تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی مامانش بهش گفت پشت تلفن من هستم داد زد که گریه کنه! همونجوری که هفته پیش توی رستوران توچشم هام نگاه کرده بود و گفته بود. تمام اون شب نگذاشت بهش نزدیک بشم چه برسه که بغلش کنم یا ببوسمش. حالا هم مامانش می گفت داره توی خونه راه میره و میگه گریه کنه و یا سعی می کرد حواس مامانه را پرت کنه. دلم براش ضعف می رفت با همه این ادا اطواراش ، گفتم حیف بلد نیست وگرنه می گفت برو بمیر!!! وسط صحبتمون بود که یکهو با اصرار گوشی را از مادرش گرفت و فریاد زد خاله اصلا دوستت ندارم و غش غش خندید و در رفت. من و مامانش هاج و واج مونده بودیم این فینگیلی ٣ ساله چه جوری خشمش را خالی می کند و دلتنگیش را بیان می کند. از همان زمان بچگی خواهرزاده ام که هروقت مسافرت بودم با تلفن حرف نمی زد و تحویل نمی گرفت فهمیده بودم که کودکان وقتی دلتنگ می شوند خشمگین می شوند و با تحویل نگرفتن طرف مقابل انتقامشان را از او می گیرند. کاری که کودک درونمان هم خوب انجامش می دهد. حالا من یک خاله هندونه چشم صورتی هستم که دیگه دوست داشتنی نیستم و باید بنشینم و گریه کنم.
۱۳٩۳/٥/۱٦ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir