشین را بی خیال شدم و پیاده راه افتادم.

درختان کمر شکسته جا به جا وسط خیابان افتاده بودند.

مصالح ساختمان نیمه کاره به طرز وحشتناکی آویزان بودند و هر لحظه امکان داشت سقوط کنند.

باران بر سر و رویم می ریخت.

اشک می ریختم یا باران بود؟

بغض بود یا ترس؟

باد بر صورتم سیلی می زد مثل حرف هایی که شنیده بودم...

قلبم درد می کرد..

*****

صبح عکس های طوفان را دیدم

عکس هایی که از بالا و یا دورتر گرفته بودند.

حجم و عظمتش خارج از تصورم بود.

من این طوفان را از سر گذرانده ام؟

این حجم باد شهر من را در نوردیده است؟

بعد یادم می آید که همیشه می دانستم که برای درک یک واقعیت باید از بالا به آن نگاه کرد و همیشه هم در گیر و دار واقعیت های تلخ یادم می رود.

اما همیشه بالا رفتن سخت است.

برای بالا رفتن باید سبک بود، باید رها بود.

اما وقتی طوفانی زندگی من را در می نوردد،از خشم سنگین می شوم، از بغض و کینه و حسادت تیره و تار می شوم و دیدم محدود می شود.

خودم می شوم طوفان

وقتی طوفان در زندگی من می آید من می شوم آن درختی که روی ماشینی شکست و یا آن تکه آهنی که پرواز کنان از جلوی من رد و شد و شیشه مغازه را خرد کرد.

به ویرانیش دامن می زنم با خلل های روانی ناخودآگاهم، با خشم و واکنش های نابالغانه ام.

هنگام طوفان باید آرام گرفت و صبورانه نگاه کرد.

همراه طوفان نشد.

یا اوج گرفت و از بالا نگریست.

بعد از طوفان است که باید عمل کرد .

/ 10 نظر / 3 بازدید
ندا

من یه همراهه خاموش بودم از خیلی وقت،همیشه مثله یه الگویی برام، الگویی که ندیدمش فقط خوندمش.انرژی‌ گرفتم و میگیرم از این همه علم و احساسی که هستین.کاشکی من دوست و همسایت بودم.و قلبم ریش میشه وقتی میبینم این همه خوبی و درک که یه جا تو یه نفر جمع شده اونجور که شایستت دیده نميشه و ازش فیض نمیگیرن.همیشه قوی باش و به خودت افتخار کن،اینو کسی میگه که همه نوشته هاتو چه اینجا چه جایه دیگه چند بار خونده.وقتی دیر به دیر مینویسی دلم تنگ میشه،همیشه باش و پر رنگ به خاطره غریبه هایی که از فاصله دور ازتون انرژی‌ میگیرن.[ماچ][قلب][گل]

محمود

وقتی گفتی که موقع طوفان زدی در دل طوفان گفتم که نوح شده ای دو عالم را طوفان بگیرد چه غم که نوح شده ای با کشتی دل دل به دریای طوفانی زده ای جانانه ای جانانه تر ........

ندا

حالا ما هم وسطه این طوفان وقت گیر آوردیم،حالا شما ببخشینکتاب زیاد میخونم ولی این روزا یه کتاب میخوام که ذهنه آشفتمو جهت بده، میشه کتاب معرفی کنین؟ همه جور کتاب خوندم، تو سالایه متفاوت بيشتر به یه نوعش میچسپیدم ولی الان تاریخ و اتوبیوگرافی رو بیشتر دوس دارم[بازنده][شرمنده]

ندا

ممنون،خاطراته گل سرخ رو نخوندم،میخونمش،یعنی اولباید بخرمش.][شرمنده]

ندا

لطفا اگه میشه گاهی کتابی به دلتون نشست معرفی کنین که ما ملته کتاب دوست هم استفاده کنیم[خجالت][نیشخند]

سامان

سلام http://www.tabnak.ir/fa/news/390107/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%BA%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D9%84%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF

سامان

سلام نه درست باز کردید برام جالب بود خواستم شما هم ببینید و مخاطبتون اخه شما مگه نقاشی نمیکنید و دوست ندارید داستان بنویسید اخه دوتا شون رو دوس دارم یک جور اصیل هستن و عمیق ادم در وجودش تنهاس و با خاطراتش زنده است و از ان نشخوار و معنا میگیره /حیف که داره اینجور چیزا داره کم میشه همه دارن با سریالهای ترکی باده مستانه میدنن و نمیدونن ته ش چی است و چه معنایی دارد دلم از دست خودمون گرفته که اینهمه فرهنگ باید دست گدایی دراز کنیم برای چندتا سریال مسخره /یا علی

سامان

سلام http://www.qporsesh.com/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3/

سامان

سلام مخاطب وبلاگ شما بیشتر ادمای فرهیخته هستن و مسایل رو چون شما عمیق تر نگاه میکنید این لینک رو قرار دادم وگرنه صرف برای شخص شما نیست خوب امروز واقعا دنیا هم انسانها به هم نزدیک و هم یک جوری از هم دور شدن لطفا خاطره خودتون رو ذکر کنید و مخاطب رو جون به لب نکنید و تو حالت تعلیق قرار ندهید (خوبه داستان نمینویسی )[نیشخند][شیطان][شکست]

مجید شفیعی

طوفان اون روز فقط منو ترسوند که نمازم قضا شد ولی بعد فهمیدم چه شده و من درگیره خوشی بودم حس کسی را داشتم بعدش که در فیلمهای اکشن محکم گام برمیدارد و پشت سرش عالم و آدم به آتش کشیده می شوند تو ولی جات بهتر بود و کاش حست حس خوبی بود در اون شرایط درس خوبی رو گرفتی از طوفان و ممنون که به اشتراک گذاشتیش