لمسی، بصری، سمعی

در میان دسته بندی آدم های بین بصری، سمعی و لمسی می توانم خودم را در رسته لمسی- بصری ها بگذارم و کمترین امتیاز را به سمعی بدهم.

یعنی خیلی بیشتر ازاینکه ببینم و یا بشنوم به کیفیت حضور و فضا اهمیت می دهم و همین باعث می شود تا در مورد برخوردهای فیزیکی بسیار محتاط عمل کنم.

بیشترین حس را از لمس محیط اطرافم می گیرم و به همین خاطر افرادی که بهم نزدیک می شوند باید حس مثبتی بهم انتقال دهند. به سختی دیگران را در آغوش می گیرم مگر اینکه به استانداردهای محبت و صداقت من رسیده باشند و خلوصشان برایم محرز شده باشد. در حقیقت حریم شخصی گسترده ای دارم و حتی دست دادنم بدون شکست در آرنج است و بیشترین فاصله را با فرد ایجاد می کنم.

و این در مورد افرادی نظیر آرایشگر، دندانپزشک و ... بسیار دردسر ایجاد می کند و بسیار سخت می شود که بخواهم کسی را برای دریافت خدمات از او انتخاب کنم.

یعنی اگر مشکلی برای کسی که ابرویم را مرتب می کند و یا دندانپزشک و یا اپیلاسیون کارم پیش آید جایگزین کردنش برایم بسیار سخت است. چون باید کسی باشد که بیشتر از تخصص ، حس خوب داشته و یک جورایی مهربان و انرژی مثبت باشد.

و چه فرایند سختی است جایگزین کردن ، آرایشگری که حامله شده و کار نمی کند و یا پزشکی که مهاجرت کرده....

به هر حال برایم جالب است که اینقدر این خصوصیات در زندگی و ارتباطاتم تاثیرگذار بوده و می تواند تعیین کننده باشد.

/ 11 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

تسلیم، تسلیم. این پست یک پست کاملا زنانه است. باید اعتراف کنم که یک مرد مثل من تقریبا هیچوقت به فکر چنین آنالیزی در مورد خودش نمی افتد. یک تفکر و بعتر بگویم یک احساس زنانه است هم از بابت مثال هایی که در آن ذکر شده مثل اپیلاسیون، آرایشگاه، ابرو و حتی مثال دندانپزشک. آخه برای ما مرد ها بیشتر مهارت دندانپزشک مهم هست تا اینکه فکر کنم از لمس کردنم چه حسی بهم دست می دهد حتی اگر دندانپزشک خانم باشد. به همین ترتیب طبقه بندی بکارگرفته شده هم زنانه است: لمسی، بصری، سمعی! این دقیقا نشان می دهد که خانم ها چه مواردی برایشان مهم است که با مردها متفاوت است. اما در این وسط بسیار مشتاقام بدانم که چه عامل یا حادثه ایی نویسنده محترم را به چنین تفکری وا داشته است. حتما دلیلی برای زایش این فکر در ذهن و این آنالیز وجود دارد. هر قدر هم که خواستم مثل یک خانم فکر کنم باز هم نتوانستم صحنه ایی را تصور کنم که می توانسته عامل این آنالیز و طبقه بندی در نویسنده پست باشد. پس از هر جهت تسلیمم. تسلیم و تسلیم. اما یه چیزی بد جوری ته مغزم بهم فشار می آورد که بنویسم. می گویند خانم ها با شنیدین ولی مرد ها با دیدن عاشق می شوند. حالا گفتند دیگه.

فینیکس

سلمونی های مردونه خوبیشون اینه که هیچوقت حامله نمیشن..حتی اگه تلاش کنن..هه

ندا

قابل توجه آقای رضا بنا نیست که عاشق آرایشگر یا دندانپزشک یا ...شد داستان حس خوبیه که فقط تعدادی به آدم میدن که جایگزین پذیر نیست حالا هر کسی این حسه خوبه با یه سنسور متفاوتش دریافت میکنه

گلاره

سلام... از در حاشیه گفته ام...دوست دارم بخوانید...[لبخند][گل]

رضا

بله ندا خانم، عشق امر قرار دادی نیست که بشه پیش بینی کرد. معلوم نیست از کجا میاد، چه زمانی و در مورد چه کسی اتفاق می افتد. من هم عرض نکردم که ما قرار هست عاشق آرایشگر و دندانپزشک و غیره بشویم اما شاید هم شدیم. به نظر من سنسور ها برای ارتباطات عادی می توانند عمل کنند اما عشق مقوله دیگری است. آنچه که خواستم بیان کنم تفاوت در مورد زن و مرد بود و یک مثل قدیمی را بیان کردم. اصولا روانشناسان که اینگونه طبقه بندی ها را انجام می دهند چون فقط یک انسان هستند و تجربه و مطالعات در حد خود دارند گاها مدل هایی ارائه میدهند که جامعیت نمی تواند داشته باشد. اما به اندازه یک علم و یک نظریه قابل تامل و توجه است که البته نقد پذیر هم هست.

گلاره

پست خوبی بود... من تا حالا تستش رو انجام ندادم که ببینم جزو کدوم دسته ام؛ولی فکر می کنم هم زمان بصری،سمعی لمسی ام!...[لبخند][مغرور][عینک] من هم مثل شما حس لامسه ی حساسی دارم...یعنی کوچک ترین تماسی می تونه مستقیم بره روی اعصابم!!! خیلی بدم میاد کسی (حتی مادرم!) بهم دست بزنه!...اما مثل شما برای دکتر و آرایشگر و ...حساس نیستم...به هر حال باید کارشون رو انجام بدن... این هم یه دلیل برای مجرد موندن تون...(و مجرد موندن مون![عینک])...ما از تماس نزدیک با دیگران می ترسیم...حریم خصوصی بزرگی داریم و صمیمت هر کسی را نمی پذیریم...همین باعث میشه کمتر کسی بتونه بهمون نزدیک بشه و همه یاد گرفتند که باید ازمون فاصله بگیرن...تا حالا بهش فکر کردین؟[گل]

گلاره

مثل اینکه بعضی ها هنوز کامنت های منو ندیدن یا میخوان با سنگ پای قزوین رقابت کنن!!!!!!!!!!!!!!![نیشخند][عینک] باز هم کامنتم رو تکرار می کنم؛ باشد که معنایش را بفهمند...و توان برداشت کردن داشته باشند!!! : (چقدر حالم بد میشه از اینکه مجبورم بعضی ها رو همه جا ببینم!!!!!!!!!!!!! به خصوص توی وب هایی که عمیقا" دوستشون دارم و خودم کشف شون کردم!!! [عصبانی][سبز] کاش یاد بگیرن که پاشون رو از پاتوق دیگران بیرون بکشن...[عینک])

علی

با شناختی که من (با خوندن نوشته هاتون ) از شما پیدا کردم، بعید بدونم لمسی باشید. مویدش "در رود زندگی" من چند وقت پیشا ازتون خواستم که بگید چیا و تا چه مقطعی خوندید. نمیخواید بگید؟

علی

اینا که اطلاعات شخصی نیست که. به هر حال هرجور راحتید!