مامان

از وقتی یادم است اتاق های من توی محل کارم محل تجمع همکاران بوده است.

ادمی نبودم که خیلی توی اتاق های دیگران سرک بکشم . از این اتاق به آن اتاق بروم ولی همیشه اتاق من پاتوق همه رقم همکار بوده ، از مدیر عامل و مدیران ارشد گرفته تا نیروهای خدماتی و نگهبانی که به بهانه یک نامه میامدند و چند دقیقه ای بیشتر می ماندند.

اولش فکر می کردم به خاطر خوراکی های رنگ و وارنگ و متنوع همیشگی روی میزم است. یادم هست که همیشه مدیر شرکتی از طبقه هفتم تا اول میامد تا از چاییش را با توت های روی میز من بخورد و من متعجب که چرا یک کیلو توت برای خودش نمی خرد؟

و یا رییس انبار که از آن سر شهر میامد حتما سری به اتاق من می زد و می گفت می خواهم حالم عوض شود بسکه با راننده و کارگر  سرو کله می زنم اتاق شما انگار یک دنیای دیگر است.

بعد به این نتیجه رسیدم که به خاطر منظره اتاق است و گلدانهای پشت پنجره

جای دیگر گلهای تازه روی میز را بهانه کردم.

امروز که همکارانم همه توی اتاق فسقلی من جمع شده بودند و در حالیکه نظافتچی داشت زیرپایمان را جارو می زد یکشون از روی میز من تلفن جواب می داد و آن یکی مریض احوال و ناخوش سرش را روی انبوه کاغذ ها گذاشته بود و چرت می زد و دیگری داشت روی مخ من راه می رفت که فلان مشکل را چکار کنیم به این موضوع فکر می کردم که باز چرا اینها همه اینجا جمع هستند و صدو هفتاد متر جا را ول کردند و 5 نفری تپیده اند تو 6 متر جا ی شلوغ و بهم ریخته....

نه خوراکی در کار بود و نه منظره خوشایندی و گلدانی هم روی میز نبود و نظافتچی کم مانده بود ما را لابلای سیم و کابل های بهم ریخته خفه کند.

راستش یاد مامان ها میفتم.

این خصلت مامان بودنم را باید بپذیرم.

هرچند خیلی دوستش ندارم.

هرچند انرژی بر است ولی نقطه تمرکز است.

اینکه همه مرا برای درد دل بخواهند و سنگ صبورشان باشم.

اینکه سرویس بدهم و کمک کنم

هم نکته مثبت است

و هم خطرناک است.

من مامان نیستم

برای مامان بودن باید قلب بزرگی داشت

باید عشق بدون قید و شرط داشت

من کم میاورم

من خودم نیاز دارم ظرف عشقم را کسی پر کند

هنوز به قدرت عشق لایزال الهی وصل نیستم.

عشق مادرانه از درون می جوشد

این خصلت من ناشی از خصوصیات درونی نهادیته شده در ناخودآگاه من است .

باید کنترل شود تا کم نیاورم.

تا یکهو نزنم زیر کاسه کوزه همه شون و یا یکهو غیبم بزند...

اتفاقی که توی تمام زندگیم بارها تکرار شده است...

با آدم هایی که مرا با مادرشان اشتباه گرفته اند.

 

 

 

/ 12 نظر / 175 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهی

دلم یه اتاق کار میخواد. با پنجره و گلدان و توت. توی خونه ولی. یه اتاقی که مال خواب نباشه، توش کمد لباس نذارم. فقط میز و کتابا و کار.

ناشناس

واقعا از توصیف اتاقت متعجب شدم. یعنی انتظار داشتم روی میزت پر از تنقلات باشه یا گل داشته باشی. اما فکر میکردم یک آدم خیلی مغرور و سردی. از اون آدمها که فقط آدمهایی که مثل خودشونن میتونن تحملشون کنن.

مینو

خوش به حالت من همیشه دورم خلوت بوده میدونم حتما ایراد از منه، ولی هیچ وقت متوجه نشدم کجای رفتارم اشتباهه :-(

سمیرا

سلام. چیزی که نوشتی نشانه این هست که انرژی مثبت زیادی داری...خوش به حال همکارانت [قلب]

هانيه

اتفاقا من خاکيو سردم.

ترانه

معمولا این خصوصیات برای دخترای بزرگ یک خانواده است که مامان همه باشند . از شما که بچه آخری یکم بعیده

سانا

منم با این بعد شخصیتیم که مامان هستم خیلی وقتا دعوا دارم ... حتی واسه برادر متاهلم و بچشون .. همش شخصیت حمایتگری به خودم میگیرم خوووو یکی نیس بگه به تو چههههههه....... خیلی وقتا جلوی خودمو میگیرم اما باز از دستم در میره ...

سعید

سلام کاش میشد منم یه سر ب اتاقتون بزنم!

نسیم

من یک دوستی داشتم که این خصوصیتش ظاهرن شبیه شما بود. همیشه برای من می گفت که متعجب است چرا هر کسی برایش درد دل می کند. خودش این روحیه اش را دوست داشت اما از طرفی می نالید که حالا که همه نقاط ضعفشان را برایش بازگو کرده اند، دیگر حنای هیچ آدمی برایش رنگی ندارد. می گفت دلش نمی خواهد همه برایش درد دل کنند. من از این قضاوتش ناراحت شدم و برای همیشه دورش را خط کشیدم. دوست من البته مادرانه محبت نمی کرد، فقط حرف هایتان را می شنید و ما آدم های این روزها که تشنه ی شنیده شدنیم، به سمتش هجوم می بردیم. اما اگر می دانستم این خوب گوش دادنش هست و در دلش قضاوت کردنش تلخ و بی رحمانه، محال بود برایش این همه درد دل کنم... گمان نمی کنم شما این طور باشید. نیستید اصلن...

صاد

چقدر خوب گفتین. بعد هم یکهو کم می آریم و کمرنگ میشیم... غیبمون میزنه... چقدر این شکل مامان بودن خودم رو دوست ندارم!