تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

عروسی پسر عموم بود

داشت خوش می گذشت

پر از شور جوانی بودم و غرق نشاط

مادرم مرا از میان هیاهوی شلوغ جمع بیرون کشید که به خانه برویم

متحیر و سرخورده گفتم هنوز زود است

گفت خسته ام برویم و رفتیم

و من تمام شب اشک ریختم و از آنهمه شادی چیزی نماند.

همان شب تصمیم گرفتم هیچ وقت خیلی بهم خوش نگذرد که وقتی تمام شد و یا تمامش کردند اینگونه سرخورده و دلشکسته شوم

ولی بعد ها تمام شدن های دیگری را در زندگی تجربه کردم

یکی ازدیگری دردناک تر

و هیچ وقت هم عادت نکردم فقط فهمیدم بهای خوشی، دلتنگی و غم بعد از تمام شدنش است که ملازم هم هستند و گاه حجم این بیشتر است و گاه حجم آن

اما اولین سفری که بعد از مکه به مشهد داشتم پوستم کنده شد وقت خروج از حرم

قلبم از درد فشرده شد

همان دردی که هنگام وداع از کعبه داشتم

نمی توانستم دل بکنم

نمی خواستم دوباره برگردم به همان هیاهوی همیشگی

دردش امانم را برید و من دوبار بیشتر به حرم نرفتم در طول ده روز

چون هر دوبار از درد و دلتنگی مستاصل شدم

این شب ها هم همین است

انگار می دانی که جایی همین نزدیکی پر از نور و خیر است،

می خواهی به آن برسی ولی یادت میفتد که باید برگردی که تو هنوز مال آنجا نیستی اگر هم این روزها مهمانت می کنند از سر کرمشان است و نه لیاقت تو

دوباره قلبم درد می گیرد و پا بر زمین می کوبم که نمی خواهم برگردم اما چاره ای نیست

نرسیده ای که برنگردی

دلم تنگ است این روزها بعد هر شب که می گذرد تنها و تنهاتر می شوی

می ترسم از اینهمه تنهایی که میان جمعی و دلت جای دیگریست می ترسم از اینهمه درد @

۱۳٩۳/٤/٢۸ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir