تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند وقتی بود که این جمله مثل زیر نویس توی ذهنم رد می شد:

یک هارد اکسترنال بخر و اطلاعات را جابجا کن...

از آنجایی که مدتهاست جملاتی که واژه نامانوس و منحوس خریدن را دارند ندید می گیرم خیلی هم به این زیر نویس توجه نکردم.

تا دیروز که خیلی شیک و مجلسی هارد نازنین و استراتژیک کاری از دستم به زمین افتاد و دیگر کار نکرد.

و ور سرزنش گر ذهنم شروع کرد به داد و بیداد که ای فلک زده زیرنویس های مغزت مانند زیرنویس های صدا و سیما نیست که چشمت را رویش ببندی و انکارش کنی، صدبار تجربه کردی و پشا دستت را داغ کردی که این هشدارها در راستای کمک به تو ظاهر می شوند و توی بی توجه بازهم ندید گرفتی...

راست هم می گوید.

خیلی وقت ها یک موضوعی که اصلا به دغدغه های روزمره ربطی ندارد در ذهنم رد می شود و اگر به آن توجه نکنم بلایی سرم می آید.

مثلا همیشه کلی خرت و پرت توی ماشین دارم، آخرین بار که کلی عجله داشتم از ذهنم رد شد که چند تا چیز را که احتیاج هم نداشتم از توی داشبورد بردارم و باخودم ببرم و همان روز دزد محترم ماشین را پاکسازی کرد و آن اقلام مصون ماند.

و اتفاقاتی نظیر این...

اما گاهی در روزهای شلوغی مانند هفته پیش، خریدن هارد و جابجا کردن اطلاعات کاملا موضوعی فرار است و در خاطرم نمی ماند و هر چند مانند زیر نویس تکرار می شد ولی در شلوغی کارها کمرنگ می شد و بی توجه بودم.

این کاملا با این موضوع فرق می کنم که شما به چیزی فکر می کنید و بعد به سراغتان می آید چون در این موارد من معمولا به چیزی فکر نمی کنم و فقط هشدار هاست که جدی نمی گیرم و فکر می کنم تمام انسان ها این قابلیت را دارند چون همه تجربیات مشابهی داشته اند.

حالا من مانده ام و کلی اطلاعات از دست رفته ، کارهایی که باید دوباره انجام شود و دلی که سوخته و درسی که برای بار چندم گرفته ام...

 

۱۳٩۳/٤/٩ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir