تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

گفت: انگیزه ات برای رفتن چیه؟

گفتم: شاید آنجا بتوانم پر ثمرتر باشم و موفق تر

گفت: تو برای رفتن انگیزه ای نداری، مشکل اینجاست که برای ماندن انگیزه نداری.

درست می گفت.

گفت: آدم های انجا موفق تر از ما نیستند فقط مثل آدم زندگی می کنند و نه مثل ما که به جای زندگی می جنگیم.

اینجا جای زندگی نیست، میدان جنگ است.

آنجا بروی فقط فشار از رویت برداشته می شود و زندگی نرمال را از سر می گیری و فکر می کنی خوشبختی.

گفتم: می دانم آدم ها اینجا به من احتیاج دارند ولی من کم آورده ام. دیر یا زود از پا میفتم مگر اینکه حمایت شوم و یا راهکار دیگری پیدا کنم که فعلا تنها راهکارم رفتن است.

هیچ هم نمی دانم آنجا چه خبر است.

نمی دانم چه کار می خواهم بکنم.

نمی دانم بلند مدت یا کوتاه مدت باید بروم.

نمی دانم تنهایی و غربت آنجا بدتر است و یا تنهایی و فشار های اینجا.

نمی دانم می ارزد به پختگی و تجربه اش یا نه

نمی دانم ...

اما می دانم دلتنگی امانم را خواهد برید.

وقتی بیست سال تمام از همه کسانی که دور و برت هستند یک چیز را بشنوی دیگر مقاومتت سست می شود و می گویی شاید به تجربه اش بیارزد.

بیست سال مقاومت کردم به بهانه اینکه هر کس باید در کشور خودش عرضه و لیاقتش را به اثبات برساند و حالا ...

یک سال است که این تصمیم را گوشه ذهنم زنجیر کرده بودم و دیگر رهایش کردم تا بشود انچه باید بشود...

۱۳٩۳/٥/٦ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir