تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سرم را که بلند می کنم روی دیوار روبرویم تابلویی از پروانه های خشک شده است.

هیچ وقت مثل امشب توجهم به این جور تابلوها جلب نشده بود،

دوباره سعی می کنم تمرکز کنم روی دعای مجیر، اجرنا من النار یا مجیر،

آتش کینه و حسد و خشم ،

فرقی ندارد،

آتش آتش است،

دوباره نگاهم میفتد به پروانه ها،

پنج تا هستند از کوچک به بزرگ،

بالاترینشان آبی کمرنگ است و بعدی زرد ولی سه تای دیگر پر از نقش و نگارند،

دعای مجیر تمام شده و جماعت گلویی تازه می کنند چاق سلامتی هنوز سه ساعتی تا سحر راه هست

دعای ابوحمزه را شروع می کنند،

ایستاده ام روبروی تابلوی پروانه ها،

جالب است که قساوت انسانیمان را اینگونه به قاب کشیده ایم،

دلم به حالشان می سوزد،

خشک شده اند و حبس در میان پنبه و شیشه،

می خوانند من قدر نعمت ندانستم و تو آن را از من گرفتی،

یعنی این پروانه ها هم قدر نعمت پرواز را ندانسته بودند؟

هر چه بیشتر نگاهشان می کنم دلم بیشتر فشرده می شود،

دلم پرواز می خواهد،

دلم سبکی می خواهد و پریدن ،

چقدر سنگینم ،

انگار منهم مثل اینها پشت شیشه ای حبس شده ام،

کاش مفری بود تا خشک نشده ام فرار کنم و اوج بگیرم.

۱۳٩۳/٤/٢٤ | ٤:٤٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir