درددلهایی از سر ترس

می ترسم،از خیلی چیزها می ترسم ، از اینکه چندسال دیگر ببینم تمام مسیری که رفته ام به ضررم بوده، از اینکه بفهمم انتخابهایم چقدر اشتباه بوده، از اینکه فرصتی نباشد و راهی برای برگشت می ترسم. هر روز که می گذرد انگار منابعم تحلیل می رود و بی پشتوانه تر می شوم و این برایم ترسناک است، اگر چه به ظاهر دستاوردهایی هم دارم ولی انگار از دست دادن جوانی در شرایطی که دارم ترسناک است، می ترسم از روزهای پیش رو، روزهایی که آن چه به آنها دلخوشم از دست بروند و من بمانم و دنیای بیرحم، دنیایی که کسی نباشد که دوستم داشته باشد، کسی دلش برایم تنگ نشود و کسی نداند که در چه حالم. می ترسم از روزگار پیش رو ، روزگاری که دیگر طراوتی نباشد و انرژی ای، روزگار پیری . می ترسم از ورود به میانسالی وقتی که جوانیم را آنطور که باید استفاده نکرده ام، نه اینکه نخواسته ام، نتوانسته ام، و این برایم ترسناک است، بحران میانسالگی ، چین و چروک هایی که هنوز نیامده ولی در راهند، یائسگی و یا حتی موهای سپید و دردهای غیر قابل اجتناب... مثل پوکی استخوان و دندانها و یا ...... می ترسم، از آینده می ترسم. از تنهایی ، از اینکه می بینم الان با وجود همه داشته ها هیچ کس نمی بیندت وای به روزی که این داشته هایت را هم از دست بدهی ، می ترسم از آن روز و از بی رحمی مردمان....

/ 0 نظر / 28 بازدید