تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امشب به این فکر می کردم که چه اتفاق های ساده ای از زندگیم حذف شده اندو وقتی که دوباره بروز پیدا می کنند چقدر دلنشینند...

مثل نشستن کنار او و رساندنت به خانه...

سالها بود کهکسی مرا به خانه نرسانده بود. همیشه ماشین بود و من راننده بودم. این روزها اما به بهانه جای پارکی که کیمیاست ماشین نمی برم و بعضی شبها به خانه می رساندتم...

و حس عجیبی را تجربه می کنم. هربار راحت تر و صمیمی تر از شب قبل...

اوایل معذب بودم و چرند می بافتم ...

اما این شب ها راحت ترم به جای حس مزاحمت به این فکر می کنم که شاید او هم از حضور من خوشدل است...

شبانه ها بهانه ای است برای نزدیکتر شدن ...

شب ها کس دیگری است انگار . با اینکه بحث کار است و کار ولی انگار دیگر دو همکار نیستیم و تنها دو دوستیم با دغدغه های مشترک کاری...

حرف می زنم و از کار ها می گویم برایش و به خانه می رسیم . سکوت و خداحافظی...

و من به شبی فکر می کنم که شاید برای چای به خانه ام دعوتش کنم...

۱۳٩٠/۱٠/٢٠ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir