تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نماز نیمه ماه رمضان

از پریشب می دانستم که زمانش است.

به بقیه یادآوری کردم که یادتان نرود که تولد کریم ترین الگوی آدم هاست دست خالی از میهمانی تولدش نروید.

شبش دلم شور کارهای نکرده را می زد و گفتم با اینهمه اضطراب بی خیال

و بعد شلوغی های دیروز

بین نماز ظهر و عصر جایی بودم که دلم نمی خواست نماز را آنجا بخوانم.

نماز مغرب و عشا خسته بودم و سنگین از افطاری دیرهنگام

نرسیده به سحر بالاخره تصمیم گرفتم تا فرصت باقیست استفاده کنم.

خواستم نیت کنم که یادم افتاد که حالا حاجت چه بخواهم؟!

یک حاجت

پارسال این بود.

سال قبلش هم این

و قبل ترش هم این

که هیچ کدام را یادم نبود.

شده بودم مثل کسی که دیده جایی چیزی می دهند و رفته توی صف ایستاده ...

من چه می خواستم؟

زمانم کم بود.

نیازهایم را که این روزها فکر می کنم از بزرگترین محرک های رفتاریم هستند سریع ردیف کردم و اولویت بندی کردم.

نتیجه تمام این یک سال جلسات مشاوره را دسته بندی کردم.

نیاز دارم اثربخش باشم و ثمره کارم را ببینم.

همین

در سن و سال من باید چیزی باشد که به عنوان نتیجه زندگیم ملموس جلوی دیدم باشد.

کارم، تحقیقاتم، کتابهایم، بچه هایم، تابلوهایم؟

و من تهی هستم.

 و همین شد که دعای قنوت امسالم ثمر بخشی و بازده بود.

تا چه خیر و صلاح باشد.

۱۳٩۳/٤/٢۳ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir