مه و مهر

ماه این شبها عجیب میخکوبم می کند.

چه پریشب که خسته از پله های مترو بالا آمدم و با او چشم در چشم شدم.

چه دیشب که وسط کلی غر غر و هیجان برای دوست نازنین یکهو نگاهم به نگاهش افتاد که از پشت فواره های رقصان بیرون میامد.

طلوع ماه زیباست.

ماه زیباست گرچه دشمن زیاد دارد.

جادویش را انکار نتوان کرد.

همت کنم برای دیدن طلوع خورشید هم بتوانم به یک فضای فارغ از سنگ و آهن بروم حالم خوشتر خواهد شد.

طلوع و غروب لحظات جادوییند.

چه مهر و چه ماه

در همه آیین ها و مسلک ها این دو زمان مقدس شمرده شده اند.

تاثیرشان در روح انسان بی نظیر است اگر به آنها توجه شود.

حیف که در تهران این دو فرصت را کم داریم و فضاهای معدودی وجود دارند که بی مزاحمت ساختمان ها و دودها بتوان طلوع و غروب را به نظاره نشست.

 

/ 2 نظر / 43 بازدید
مهردخت

سلام عزیزم با اجازه تون می خوام خاطرات یکی از خواستگاری هام رو برات تعریف کنم؛ با اصرار پدربزرگش بعد از دو سال بالاخره رضایت دادم که بیان خونه مون، دلیل عدم رضایت من هم این بود که تا حالا ندیده بودمش و گفتم که حاضر نیستم با کسی که ندیدمش و به واسطه یکی دیگه معرف شدم صحبت کنم و از این نحوه ازدواج متنفرم. تو اولین برخورد، اولین چیزی که بهم گفت این بود: «پدربزرگم گفته شما خیلی مذهبی هستین اگه الان با چادر می اومدین من دیگه پامو این جا نمی ذاشتم!» نمی دونم می تونین چهره ی من رو در این لحظه و با شنیدن این جمله تصور کنین یا نه!؟ تنها چیزی که در این لحظه به ذهنم رسید این بود: «چرا درباره معیارهاتون با پدربزرگ تون حرف نزدین!؟ من هم غریبه ام و هم دخترم که مطمئناً شکننده تر از یه پیرمردم که آرزوش داشتن عروسی مثل منه!» جواب داد: «آخه نمی تونستم به اون بگم!!!!» البته و صد البته جوابم بهش منفی بود حتی قبل از صحبت کردن باهاش (یعنی همون لحظه که دیدمش به خاطر نقص مادرزاد در دست ها و پاهاش و چهره عجیبش شما بخوانید زشت! و بسیار بچه مثبت بودنش؛ طوری که فکر کردم احتمالاً همین الان از کلاس های بسیج ا

گلاره

"ماه این شبها عجیب میخکوبم می کند. چه پریشب که خسته از پله های مترو بالا آمدم و با او چشم در چشم شدم. چه دیشب که وسط کلی غر غر و هیجان برای دوست نازنین یکهو نگاهم به نگاهش افتاد که از پشت فواره های رقصان بیرون میامد. طلوع و غروب لحظات جادوییند..." من بیشتر غروب رو دوست دارم...جادوش خیلی تاثیرگذار تره...و سنگین تر...و غمگین تر...اما طلوع و تاریکی وخلوت اول صبح هم حس و حال خودش رو داره... درسته که من قلمرو پشت بام رو برای رصد غروب دارم؛ اما همین ساختمان های سنگ و آهن که شما گفتین،همیشه اذیت می کنن...ولی من گاهی ازشون استفاده می کنم برای بستن یه کادر خوب در یک عکس زیبا...[لبخند]