من ،ماه و بهارنارنج

لیوان بلوری که پر یخ شد تا نصفه عرق بهارنارنج را توش خالی کردم....

آب ریختم سرش و بو کشیدم....

خنکای یخ ها و بوی بهارنارنج نوازشم کرد...

به اتاق نشیمن امدم و روی کوسن های رنگی رنگی ولو شدم...

زیر نور ماه...

اولین قلپ را که خوردم سر را بلند کردم و چشم در چشم ماه 13 رجب گفتم: باز هم من و تو....

و به تمام باهم بودنمان فکر کردم.

/ 2 نظر / 3 بازدید
fafa

اصلا تنهایی یعنی 13 رجب

نفس

لب هایم ترک می خورد ولی حرف نمی زند....شیشه آب را یک نفس سر می کشم.....و چشم در چشم تو خیس می شوم....