تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز تولد امام حسن بود و من کار داشتم.

باید پروژه ای را که هنوز یک سومش باقی بود تحویل می دادم و بنابراین از دیشب به جز چند ساعت بعد از طلوع آفتاب که خوابیدم یکسره سرگرم تمام کردنش بودم وبعد هم جلسه پشت جلسه و ساعت نه رسیدم به دوستانی که دور هم جمع شده بودند برای افطارو روی تخته هر کدام جمله ای نوشته بودند به رسم یادگار.

بعد به این فکر کردم که همش از صبح یک گوشه ذهنم دنبال فرصتی بود برای درد دل با او که مولود این روز است و کریم و بخشنده...

و هیچ مجالی پیش نیامد.

روی تخته هم حرف زیاد داشتم بنویسم به کشیدن دسته گلی بسنده کردم و فقط زیرش نوشتم ببخشید که نبودم....

پ.ن: عکس را هم گذاشتم به خاطر گل روی هانیه خانم که باور نمی کند دوستانم همزبان تر از این هستند که حرفهای من را نفهمند و حرفهای عادی و روزمره و دغدغه های من همین است که در وبلاگ می نویسم و صد البته قبل ترش با دوستان واقعی مطرحشان کرده ام که آنها هم همینگونه می اندیشند و حتی شاید عمیق تر.

۱۳٩۳/٤/٢۳ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir