اسیب شناسی یک ماجرا

یک هفته تمام از اوصاف و سجایای اخلاقی آقای ش برایم گفت و اینکه کلا از روز اول که او را دیده به یاد من افتاده و فکر می کرده که چقدر زوج من و آقای ش بهم میاییم. و کلی هم از نقشه هایش گفت که چطور سعی کرده آقای ش را به جاهایی بکشاند که من حضور دارم و خیالش راحت بوده که توی همه آن فضا ها نقش من آنقدر پررنگ بوده که آقای ش توجهش یه من جلب شود. چون به هر حال آقای ش بسیار تنهاست و دلش می خواهد ازدواج کند و دنبال مورد مناسب می گردد و حتما اگر من را ببیند نتیجه خوبی درپی خواهد داشت.و البته همه اینها به شرطی است که من حواسم باشد و  سرشلوغی ها و بدوبدوهای جمع باعث نشود که بی تفاوت از کنار آقای ش بگذرم و سیگنال بفرستم و صد البته که حواسم به رفتار و کردار و گفتار رک و بی پروایم باشد. و کمی رسمی لباس بپوشم.

آقای ش نه به دل نشست و نه دل را رماند. اما از آنجا که من اعتقادی به تصمیم های دل در لحظات اول ندارم تصمیم گرفتم پروتکل را انجام دهم.

من هم بچه خوب حرف گوش کن در تمام چهار پنج جلسه ای که در رویدادهای مختلف با آقای شین برخورد داشتم تمام نکات و آداب جذب مخاطب را به خوبی رعایت کردم و در جاهایی هم که به نوعی آقای ش تازه وارد بود نقش میزبان را برعهده گرفتم و سعی کردم تا احساس تنهایی نکند و بقولی در جمع جوش بخورد.

در سکنات و وجنات جناب ش اما، تنها چیزی که مشاهده نمی شد تمنا و نیاز به برقراری ارتباط خاص و در تمام مدت بیشتر انگار دنبال ارتباط های جمعی و دوستانه بود تا رابطه ای خاص.

به هرحال بعد از چند جلسه ای وقتی باز دوست گرامی زنگ زد که امروز فلان جا میایی؟ آقای ش هم هست بهش گفتم که من را بی خیال شو چون کلا این آدم توی باغ نیست و من فکر می کنم تو اشتباه متوجه شده ای که او قصد ازدواج دارد که البته نتیجه گفتگو چندان خوشایند نبود ولی منجر به این شد که حداقل پرس و جویی انجام شود و معلوم گردد که آقای ش دل در گرو عشق نیمه افلاطونی ای دارند.

این گذشت تا دوسه سال بعد روزی  شلوغ باز دوست گرامی زنگ زد که امروز با اقای ش بودم . او در عشق شکست خورده و دوران نقاهتش را پشت سر گذاشته و اینبار من خیلی رک و بی رودربایستی در مورد تو با او صحبت کردم و تمایل دارد که بیشتر باهم آشنا شوید. اجازه دارد به تو زنگ بزند؟

راستش را بخواهید گذشت ایام خیلی از خاطرات را از یاد برده بود و البته ذوق و شوق بیش از حد دوست گرامی مزید بر علت شد که گفتم مشکلی نیست و بگو زنگ بزند.

حالا با ملقمه ای روبرو شده بودم که نمی فهمیدم  رفتار درست چیست. یک آشنایی مانند یک ناآشنا زنگ می زند و باید باهم حرف بزنیم.

حرف مشترک ما مربوط می شد به فضاهای مشترکی که حضور داشتیم و شناخت ما از هم نیز در آن حیطه بود و حرف های اساسی ناگفته مانده بود.

چند باری سعی کردیم قرار بگذاریم و رودررو باهم صحبت کنیم اما نشد. یعنی انگار هیچ کدام با میل قلبی وارد این رابطه نشده بودیم. یکی دوبار او قرار گذاشت و من نمی توانستم بروم و یکی دوبار من سعی کردم قرار بگذارم و او نیامد و بعد از مدتی هم بی خیال شدیم که البته روش درستی نبود.

بعد هم هر دو به دوست گرامی اعلام کردیم که طرف مقابل تمایلی به این رابطه ندارد.

اما آسیب شناسی ماجرا:

دل من رویایی تر از آن است که تصور میکردم و البته تنهایی هم مزید بر علت است و تمام مدتی که دوست گرامی از مناقب و فضایل آقای ش صحبت می کرد ناخودآگاه رویایی شیرین در اعماق وجودم جوانه زده بود.

من فکر می کنم این جریان سن و سال ندارد و رویاپردازی دخترانه شاید در دوران نوجوانی علنی باشد ولی با بالا رفتن سن درونی تر و عمیق تر می شود.

به هر حال بعد از آن جلسات اول که با بی تفاوتی جناب ش روبرو شدم کم کَمَک جوانه این رویا خشک شد و از بین رفت و اگرچه به ظاهر اتفاقی نیفتاده بود ولی در باطن دردم گرفته بود.

این نه تقصیر آقای شین از همه جا بی خبر است و نه تقصیر دل من.

شاید کمی تا قسمتی دوست گرامی مقصر باشد.

در بازگشت دوباره هر بار که می خواستم با آقای ش تماس بگیرم یک جورایی حس خوبی داشتم و مانع ذهنی باعث می شد تا تعلل کنم و  متوجه شدم این ها فقط تاثیرات ناخودآگاه اُِسکار همان زخم قدیمی است و آن طرد شدن ناخودآگاه و قبول نشدن علی رقم تلاشم در آن زمان باعث شده تا دوباره ارتباط برایم سخت باشد.

به هر حال متوجه شدم که رویابافی های ناخودآگاه مانند عشقه هایی هستند که به پای ارتباط می پیچند و گاه لازم است از همان اول از ریشه خشکاندشان.

البته مورد دیگری که باید بررسی کنم نقش "حس اولیه در ادامه رابطه هایم " است. چون به هر حال در نگاه اول آقای ش برایم جذاب نبود و فقط واجد شرایط بود و متاسفانه در ادامه هم نخواست و نتوانست جذابیت را ایجاد کند. یعنی اصلا در پی آن نبود و این فقط یک سوتفاهم برای من بود که بهایش را هم دادم.

پ.ن: حالا بعد ازگذشت 6 ماه از کل ماجرا توی گوشی به اسم آقای ش برخوردم و کلی فکر کردم این کی هست؟!

/ 24 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

از این جا: "حالا بعد ازگذشت 6 ماه از کل ماجرا توی گوشی به اسم آقای ش برخوردم و کلی فکر کردم این کی هست؟!" شما - به عنوان یه خواننده- از این چی برداشت میکنی؟

فینیکس

فرزندم..علی جان..کامنت زیبایت را خواندم..پسرم وقتی تنها یه حرف مثل شین اینقدر معنی داره...انتظار اینکه پشت یک پست یه کتاب قطور پونصد صفحه ای باشه دور از ذهن نیست...هه..............واینکه.....ه..بوده..............این نقطه چین هام یه سری درد دل مردونه اس..خانوما نقطه میبینشش

ندا

هر چی دلت میخواد برداشت کن مگه تعهد داده همه رو قانع کنه و توضیح بده بعضی آدنو تو اتاق تاریک دم فیله رو میگیرن تا دم رو هم نکنن کوتاه نمییان

لیلی

یک پست معمولی بود. اینقدر جر و بحث نداشت. منم خیلی وقت ها اسم هایی که توی گوشیمه یادم می ره این فرد کی بوده و چرا شماره اش رو سیو کرده ام. بعضی کامنت هایی که دریافت می کنی واقعا از منظر خوبی نیست، ولی بازم برای خودت می نویسی و اجازه نمی دی نظر افراد خیلی روت اثر بزاره . این خوبه.

مهتاب

مطلب جالبی بود. راستش من هم تا حدی با نظر اون دوستمون که گفتن اگر یادتان رفته چرا پست به این بلند بالایی گذاشتی. موافقم. چون اگر واقعا اینقدر بی اهمیت بوده که یادتان رفته در موردش نمی نوشتید. اما من فکر میکنم منظور شما این بوده که حالا اون آقا تو یه برهه زمانی جز مخاطب های من بوده که حتی من واسه جلب نظر انرژی صرف کردم ، اما الان دیگه هیچ اهمیتی نداره . چون واسه خود من هم اینطور پیش اومده همچین برداشتی روداشتم

پرنسس(روزهای شاهزاده و پرنسس)

ترنم جان فکر کنم خیلی هاهم دقیقا منظورت رو متوجه شدن ولی خوب همه کامنت نمی ذارند.این اصلا یک مکانیسم روانپزشکی اثبات شدست.مکانیسم نفی یا انکار که ذهن ما یک مسئله دوست نداشتنی رو(هرچند بی اهمیت نباشه) در اعماق خودش دفن میکنه.

ثنا

جالب بود. به غیر از مساله ازدواج تو هر رابطه ای این ممکنه پیش بیاد.ولی ما بیخبریم از تک تک تاثیراتی که اطرافیانمون روی روابطمون دارند. شاید اصلا اگرقای ش از اول هم تو باغ بود...جذابیتی برای شما ایجاد نمیکرد...یا شاید اصلا در ادامه میدید واجد شرایط هم نیست تنها اون دوستتون بوده اون رو واجد شرایط نشون داده...چون تو ذهن دوستتون اقای ش یه مدل دیگه تعریف شده

تیده آ

سلام من هم دقیقا همین موضوع رو داشتم و الان سی ساله هستم . اشنا شدن با وتسطه هر چند من برعکس شما هر دو طرف به هم علاقه مند بودیم و اون به تمامی این رویاپردازی من دامن میزد و بیشترش میکرد تا اینکه خیلی راحت گفت من برای ادامه زندگی از ایران قراره برم و وقتی من شاکی شدم گفت ما از اول قرار دوستی داشتیم وقتی میدیدم تو از خیالپردازی ازدواج اذت میبری منم دوست داشتم تو لذت ببری. خلاصه مدتها در افسردگی محض بسر میبردم و از یه ادم کاملا شاد و پرجنب و جوش تبدیل به ادم گ.شه گیر شدم. نتیجه اخلاقیش این شد که به هیچ کس اعتماد نکنم و اینقدر سر خودم رو با ادمهای مختلف گرم کنم که این تیپ ادمهای عوضی رو نبینم تو زندگیم

تیده آ

اینم در جوتب یه سری از دوستان بگم تو سن بالا تصمیم گیری سخت نیست قثط به این نتیجه رسیدی که در اولویت ها، اولویت اول خودتی یه جورایی عاقل تر شدی که چرا تو باید هر شرایطی رو تحمل کنی چرا باید با کسی باشی که لذت نبری البته این دیدگاه دخترونه منه ولی امان از حرفهای خاله زنکی که بهشت مجردی رو به جهنم تبدیل میکنن

حسین شهنیایی

سلام خوبید.موفق باشی