طبیعت

سال عجیبی است ، این چهارده روز که از بهارش گذشته، روزهایی سرشار از شکفتی بودند. تگرگی که دانه هایش به اندازه یک گردو بود. وهمراه باران بهاری شهر را جونان سنکفرشی سپید پوشاند. انتظار داشتم فردایش گلی بر شاخه نباشد و شکوفه ها پر پر شده باشند. اما فردایش شکوفه ها خندان و سرزنده زیر آفتاب طلایی و آسمان آبی می درخشیدند. این باد و باران و تگرگ اگر بر برگهای پاییزی خورده بود زمین را فرشی ازنارنجی و سرخ و قهوه ای می پوشاند ولی جوانه های ترد و شکوفه های نازک انگار نیروی جوانی داشتند و قدرتی شگرف شاید هم آنها باور داشتند که باید بمانند و حضورشانرا به ثمر رسانند وگرنه که برگهای دلخسته پاییز چه انگیزه ای دارند برای ماندن بر شاخسارها. غایتشان خاک شدن است و برخاک شدن جوانه ها و شکوفه های بهاری برایم تداعی گر شور و ایمان جوانیند. آن روزگاری که فکر می کنی جهان جای خوبی است برای زندگی و حضورت آنرا دگرگون خواهد کرد. رویایی که در طول روزهای بعد گمش می کنی هدفی که درگیرودار غم نان و عشق ، رنگ می بازد. اما چه خوب که طبیعت هیچ وقت راهش را گم نمی کند. هیچ وقت ناامید نمی شود. سرمای زمستان باعث نمی شود تا در بهار جوانه نزند. وتگرگ های بهاری باعث نمی شود تا شکوفه ها در تابستان میوه نشوند. طبیعت استاد خوبی است. این روزها غنیمت است برای با طبیعت بودن و در طبیعت بودن

/ 4 نظر / 7 بازدید
نیلوفر

خوشبخت ترين مخلوق خواهی بود اگر امروزت را آنچنان زندگی کنی که گویی نه فردایی وجود داردبرای دلهره و نه گذشته ای برای حسرت.. اگر برای شاد بودن در پی دلیل نباشی…

شکوفه

چقدر قشنگ همه چی رو به تصویر میکشی [قلب][قلب] کاش قلمت را داشتم تا شرح ماوقع میدادم اینچنین امیخته با احساس و منطق.درود بر تو

باران

سلام...خیلی قشنگ مینویسین... من چن ماهه میخونمتون...از اول اول خوندمتون.... ان شاالله همیشه موفق و دل زنده باشین....

بسیار زیبا بود. لذت بردم.