صبح زمستانی

چشم دوخته ام به گردی سرخ خورشید هنگام طلوع در صبحدم اولین روز دیماه

این یعنی پایان شب یلدا

طولانی ترین شب سال

شبی که امسال از رسیدنش هراس داشتم.

شبی که نمی دانستم چگونه خواهد گذشت.

شبی که طولانی ترین و تاریک ترین شب سال است در یکی از طولانی ترین و تاریک ترین سال های زندگیم.

اما دیشب را به مدد همدم و همراه نازنین در کنار منبع نور زندگیم گذراندم.

گرچه تلفنهایم بی جواب ماند اما فرصتی پدید امد برای گپ و گفتی که به خواب هم نمی دیدم .

و فال حافظی که گفت:

خوش خبر باشی ای نسیم شمال 

که به ما می رسد زمان وصال

شب یلدایی باعطر نرگس و سرخی انار و محبت دوستان گذشت تا بتوانم چشم در چشم خورشید دی ماه بدوزم و بگویم کاش می توانستم واقعیت را به او بگویم ...

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نینا

بسیار خوب فصلی زیبا رو شروع کنی

هانیه

خیلی بدی چرا اینقدر خودتو تو این وبلاگ سانسور میکنی؟من که خیلی مطالبی که مینوشتی رو دوست داشتم.

مجید

خوشبحال اونی همدم[چشمک]

مونا

شما هم پست خصوصی داری, چه حیف

ماهدیس

همیشه در تاریکی ها، منابع نوری وجود دارند که از دیدنشان غافلیم و یا از یادشان برده ایم...چه خوب که تو آنها را می یابی. همواره خوش باشی.

آرزو

چه شعر قشنگی، پس زمان وصال نزدیکه[لبخند]

سکوت

شب یلدات تموم شده ! خدا رو شکر

مینا

چه مشکوک و سانسور شده می نویسی جدیدا [ناراحت] آدم نمیفهمه چی شده!

زهراسادات

وای چه تفال مبارکی خدارو شکر

مجيد شفيعي

دو تا كشيش با هم قرار گذاشتن برن تو صحرا اعتكاف كنن سر راه بايد از رودي مگذشتن و زني ايستاده بود و بدش مي آمد با آب رود خيس شود از آن دو خواست تا او را بغل كنند و به آن سوي آب برسانند يكي از كشيشها سريع او را بغل گرفت و در ساحل غربي رود (نمي دونم چرا تو ذهنم از شرق به غرب بردتش) به زمين گذاشت كشيش دوم ها و واج مانده بود و داشت از عصبانيت منفجر ميشد به او اعتراض كرد و او معذرت خواست شب هم دوباره اعتراض كرد فردا هم پس فردا هم او گفت من آن زن را بغل كردم و به زمين گذاشتم و تو او را بغل كرده اي و هنوز نگه ش داشتي ....